امیر، سخن بگو…

از کودکی که در ظلام رجوی یک دم درخشید و جست و رفت
در فیسبوک مصاحبه امیر یغمایی را با سعید بهبهانی در تلویزیون میهن شنیدم. خیلی خوشحال شدم که بعد از قریب 12 سال باز او را و این بار بر صفحه تلویزیون می بینم. امیر درسال 80 که من مسئولیت مقر قرارگاه 7 درقرارگاه علوی (فیلق 2) را داشتم مسئول انبار سرد ما بود. پرتلاش، مسئولیت پذیر، باهوش و زیرک و توام با حرکات شیطنت آمیز که مناسبات تشکیلاتی رجوی را به چالش می طلبید والبته انها را خوش نمی امد، با ان جثه ضعیف گاها بعنوان اسکورت پشت بی کی سی قرار می گرفت وهمراه نفرات اسکورت میشد. یخدان ماموریتی اش به همراه کیسه نایلونی که مواد صنفی ماموریت را دران قرار میداد علاقه عجیبی به غذای ارشیوی داشت(باقی مانده غذای شب گذشته). هرصبح که به اتاق سرد مقر سرکشی میکردم ان را بسیار تمیز ومرتب می دیدیم. اومسئولیت خود را بنحو احسن انجام می داد. گاها فکر می کردم امیربا این سطح از هوش وذکاوت و پشتکار و خلاقیت و انگیره فردی چرا نباید در دانشگاههای خارج باشد وجوانی واستعدادش اینچنین دریک پادگان نظامی و اینده ای نامعلوم تلف شود؟

البته از خلال صحبت هایش بخوبی می توانستم بفهمم که او خودش هیچ نقش اگاهانه ای دراین انتخاب نداشت و زندگی در بیابانهای عراق به اوتحمیل شده بود. بعد از جدایی از فرقه دیگر او را ندیدم تااینکه یک روز صبح در تیف اورا در رستوران مشغول خوردن صبحانه یافتم. بعد از یک خوش و بش کوتاه فهمیدم دیگر روح سرکشش را طاقت ماندن در ان اسارتگاه نبوده و از تشکیلات جداشده است. درتیف هم شرایط سخت والبته با وضعیت متفاوت را تجربه کرد و دیگر خبری از او نداشتم. ولی همیشه بخاطر ویژه گی های خاصش گوشه ای از ذهنم را اشغال کرده بود. به مصاحبه اش که گوش میکردم همان امیر بود البته پخته تر و بمراتب به لحاظ درک مطالب وتجزیه وتحلیل شرایط اگاه تر با تغییراتی چشمگیر در ظاهر و قیافه اش وموهای ریخته و کم پشت که اه و افسوس سالیان نوجوانی را یاداور میشد. وقتی وارد بحث زندگی خود و انچه سالیان در اسارتگاه اشرف وتشکیلات جهنمی رجوی براوگذشته بود میشد وضعیتی دوگانه داشتم. هم حسرت می خوردم بابت سالیان عمر و جوانی که از دست داده بود وهم به خود می بالیدم که چگونه و درمداری خیلی بالاتر از درک و سابقه ان سالهای سیاه را تحلیل می کرد. اوسخنگوی نسلی از کودکان و یا اصطلاح تشکیلاتی ان میلیشایی بود که از آغوش گرم خانواده جداشده و به قانونمندی نانوشته وسرسخت و بیرحم رجوی سپرده شده بود. صحبت ها و سرگذشت او قلب هرانسانی را بدرد می اورد.
فارغ از انچه بر امیر چه گذشت انچه باعث افتخار و مباهات است شکستن سکوتش می باشد. او شجاعانه تمامی حصارهای ذهنی و غل و زنجیرهای برده ساز رجوی را درهم شکسته و در قامت انسانی مسئولیت پذیر و متعهد صدای رسای هم نسل های خود شده است و به انها می اموزد برای اینکه نسلی دیگر قربانی رجوی نشود باید بپا خواست وسکوت را شکست. او در جریان این مصاحبه چه زیبا ومنطقی استدلال های سخیف برخی را به سخره گرفت که باید سکوت کنیم تا رژیم ایران از افشاگری ما استفاده نکند انجا که گفت مجاهدین خودشان مسئول وپاسخ گوی کارهای خودشان هستند ما سکوت کنیم تاکسانی از صحبت های ما برعلیه این سازمان سواستفاده نکنند؟ پس کی وکجا رهبران مجاهدین خلق باید حساب پس بدهند؟ اوعلیرغم سن وسابقه کم بسا فراتر از اعضای باسابقه با استدلال و منطق و اسناد وشواهد دست رجوی را روکرد. حرکتی که امیرشروع کرده بی شک درخود اومتوقف نخواهد شد و بزودی شاهد ورود دیگر اعضای هم سن وسال امیربه صحنه افشاگری فرقه ضدانسانی رجوی خواهیم بود. طنین صدای امیر وسرنوشت او ودیگرکودکان درسازمان مجاهدین خلق که همچون غنچه های گل سرخ توسط رجوی پرپر شدند مرا بیاد شعرزیبای نازلی شاملو انداخت انجا که سرود…
نازلی بهارخنده زد و ارمغان شکفت
در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار
بامرگ نحس پنجه میفکن
بودن به ازنبود شدن خاصه در بهار
نازلی سخن بگو
مرغ سکوت جوجه مرگی فجیع را
دراشیان به بیضه نشسته است
نازلی ستاره بودیک دم دراین
ظلام درخشید وجست ورفت
نازلی بنفشه بود
گل داد ومژده داد
زمستان شکست ورفت
اکرامی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.