قربانیانِ یک نبردِ نابرابر جداشدگان مجاهدین خلق؛ میان ترورِ شخصیت و ابزارِ پروپاگاندا
به اصل زندگی برگرد نامه اسماعیل فلاح رنجکش به ابراهیم چرم فروش عضو اسیر رجوی
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت بیست و پنجم
امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش عنوان کرد که ما بالاخره قرار بود به ارتش بپیوندیم. این لحظهای بود که مدتها انتظارش را میکشیدیم. اما در عین حال، احساس میکردیم که این تصمیم در مقایسه با بقیه افراد ناعادلانه است. در شب، سوار یک کامیون نظامی آلمانی برند IFA شدیم و از ورودی خارج شدیم. […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت بیست و چهارم
در قسمت قبل امیر یغمایی توضیح داد که چگونه در همان روزهای ابتدای ورود به اشرف آموزش کلاش دید. بعد از ناهار، معمولاً نیم ساعت استراحت داشتیم. در این زمان، من و شریف در یکی از اتاقهای محل اقامتمان که کمدهایمان در آن قرار داشت، با هم کشتی میگرفتیم. من نسبت به او کوچکتر و […]
روایت مسعود دریاباری از آنچه در سلیمان بک عراق گذشت
مسعود دریاباری، عضو نجات یافته از تشکیلات مجاهدین خلق و عضو کنونی انجمن نجات مازندران است که سالهای زیادی از عمرش را در مناسبات سازمان گذرانده و از نزدیک شاهد جنایات متعدد سران مجاهدین بوده است. یکی از جنایت های هولناک مسعود و مریم رجوی، کشتار اکراد عراقی به پشتیبانی از ارباب شان یعنی صدام […]
شرکت اعضای انجمن نجات خوزستان در مراسم ترحیم سید شجاع سید لطیفی
روز پنجشنبه 28/1/1404 اعضای انجمن نجات خوزستان در مراسم ترحیم مرحوم سید شجاع لطیفی از اعضای نجات یافته از تشکیلات مجاهدین خلق که در مسجد امام زین العابدین منطقه فرهنگ شهر اهواز برگزار شده بود شرکت نموده و ضمن عرض تسلیت با بازماندن آن مرحوم ابراز همدردی نمودند. سید رضا لطیفی فرزند آن مرحوم ضمن […]
پیام تسلیت به مناسبت درگذشت سید شجاع سید لطیفی
انالله وانا الیه راجعون با نهایت تاسف و تالم با خبر شدیم که آقای سید شجاع سید لطیفی از اعضای جدا شده از مجاهدین خلق روز پنجشنبه 28/1/1404 بعد از تحمل یک دوره بیماری و در سن 65 سالگی در شهر اهواز دار فانی را وداع گفت و به رحمت ایزدی پیوست. اعضای انجمن نجات […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت بیست و سوم
امیر یغمایی در قسمت قبل خاطرات خود روزهای اول ورود به اشرف را چنین می نویسد: بعد از اعلام برنامه، برای گرفتن سلاح به صف شدیم. یک قبضه کلاشنیکف چینی به من داده شد، که خیلی سنگین به نظر میرسید. سپس، در محوطهی آسفالتهای مقابل سالن غذاخوری، به صف ایستادیم. در همان روز، دوره آموزشی […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت بیست و دوم
امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش از ورود به اشرف گفت. بعد از صرف شام، یک جلسه جداگانه با فرمانده گروهمان درباره مسائل عملی داشتیم. پس از آن، آرام و بیصدا در مسیر آسفالتهای که به سمت خوابگاهها و محل سکونت پیشین خانوادهها منتهی میشد، حرکت کردیم. هنوز هوا بهشدت گرم بود و تیشرت من […]
چرا سکوت و چرا مخفی کردن خود؟
آقای صمد اسکندری، مسئول حقوقی انجمن نجات، در یادداشتی برای نشریه نجات که در زیر آورده می شود به نکته بسیار مهمی در خصوص ضرورت سکوت نکردن و دست به افشاگری زدن اشاره می نماید که بسیار قابل تأمل است. او نوشته است: “در دنیای پرفراز و نشیب کنونی هر انسانی سرگذشت و سرنوشت بسیار […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت بیست و یکم
امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش گفت که به سمت مرز عراق حرکت کردیم. مسیر بسیار خشک بود و تا چشم کار میکرد، در هر دو طرف جاده فقط بیابان دیده میشد. بعد از حدود چهار ساعت، به مرز عراق رسیدیم. وقتی به کمپ اشرف رسیدیم، مستقیماً به بخشی به نام “ورودی” رفتیم. اینجا همان […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت بیستم
امیر یغمایی در قسمت قبل از پرواز پاریس به رم در ایتالیا گفت. تا در آنجا سوار هواپیمای دیگری به مقصد امان، پایتخت اردن، شوند. همگی سوار ماشین شدیم و به سمت مرز عراق حرکت کردیم. مسیر بسیار خشک بود و تا چشم کار میکرد، در هر دو طرف جاده فقط بیابان دیده میشد. بعد […]
پیام نوروزی سعید فیروزی برای دوستان قدیمی اش در کمپ مانز
سلام بر دوستان قدیمی سال جدید را به همه شما تبریک می گویم. من سعید فیروزی هستم. شاید اسم من را شنیده باشید و خیلی از شما من را بشناسید. چندین سال از عمرم را در پادگان اشرف گذراندم. چند سال از عمرم با کابوس نشست های تحقیر کننده گذشت. تا جایی که دیگر تحمل […]
پیام نوروزی طاها حسینی به ساکنان کمپ مانز
سلام دوستان من طاها حسینی هستم. فرا رسیدن سال 1404 را به همه شما تبریک می گویم. شاید بعضی از شما من را بشناسید. من در سال 1383 بعد از کلی درد و رنج توانستم خودم را از تشکیلات مجاهدین خلق نجات بدهم. بعد از این که نجات پیدا کردم، زندگی ام دوباره آغاز شد. […]

