یکشنبه, ۲۱ تیر , ۱۴۰۵
  • ملاقات با برادر احمد اسماعیل پور از افراد گرفتار مجاهدین 21 تیر 1405

    ملاقات با برادر احمد اسماعیل پور از افراد گرفتار مجاهدین

    اعضای انجمن نجات مرکز مازندران با هماهنگی قبلی به شهر آمل رفتند تا ملاقاتی با آقای محمود اسماعیل پور برادر احمد اسماعیل پور داشته باشند. این ملاقات در محل کار آقای اسماعیل پور انجام گرفت. ایشان بسیار خوشحال شد و اولین سئوالش این بود که از برادرم چه خبر ؟ آیا خبری از او دارید؟ […]

رویای مادرانه ـ نامه خانم ثریا عبداللهی به فرزندش امیر اصلان ـ قسمت دوم 04 دی 1392

رویای مادرانه ـ نامه خانم ثریا عبداللهی به فرزندش امیر اصلان ـ قسمت دوم

نمیدانی امیرم زمانی علی روی دوش پرویزعمو بود، عمو چه میکرد وداد میزد: ای نامرد امیر این رسم مردانگی بود این بود غیرت و شرف تو … علی اقا تا لحظه جان دادن فقط گفت: امیراصلان ولی توحتی یک زنگ هم نزدی که علی بابا صدای تو رو بشنود و در آرامش بمیرد و وقتی پرویزعمو رفت توی قبر که علی بابا رو تو قبر بزارن باز پرویزعمو گفت: عیبی نداره امیراصلان، من بازم برای علی بابات اصلان میشم

دل نوشته ای برای پسرم 03 دی 1392

دل نوشته ای برای پسرم

پسرم. برای مادرت یکبار بوسیدنت و درآغوش گرفتنت یک حسرت شده وبشدت با بیماری دست به گریبان است. بیماری وکهولت سن وکم بینی و کورچشمی باعث شده دیگرنتواند یک زندگی نرمال داشته باشد. تنها خواسته اش دراین زمانه سخت و بی رحم دیدار توست، همین وبس.پسرم. خودت را ازاین حصاری که دور خودت کشیدی آزاد کن.

حضور آقای طاهر محمدزاده در دفتر انجمن نجات 01 دی 1392

حضور آقای طاهر محمدزاده در دفتر انجمن نجات

گفته هایی جا مانده دارم که این گفته درد و دل های پسرت است پسرت مجتبی. چرا او نباید پدرش را ببیند چرا باید داغ ندیدن پدر داغ دوری پدر بر دلش بماند او نیز بی صبرانه منتظر تو است پدری که سالها از او دور بوده نه فقط مجتبی بلکه همسرت هم دوریت را تحمل کرده و سختی های زندگی را به جور کشیده. با آمدن تو گرمی زندگی کل خانواده را دو چندان می کنی. امید آن است که نامه ام را بخوانی و نزد خانواده ات بازگردی و مطمئن باش تمام سعی تلاش خود را برای بازگشت به کشورت انجام خواهم داد.

به مناسبت درگذشت آقای قدرت الله شعبانی 01 دی 1392

به مناسبت درگذشت آقای قدرت الله شعبانی

با نهایت تاثر و تاسف خبر درگذشت آقای قدرت الله شعبانی پدر آقای عین الله شعبانی از دوستان بازگشته مان را شنیدیم. ایشان در روز 26 آذر بر اثر بیماری دار فانی را وداع گفت. بیماری که عامل اصلی آن سال ها فراغ و دوری از فرزند و غصه های ناشی از آن بود. اغراق نیست اگر رجوی را قاتل بسیاری از پدران و مادران اعضای اسیر فرقه بنامیم.

رجوی جان برادر دیگرم اسماعیل اسدی را هم به خطر انداخت 30 آذر 1392

رجوی جان برادر دیگرم اسماعیل اسدی را هم به خطر انداخت

خانواده ما برنامه اعتصاب غذایی که به دستور رجوی و همسر خارجه نشینش برای اسیران باقی مانده در لیبرتی تدارک دیده شده را محکوم می کند و یقین داریم که رجوی علاوه بر شستشوی مغزی برادرم حال قصد دارد با سوءاستفاده ازاحساسات برادرانه وعاطفی او نسبت به کشته شدن برادرش دراشرف، وی را هم دربرنامه ی اعتصاب غذا درلیبرتی به کشتن دهد.

مسئول اصلی جان اسرای مستقر در لیبرتی، مسعود رجوی است! 27 آذر 1392

مسئول اصلی جان اسرای مستقر در لیبرتی، مسعود رجوی است!

اینهمه اصرار برای تداوم حضور در کشوری که امنیت ساکنان خودش نیز در معرض خطر است، برای چیست؟ از بین رفتن افرادی که دهه ها در اسارت بودند و گنجینه ی اسرار رجوی هستند که باید کشته شده و حفظ اسرار گردد؟ بخصوص اینکه پیر وفرتوت شده و از کارآیی نظامی افتاده اند و بعلت کم سوادی حیرت انگیزشان، مبلغان خوبی برای فرقه نخواهند بود؟ اینها سئوالاتی است که رهبران فرقه باید جواب بدهند و ما بعنوان اعضا و حامی خانواده های این اسرا، همواره سئوالات بیشتر و بیشتری دراین مورد خواهیم داشت و مطرح خواهیم نمود!

رجوی خود بزرگترین گروگانگیر در دنیاست 25 آذر 1392

رجوی خود بزرگترین گروگانگیر در دنیاست

آقای حدادی که بشدت نگران سرنوشت برادرش بود گفت متاسفانه چند روز پیش با خبر شدیم که برادرم هم جزء نفرات اعتصاب کننده در کمپ لیبرتی است و این مسئله خانواده ما را حسابی نگران سرنوشت برادرمان کرده است. وی اضافه کرد اگر بحث رجوی مفقودی و به گروگان گرقتن چند تن از سرانش است پس خود وی چه جوابی دارد که به ما بدهد، که 26 سال است برادرمان را بعد ازاغفال درکمپ های خود درعراق بدون اینکه کوچکترین خبری از وی به ما بدهد محبوس و به گروگان گرفته؟

خدا ریشه رجوی را بسوزاند که این چنین دل مرا سوزاند 23 آذر 1392

خدا ریشه رجوی را بسوزاند که این چنین دل مرا سوزاند

درغم دوری او بودم که پسر دیگرم هم بنام وحید را دریک سانحه تصادف از دست دادم. خودم هم همراه او بودم و به شدت آسیب دیدم وتا چند ماه که بستری بودم به من نگفتند که وحید فوت کرده، بعد ازاین جریان برادر و خواهرم هم رحمت خدا رفتند حالا بعد از این همه مصیبت، تنها آرزویم این است که قبل از مرگم یکبار دیگر اقبال را ببینم. چون قلب من با باطری کارمی کند وامید زیادی برای زنده ماندن ندارم.خدا ریشه رجوی را بسوزاند که این چنین دل مرا سوزانده است.

خانواده بشارت: رجوی از پشت به مردم ما خنجر زد 21 آذر 1392

خانواده بشارت: رجوی از پشت به مردم ما خنجر زد

خانم بشارت و آقای مقدس ضمن تشکر از زحمات اعضای انجمن گفتند بالاخره بخشی از ذهن ما مشکل اسارت برادرمان است و وظیفه داریم که علیرغم هرمشکلی که داریم به مشکل اسارت برادرمان فکرکنیم و هر اقدام و کمکی که لازم باشد انجام می دهیم تا شاید بتوانیم برادرمان را نجات دهیم. و نهادهای بین المللی هم باید همت کنند تا هر چه زودترشر رجوی را از سر عزیزانمان کم کنند.

درخواست عاجل آقای غلامعلی علاف پور از مجامع بین المللی 20 آذر 1392

درخواست عاجل آقای غلامعلی علاف پور از مجامع بین المللی

اکنون مطلع شدیم که سران سازمان مجاهدین بخاطر مفقود شدن 7 تن ازعناصرخود قصد دارند بقیه نفرات را با نمایش مضحک اعتصاب غذا به کشتن دهند که از قرارمعلوم خواهر اینجانب بنام نسرین علاف پور بر اثراعتصاب غذایی که به او تحمیل شده وضعیت وخیمی دارد و این مسئله عمیقا خانواده ما و بخصوص مادر پیرمان را نگران سرنوشت وسلامتی او کرده است.

رجوی حتی در کشور آلبانی آرامش برادرم را از وی گرفته است 20 آذر 1392

رجوی حتی در کشور آلبانی آرامش برادرم را از وی گرفته است

الان به مدت هشت ماه است که ما با منصورارتباط داریم وازاین بابت خیلی خوشحال هستیم که بالاخره منصور از شر رجوی راحت شد. منتهای مراتب منصور هنوز نگران هست و میگوید اینجا هم رجوی و افرادی را که درکمپ آلبانی گماشته است آرامش ما را گرفته اند و یک جورهایی میخواهند کماکان دنبال رو آنان باشیم و ماهیانه 250 دلار به ما جداشدگان پول میدهند

رویای مادرانه، نامه خانم ثریا عبداللهی به فرزندش امیر اصلان – قسمت اول 20 آذر 1392

رویای مادرانه، نامه خانم ثریا عبداللهی به فرزندش امیر اصلان – قسمت اول

راستی امیرجان حتما” شب یلدا یادته، علی بابا رو که فراموش نکردی؟ چقدر تورو دوست داشت و صدایت میکرد: اصلان بی یال ودم بیا بریم، توهم از خداخواسته با تمام وجودخنده کنان سوار جیپ (ماشین جیپ) میشدی. و وقتی کنارعلی بابا می نشستی خنده کنان نگاه می کردی که انگار همه مهربونیهای دنیا نصیب تو شده.

blank
blank
blank