سی خرداد ۱۳۶۰، آغاز جنگ نیابتی علیه انقلاب نوپای ایران

وقایع ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ را نمی‌توان صرفاً یک “اعتراض سیاسی سرکوب‌شده” یا واکنشی احساسی به اختلافات داخلی ابتدای انقلاب دانست. با گذشت بیش از چهار دهه و آشکار شدن بسیاری از اسناد، مواضع و عملکردهای بعدی سازمان سازمان مجاهدین خلق ، امروز امکان تحلیل عمیق‌تری از آن مقطع تاریخی فراهم شده است. اکنون روشن‌تر از […]

وقایع ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ را نمی‌توان صرفاً یک “اعتراض سیاسی سرکوب‌شده” یا واکنشی احساسی به اختلافات داخلی ابتدای انقلاب دانست. با گذشت بیش از چهار دهه و آشکار شدن بسیاری از اسناد، مواضع و عملکردهای بعدی سازمان سازمان مجاهدین خلق ، امروز امکان تحلیل عمیق‌تری از آن مقطع تاریخی فراهم شده است. اکنون روشن‌تر از گذشته می‌توان دید که ورود این سازمان به فاز مسلحانه، نه یک تصمیم ناگهانی و ناشی از “بسته بودن فضای سیاسی”، بلکه بخشی از پروژه‌ای وسیع‌تر برای براندازی نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران بود؛ پروژه‌ای که در آن، بازیگران خارجی و دشمنان منطقه‌ای ایران نیز نقش مکمل ایفا می‌کردند.

در سال‌های نخست پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ ایران، کشور در شرایطی فوق‌العاده حساس قرار داشت. ساختار سیاسی جدید هنوز تثبیت نشده بود، بحران‌های امنیتی در مناطق مختلف جریان داشت، ارتش در حال بازسازی بود و از سوی دیگر، قدرت‌های غربی از سقوط یکی از مهم‌ترین متحدان خود در منطقه، یعنی رژیم پهلوی، ضربه‌ای راهبردی خورده بودند. در چنین فضایی، هرگونه شکاف داخلی می‌توانست به ابزاری برای بی‌ثبات‌سازی کشور تبدیل شود.
رهبری سازمان مجاهدین خلق، به‌ویژه مسعود رجوی، از همان ابتدا سودای قبضه قدرت سیاسی را در سر داشت. این سازمان پس از انقلاب تلاش کرد خود را شریک اصلی قدرت معرفی کند، اما به‌تدریج روشن شد که پایگاه اجتماعی گسترده‌ای در میان مردم ندارد و در رقابت سیاسی نیز توان غلبه بر جریان اصلی انقلاب را پیدا نکرده است. شکست سیاسی در انتخابات، عدم اقبال عمومی و فاصله گرفتن نیروهای مذهبی و انقلابی از مجاهدین، سازمان را به سمت انتخاب راهبرد خشونت سوق داد.

مجاهدین در ظاهر، شعار “آزادی‌های سیاسی” و “مبارزه با انحصارطلبی” را مطرح می‌کردند، اما عملکرد بعدی آنان نشان داد که این شعارها بیش از آنکه ریشه در باور به مردم‌سالاری داشته باشد، پوششی برای توجیه حرکت به سمت درگیری مسلحانه بود. اگر مسئله اصلی صرفاً آزادی فعالیت سیاسی بود، پیوستن به جنگ مسلحانه، ترور گسترده شهروندان، همکاری اطلاعاتی با دشمن متجاوز و مشارکت در عملیات نظامی علیه مردم ایران نمی‌توانست توجیه‌پذیر باشد.

یکی از نقاط مهم در تحلیل این دوره، ارتباطات خارجی رهبری سازمان است. گزارش‌ها و روایت‌های متعددی درباره سفر مخفیانه مسعود رجوی به فرانسه در سال ۱۳۵۹ و دیدارهای امنیتی او مطرح شده است؛ موضوعی که از نگاه بسیاری از تحلیلگران، نشانه‌ای از هماهنگی‌های فراتر از یک اختلاف داخلی سیاسی بود. در همان مقطع، صدام حسین نیز خود را برای حمله به ایران آماده می‌کرد. آغاز جنگ ایران و عراق در شهریور ۱۳۵۹، عملاً زمینه اجرای یک پروژه ترکیبی را فراهم آورد: فشار نظامی از بیرون و آشوب و ترور از درون.

در این چارچوب، ورود مجاهدین به فاز مسلحانه در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ معنایی فراتر از یک تقابل سیاسی داخلی پیدا می‌کند. سازمان در شرایطی دست به اسلحه برد که کشور درگیر جنگی تمام‌عیار با عراق بود. این تصمیم، عملاً تبدیل شدن مجاهدین به “ستون پنجم” دشمن در داخل کشور را رقم زد. بعدها نیز انتقال کامل رهبری و نیروهای سازمان به عراق و همکاری آشکار آنان با حکومت صدام، این واقعیت را بیش از پیش آشکار ساخت.
اوج این روند را می‌توان در موج ترورهای سال ۱۳۶۰ مشاهده کرد. انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی در هفتم تیر ۱۳۶۰ و انفجار دفتر نخست‌وزیری و ریاست‌جمهوری در هشتم شهریور همان سال، تنها نمونه‌هایی از عملیات‌هایی بودند که با هدف ایجاد فروپاشی سیاسی و امنیتی در کشور انجام شدند. قربانیان این اقدامات صرفاً مسئولان حکومتی نبودند؛ هزاران شهروند عادی، کارمند، معلم، پاسدار، روحانی و حتی مردم کوچه و بازار نیز هدف ترور قرار گرفتند.

با این حال، سازمان همواره تلاش کرد این اقدامات را تحت عنوان “نبود راه فعالیت سیاسی” توجیه کند. این در حالی است که بسیاری از گروه‌ها و جریان‌های سیاسی مخالف جمهوری اسلامی، با وجود اختلافات عمیق، وارد مبارزه مسلحانه و همکاری با دشمن خارجی نشدند. تفاوت اساسی مجاهدین در آن بود که آنان از ابتدا به دنبال مشارکت در قدرت نبودند، بلکه در پی تصاحب کامل آن بودند و هنگامی که نتوانستند از مسیر سیاسی به این هدف برسند، پروژه براندازی خشونت‌آمیز را انتخاب کردند.

همکاری سازمان با عراق در طول جنگ، نقطه‌ای تعیین‌کننده در قضاوت تاریخی مردم ایران درباره مجاهدین بود. حضور نیروهای سازمان در کنار ارتش عراق، مشارکت در عملیات‌های مرزی و همکاری اطلاعاتی علیه کشور، برای بخش بزرگی از جامعه ایران به معنای عبور از مرز مخالفت سیاسی و ورود به عرصه خیانت ملی تلقی شد. از همین‌رو، سازمان مجاهدین خلق در حافظه تاریخی ایرانیان بیش از آنکه به‌عنوان یک جریان سیاسی شناخته شود، به‌عنوان گروهی شناخته می‌شود که در حساس‌ترین مقطع تاریخ معاصر، در کنار دشمن متجاوز قرار گرفت.

در امتداد همین الگو، بسیاری از تحلیلگران ، تحولات سال‌های ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴ را نیز ادامه همان پروژه فشار ترکیبی علیه ایران ارزیابی می‌کنند؛ پروژه‌ای که این‌بار در قالب جنگ شناختی، عملیات رسانه‌ای، آشوب داخلی، تحریم، خرابکاری امنیتی و نهایتاً تقابل مستقیم نظامی دنبال شد.

در این چارچوب، حملات اسرائیل و آمریکا به ایران در جریان آنچه بعدها “جنگ ۱۲ روزه” نام گرفت، نقطه اوج این تقابل تلقی شد. بر اساس گزارش‌ها، اسرائیل در این جنگ صدها هدف نظامی، موشکی و امنیتی را در ایران هدف قرار داد و این عملیات را با حمایت مستقیم اطلاعاتی و لجستیکی آمریکا پیش برد. در مقابل، ایران نیز با حملات موشکی و پهپادی به اهداف اسرائیلی پاسخ داد و منطقه وارد یکی از خطرناک‌ترین دوره‌های تنش در دهه‌های اخیر شد.
از نگاه تحلیلگران ، اهمیت این جنگ صرفاً در بُعد نظامی آن نبود، بلکه در تلاش برای فعال‌سازی هم‌زمان “جبهه داخلی” علیه ایران معنا پیدا می‌کرد؛ همان الگویی که در سال ۱۳۶۰ نیز وجود داشت. در این روایت، همان‌گونه که سازمان مجاهدین خلق در دوران جنگ ایران و عراق نقش بازوی داخلی پروژه براندازی را ایفا می‌کرد، در تحولات جدید نیز مجموعه‌ای از جریان‌های معارض خارج‌نشین، شبکه‌های رسانه‌ای و گروه‌های تجزیه‌طلب تلاش کردند فشار خارجی را به ناآرامی داخلی پیوند بزنند.

در ادامه همین روند، آشوب‌های دی‌ماه ۱۴۰۳ نیز در این تحلیل، صرفاً اعتراضات پراکنده اجتماعی تلقی نشد، بلکه بخشی از پروژه‌ای برای فرسایش امنیت داخلی کشور دانسته شد. براندازان تلاش کردند فضای جنگ روانی و فشار خارجی را به بی‌ثباتی داخلی گره بزنند؛ مشابه همان راهبردی که مجاهدین در سال ۱۳۶۰ دنبال می‌کردند: ایجاد تصور فروپاشی قریب‌الوقوع نظام و تحریک جامعه به شورش هم‌زمان با فشار خارجی.
اما مهم‌ترین مرحله این تقابل، جنگ ۴۰ روزه‌ای بود که از نهم اسفند ۱۴۰۴ آغاز شد؛ جنگی که در آن، به‌زعم بسیاری از تحلیلگران، ائتلافی غیررسمی از آمریکا، اسرائیل و برخی بازیگران منطقه‌ای تلاش کردند با ترکیبی از فشار نظامی، عملیات سایبری، جنگ رسانه‌ای و تحریک آشوب داخلی، جمهوری اسلامی را در موقعیتی شبیه سال‌های ابتدایی انقلاب قرار دهند. در این چارچوب، گروه‌هایی چون مجاهدین، سلطنت‌طلبان و جریان‌های تجزیه‌طلب، بار دیگر به‌عنوان «نیروهای نیابتی» یا «بازوهای داخلی» پروژه فشار خارجی معرفی شدند.

با این حال، همان‌گونه که پروژه براندازی سال ۱۳۶۰ با وجود موج ترورها، انفجارها و همکاری مجاهدین با صدام حسین به شکست انجامید، در تحولات ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴ نیز اهداف اصلی طراحان این فشار ترکیبی محقق نشد. از نگاه حاکمیت ایران، دلیل این شکست را باید در چند عامل جست‌وجو کرد:

انسجام ساختار امنیتی، تجربه تاریخی جمهوری اسلامی در مقابله با بحران‌های ترکیبی، عدم همراهی قریب به اتفاق جامعه با پروژه‌های براندازانه، و نیز حساسیت افکار عمومی نسبت به هرگونه پیوند میان مخالفان داخلی و قدرت‌های خارجی.

در واقع، تجربه تاریخی ایران نشان داده است که حتی در شرایط وجود نارضایتی‌های سیاسی و اقتصادی، هنگامی که مسئله «امنیت ملی» و «تمامیت کشور» مطرح می‌شود، بخش مهمی از جامعه از پروژه‌هایی که بوی مداخله خارجی یا تجزیه‌طلبی بدهد فاصله می‌گیرد. همان اتفاقی که در دهه ۱۳۶۰ موجب انزوای اجتماعی مجاهدین شد، در تحولات جدید نیز به‌نوعی تکرار گردید.

از این منظر، میان ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و تحولات ۱۴۰۳ و ۱۴۰۴ یک شباهت راهبردی دیده می‌شود: در هر دو مقطع، دشمنان خارجی ایران تلاش کردند با ترکیب فشار بیرونی و آشوب درونی، ساختار سیاسی جمهوری اسلامی را دچار فروپاشی کنند؛ و در هر دو مقطع نیز بخشی از اپوزیسیون خارج‌نشین یا گروه‌های معارض داخلی، عملاً در نقش مکمل این پروژه ظاهر شدند. تفاوت مهم اما در آن بود که جمهوری اسلامی در دهه‌های بعد، تجربه و توان بیشتری برای مقابله با جنگ‌های ترکیبی و چندلایه به دست آورده بود و همین مسئله، امکان تکرار سناریوی اوایل انقلاب را غیر ممکن ساخت.

نویسنده: سعید پارسا