خاطره با محمد رجوی در آلبانی

یادم هست که چند ماهی بود که به آلبانی آمده بودم آن روزها مثل الان نبود که نفرات که میخواند بیرون بیاینند باید دو نفره باشند یا بیشتر! آن موقع نفرات تکی هم میتوانستند تردد کنند ومن هم بعضی از مواقع تکی برای گردش به میدان شهر تردد میکردم یادم هست که یک روز که به میدان اصلی شهر که به اسم میدان اسکند بیک است رفته بودم. چشمم به کسی خورد که باعث تعجبم شد!

بله چشمم به محمد رجوی فرزند مسعود رجوی خورد که تنها بود ومن که از قبل آشنایی با اوداشتم پیش او رفتم وسلام علیک کردم وگفتم که تو اینجا چکار میکنی مگر تو هم در آلبانی هستی گفت بله گفتم پایگاه شما یا محل سکونت سازمانی تو کجاست خندید وگفت بیرون از سازمان هستم وتکی زندگی میکنم وخانه تکی دارم گفتم چرا خانه تکی گرفتی؟ مگر کسی نیست که با تو زندگی کند؟ ادامه دادم که مگر پدرت رهبر سازمان نیست که تو تکی زندگی میکنی؟ یکهو آهی کشید ویک لبخندی زد وشروع به حرفهای رکیک زدن به فرقه کرد.گفت که اینها همه سکت هستند یک فرقه! دروغگو ناصادق هستند.بعد به من گفت که تو که داخل این فرقه هستی ایا صداقتی در آن میبینی ویکهو ازاین حرفهایی که او میزد تعجب کردم. که چرا پسر مسعود این حرفها را میزند به فکر لحظه فرو رفته بودم که رو کرد به من و گفت مگر خودت در اشرف ولیبرتی نبودی که این همه آدم را به کشتن دادند با تبلیغات دروغین خود شان بتوانند از این موضوع استفاده کنند خطاب به من ادامه داد وگفت چرا در این فرقه موندی؟ چرا از اینجا نمیری به اوگفتم که من الان در شرایط این نیستم که بتوانم در بیرون مسائل خودم را حل کنم. به او گفتم که من در ایران زندگی کردم ومثل تو نبودم که در اروپا و شرایط زندگی انها را بدانم برای من خیلی سخت است نمی دانم در خارج از فرقه چطور باید تنظیم کنم.این را میدانی تازه سازمان در هر صورت بخاطر اینکه فرزند مسعود هستی تو را ساپورت میکند ولی من کسی را ندارم والا در فکر رفتن هستم بعد از این صحبتها به من گفت من باید بروم. یادم هست که بعد از رفتن او هنوز در تعجب بودم که پسر مسعود رجوی در بیرون است یادم است که با شلوارک حتی بیرون آمده بود که خود این کار یعنی توهین به فرقه ونشان دادن اعتراض به فرقه وانقلاب مریم قجروحتی یادم است که شب هم که میخواستم بخوابم حرفهای او در گوشم بود ونمیدانم چی بود که میگفتم که شاید خدا این را در سر راه من قرار داده که من بتوانم مسیر خودم را دوباره انتخاب کنم بله از طریق فرزند رهبر فرقه چون او پدرش را بیشتر از همه میشناخت ودرست هم میگفت که او مسئول کشتار در اشرف ولیبرتی بوده. خود همین دیدار بود که انگیزه من را برای رهایی از فرقه بیشتر کرد ودیگر بیشتر به این موضوع پی بردم که این فرقه جز بیشرافتی برای ما چیزی دیگر به ارمغان نیاورده درست است که پسر رهبر فرقه است ولی دلیل نمیشود که خلق وخوی او ورفتار او را به ارث برده باشد برعکس او با پدرش ۱۸۰ درجه فرق و زاویه داشت الان نمیدانم او در کجاست نمیدانم که چکار میکند آیا بلایی سرش آورده اند یا اینکه الان در یک جایی زندگی میکند که چندین نفر بالا سرش هستند ونمیگذارند که او تکان بخورد ولی هر کجا هست امیدوارم که موفق باشد چون خودش کسی بود که به من انگیزه داد که از سازمان بیرون بیایم این خاطره ای بود که میخواستم برای شما خوانندگان تعریف کنم که بدانید که این پسر خودش کلا ضد پدر ملعونش بود.

بهمن اعظمی نجات یافته تیرانا آلبانی

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن