خاطرات شهرود بهادری، جدا شده از فرقه ی رجوی – قسمت چهارم

هماهنگی با برادرم برای خروج
من در قرارگاه 15 بودم، برادرم شهرام در قرارگاه 11، که معمولا هیچ وقت موفق به دیدار همدیگر نمی شدیم. معمولا در ساعات ورزش در سالن آمریکایی که به نوبت استفاده می شد می توانستم شهرام را ببینم. هر بار که بعد از کلی دوز و کلک شهرام را می دیدم می گفتم که پدرمان پیر است و باید هر چه زودتر برویم! ممکن است پدرمان را دیگر نتوانیم زنده ببینیم و شهرام را توجیه می کردم که باید جدا شویم! من می توانستم تنهایی فرار کنم اما نمی توانستم جواب پدرم را بدهم، چون من باعث رفتن شهرام به سازمان شده بودم! یک روز که پنجشنبه بود، در برنامه دیدم که زمان ورزش ما و شهرام پشت سر هم است و اگر من کمی زودتر بروم می توانم شهرام را ببینم، اما چون همیشه زیرنظر بودم، خیلی مشکل بود که فرصت مناسبی گیر بیاورم! پنجشنبه به شهرام گفتم که وقتی برگشتی قرارگاه اصرار کن که من دیگر نمی خواهم بمانم و فردا باید جدا بشویم! شهرام هم گفت که من هم قبلا گفتم ولی این بار هم … اصرار خواهم کرد. چون مجید هم که دوست شهرام بود چند روز قبل فرار کرده بود، برای همین سازمان قبول کرد که ما را ول کند! صبح جمعه مسئولم مرا صدا کرد و پیش F قرارگاه (سیامک) برد! به من گفت که می دانی برادرت اعلام بریدگی کرده است؟ گفتم نه! شاید دیگر نمی خواهد بماند! چرا باید به زور نفر را نگه دارید و یا مارک بریدگی بزنید؟ سیامک گفت آیا می خواهی برادرت را ببینی؟ گفتم بله! فردا به قرارگاه 11، اتاق F قرارگاه ( اتاق جهانگیر) بردند! دیدم شهرام هم آنجاست! جهانگیر گفت برادرت می خواهد برود و ما موافقت کردیم، اینجا بنشینید و صحبت کنید! گفتم من در این اتاق نمی خواهم صحبت کنم! ( بعلت احتمال شنود). از آنها اصرار از من انکار! بالاخره موافقت کردند که کنار باغچه صحبت کنیم. به شهرام گفتم آیا همه کارهایت را ردیف کردی! گفت بله! دوباره به اتاق جهانگیر برگشتیم! گفتم بله برادرم می خواهد برود و من نمی توانم او را تنها بگذارم باید با او بروم! پرسید تصمیم گرفتید؟ گفتم بله نمی توانم شهرام را تنها بگذارم! شهرام آنجا ماند و من با مسئولم به قرارگاه 15، قرارگاه خودمان برگشتیم و وسائل شخصی ام را برداشتم! خودشان کمد مرا تخلیه و به اتاق سیامک آوردند! من تمام کتابهایم را پاره کرده و در سطل آشغال ریختم( کتاب های داستان ….)! لباسهایم را سوا کردم و ساک شخصی ام را ندادند و گفتند یک کیف دیگر خودمان می دهیم! بازدید بدنی شدم و حتی کفش هایم را ….. و کفش دیگری دادند! همانجا یک کاغذ از من گرفتند که من حاضر به ادامه مبارزه نیستم و می خواهم دنبال زندگی بروم. من هم گفتم باید UN بیاید و ما را تحویل بگیرد. گفتند ما هماهنگ می کنیم. به عراقی ها تحویل دادند. عراقی ها ما را با یک تویوتا به هتل مهاجر بردند. دو نفر دیگر هم قبل از ما از سازمان جدا شده و در هتل بودند. سه روز در هتل مهاجر ماندیم و به UN وصل شدیم.
چرا حتی در زمان ورزش هم نباید تنها می بودیم؟
ورزش در سازمان زمانبندی خاصی داشت و روزانه باید همه ورزش می کردند. اما بودند نفراتی که طالب ورزش جمعی نبودند. بیشتر دلشان می خواست تنها باشند و زمان ورزش فرصت مناسبی برای این کار بود.
یکبار که در لیبرتی اصرار داشتند ورزش کلی بروم، مسئولم گفت چرا تنها؟ گفتم چون توان ورزش با جمع را ندارم. در حقیقت ورزش کلی در سازمان یک اعتراضی به اعمال اجباری جمعی بود.
زانویم درد می کند نمی توانم با این بروم، مسئولم که بنام ابراهیمی بود گفت من هم مشکل زانو دارم و بیا باهم پیاده روی کنیم. با این بهانه نمی خواست مرا تنها بگذارد تا با افرادی که دلم می خواست در ارتباط نباشم، این فرصت را هم از همه می گرفتند. اکثر قرار و مدارای فرار یا اعلام خروج و … در همین زمانهای ورزش شکل می گرفت، مخصوصا اگر موفق به انجام ورزش تکی می شدی. یک سالن ورزش وزنه داشتیم که موقع رفتن به آنجا، همیشه مسئولم هم در کنارم می امد که مبادا تنها شده و با کسی محفل بزنم. بچه هایی بودند که بیشتر تمایل داشتم با آنها رابطه بزنم، مثلا مجتبی علیقلی برادر مهدی علیقلی، …. وبهروز بودند که هر بار مسئولم می گفت تو چرا می خواهی با آنها تنها باشی؟ و چه صحبتی دارید؟ چرا با بچه های یگان خودتان رابطه نمی زنید؟
هر بار که احساس می کردم مسئولم مرا می پاید به سالن مقر که کوچکتر بود می رفتم تا زیر سوال نروم که چرا به سالن ورزش اصلی می روم.
درگیری لفظی با مسئول تیم:
مجید سیرجانی مسئول تیم من بود. خیلی به من گیر می داد که چرا قاطی جمع نمی شوی؟ چرا به نشست کمیته نمی روی؟ نشست کمیته محل کنترل ذهنی بود که همه مشکلات اجرائی را می گفتیم و پیشنهاد کاری می دادیم که من از این نشست فراری بودم. این نشست روزانه بود و بعد از ظهر اجرا می شد.
عملیات جاری بعد از استراحت ظهر بود. نشست کمیته بعد از عملیات جاری روزانه بود که با نفرات هم لایه خودمان با مسئولیت FG ( برادر …) برگزار می شد. دو ماه بود که نشست های کمیته شروع شده بود، اما من نمی رفتم. که معمولا به اتاق سایت می رفتم و مشغول بازیهای کامپیوتری می شدم، بعدا این اتاق ها هم در زمان نشست کمیته بسته شد تا همه را به نشست کمیته ببرند، من هم معمولا به آسایشگاه می رفتم و هر بار به من ایراد می گرفتند. اما یک روز منیژه مرا به اتاق کارش صدا زد. گفت 2 ماه است که در نشست کمیته شرکت نمی کنی. گفتم خوشم نمی آید. چه تضادی را باید حل کنیم. ما که مسئولیت نداریم تا در این نشست شرکت کنیم. گفت: این یک برنامه جمعی و تشکیلاتی است، باید همه شرکت کنند. گفتم اگر هم بروم ساکت خواهم نشست، چون من نمی خواهم حرف بیخودی مطرح کنم و الکی صحبت کنم. این کار را بیمورد می دانستم و در راستای پر کردن وقت بچه ها ارزیابی میکردم. بالاخره مرا به این نشست کشاندند.در این باره یکبار مجید سیرجانی به من گیر داد که چرا نشست کمیته نرفتی؟ مجید به من گیر داد، من هم که از سازمان بیرون آمدم و یک لیوان دستم بود یقه مجید را گرفتم و به دیوار چسباندم. چند نفر که به صدای داد مجید آمدند مرا به اتاق افشین( F) قرارگاه بردند. من هم معترض شدم. افشین وقتی صدایش را بلند کرد، من هم پرخاش کردم.مسئولم خیلی به من گیر می داد. شب بود. افشین مجبور شد کوتاه بیاید و اجازه داد به آسایشگاه بروم، اما کماکان این فشار ها روی من ادامه داشت. مسئولین هم می دانستند که نباید به من زیاد گیر بدهند.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.