خاطرات مالک بیت مشعل – قسمت دوم

پرورش خبرچین و جاسوس

وقتی ما در ورودی سازمان مجاهدین رسیدیم، شب برای ما جشن گرفتند و قبلش ما را صدا کردند و به ما لباس فرم سبز ارتش آزادیبخش دادند. در واقع جشن برای لباس های ارتش آزادی بخش بود ونه ما. بعد از این جشن ما به مدت سه هفته در قسمت ورودی سازمان بودیم و در این فاصله یک سری نوارهای ویدئویی و فیلم های عملیات های نظامی ارتش آزادیبخش را نشان می دادند. به موازات آن در این مدت هم نیروهای امنیت آنها برای بازجویی از ما می آمدند و نفر به نفر صدا می زدند و سوال و جواب می کردند که بالاخره ما کی هستیم واقعا با آنها هستیم یا نه.
بعد از سه هفته ما را از قسمت ورودی به قسمت پذیرش برای آموزش فرستادند. از این تاریخ یعنی سوم خرداد 1381 آموزش های تشکیلاتی شروع شد و کتاب ها و فیلم هایی را به ما برای مطالعه می دادند که کاملا فرد را تحت تاثیر قرار می داد، بویژه فیلم هایی ویدئویی که انسان را اسیر احساسات خود می کرد و کاملا مغز و فکر ما را در یک مسیر خاص کانالیزه می کردند. باورکنید من که هیچ دشمنی با دولت ایران نداشتم به یک دشمن درجه یک تبدیل شدم و چیزی شدم مثل خود اعضای سازمان مجاهدین در صورتیکه من با هدف رفتن به خارج و سر و سامان دادن به زندگی ام در این مسیر افتاده بودم.
در تاریخ 1بهمن 1380، بعد از سه ماه آموزش تشکیلاتی گفتند برای وارد شدن به انقلاب ایدئولوژیک باید به مقر دیگری که اسمش را پذیرش 82 گذاشته بودند، بروم. وقتی من را آنجا بردند دیدم تعداد دیگری مثل من که گول زده بودند، آنجا بودند.
وقتی آنجا رفتیم گفتند باید زن و زندگی را طلاق بدهید. در یک لحظه احساس عجیبی به من دست داد پیش خودم گفتم که دیگر من خلاصی از اینجا ندارم و حسابی توی چاه افتاده ام و مگر اینکه بمیرم تا از اینجا خلاص بشوم. ما هم به ناچار باید کاغذهایی را پر می کردیم و تایید می کردیم که که طلاق ایدئولوژیکی بقول خودشون انجام دادیم. مسئولین سازمان مجاهدین همشه از انسانیت در بحث های ایدئولوژیکی می گفتند و بعد ها هم آن روی سکه را نشان می دادند که باید در نشت های مغزشویی تحت عنوان ” دیگ ” و ” عملیات جاری ” باید شرکت می کردیم و پروژه خوانی می کردیم. جوهر این نشست های مغزشویی تحقیر و سرکوب خود و همچنین دیگران بود. آنها در این نشستها بین نفرات دشمنی ایجاد میکردند تا ما نسبت به همدیگر و بر علیه همدیگر خبرچینی کرده و گزارش علیه یکدیگر بنویسیم و بخوانیم. در واقع ما را به خبرچین و جاسوس یکدیگر تبدیل کرده بودند که باید در طول روز و شب دنبال موضوعی برای خبرچینی و جاسوسی از دوست و همرزم خودمان می گشتیم تا روز بعد در نشست مغزشویی مطلبی برای بیان جلوی مسئول نشست میداشتیم. ما در این نشست ها با ریزترین ویژگی های فردی و شخصیتی آدم ها، بویژه در حوزه مسائل جنسی، پرده بر می داشتیم من علیه دیگری و دیگر علیه من تا بدین وسیله به قول مریم رجوی پاک و طاهر شویم.
ادامه دارد

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.