مسعود رجوی

مسعود رجوی، جنایتکاری برای همه فصول

اگر حساب کنیم، انصافا مسعود رجوی، مردی است که در همه گلوگاهها و سرفصل ها، درمتن و حاشیه نبوده است. ابدا حضور نداشته است. در هیچ کجا! در هیچ میدان!
مسعودی که بود و نبودش برای جنبش حاصلی ندارد، همان بهتر که نباشد!
رجوی، نامردی برای همه فصول و تفکر او طرحی ضدانسانی برای آینده، تفکری برای بدتر زیستن یا اصلا نزیستن و الگویی برای عقب ماندگی و روندی ضد تکاملی پیدا کردن است.
انگیزه‌ ی من برای معرفی بهتر و بیشتر مسعود رجوی، دستکاری یک مرده نیست! معرفی حیوان گونه بودن زندگی اوست. صحبت از رجوی و جنایات او در واقع سخن گفتن از بینش‌ها و روش‌هایی است که منش حیوانی او ایجاد می کند، مسعود رجوی همراه نمی خواهد، او نسلی از انسان های برده را می خواهد. رجوی جنایتکار می خواهد! مسعود، همان موجودی است که همه دوست دارند آن گونه نباشند!
رجوی همان چاه عمیقی است که نگاه هر انسان به او سقوط را به یاد می آورد! از بین رفتن ارزشهای انسانی را خاطرنشان می سازد. ما را به زیرمی‌کشد! امروز سالها پس از نبودنش، هنوز بوی لجن متعفن او به مشام می رسد! هر جا که نام او برده می شود، همه دچار نفرت و کین می شوند.
رجوی نشانه های اهل جهنم را دارد، او از پربهره ساختن شیطان از وجود خود سرآمد بود. اما، هرگز قدر خود و اعتماد مردم را ندانست.
مسعود رجوی، فقط در پی قدرت بی‌حد و مرز نبود، افتخار هم می‌خواست و در عرصه تاریخ نمی‌بایست کسی بالاتر از او پیدا می‌شد.
از اینرو با بسیاری کسان دشمن شد، نه به خاطر آنکه آنان با اومخالف بودند، به عکس برای آنکه خدمات گرانبهایی به او کرده بودند وامکان برابری با او را داشتند.
مسعود رجوی در مبارزه با رقبا و مخالفان سیاسی خود روش موذیانه‌ای داشت. رجوی به کمک ابزارهای فرقه ای از اسرار زندگی خصوصی و نقاط ضعف همه اعضا واقف می‌شد و از این نقاط ضعف برای وادار ساختن آنها به اطاعت از خود و یا طرد آنان در موقع لزوم بهره‌برداری می‌کرد.
وی در مبارزه با رقیبان خود کمترین ملاحظه و ترحمی نداشت و در مبارزه با کسانی که آنها را برای قدرت خود مضر و مزاحم تشخیص می‌‌داد به هیچوجه به خدمات گذشته آنان یا روابط شخص خود با آنها توجه نمی‌کرد.
مسعود رجوی، از دوران کودکی عقده حقارتی داشت که در ترکیب با جاه‌ طلبی و خودپرستی او به حسادت و کینه تبدیل شد. او که هیچ نوع آموزش جدی ندیده بود و با هیچ زبان خارجی آشنایی نداشت، از سال 1360 به بعد، خود را رهبر جنبشی نامید که کارهایش ربطی به جنبش (مجاهدین اولیه) نداشت.
این شخص مستبد، زندان سازی و به بند کشیدن را از رژیم شاه به خوبی فراگرفته بود و عقیده داشت بریدن و درخواست جدائی و ساز مخالف زدن و… همه پوشال است و می گفت زندان های ما، برای کسانی که فطرتشان به کلی محجوب نشده و به کفر(نفی” من”، منظور رجوی خودش است) و جهود و نفاق نرسیده باشد، رحمت است در لباس غضب!
چهره موذیانه مسعود رجوی، زمانی بیش از پیش آشکار شد که اعضای فرقه فرصت یافتند، ازفرقه جدا شده و اجازه صحبت آزاد و راحت را پیدا کرده وافشاگری کنند و با جمع کردن این پازل پراکنده و پیچیده، چهره اصلی و البته خطرناک و خون ریز این دیکتاتور مثال کوه یخ خطرناکی از زیر آب بیرون کشیده شد.
عاقبت و سرنوشت نهایی این دیکتاتورهم مانند بسیاری از دیکتاتورها در ابهام فرو رفت.
این پایان بی فرجام برای مردی مانند مسعود رجوی که وسوسه‌ای جنون آمیز نسبت به امنیت خود داشت عجیب به نظر می رسد.
برای دیکتاتوری مثل مسعود رجوی، ترک دنیا به این سادگی غیرقابل هضم است!
مگر این که، به عمق چاله ای بسیار عمیق، فرو غلطیده که سالها، برای دیگران کنده بود…
فرید

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا