فعالیت های انجمن نجات

نجات در هفته ای که گذشت – شماره 26

مروری بر مطالب 23 تا 28 بهمن ماه 1400 درج شده در سایت نجات

*شنبه 23 بهمن

در روز شنبه جمعاً 10 مطلب در سایت نجات درج گردید که در زیر مروری اجمالی بر تعدادی از آن ها انجام می شود:

خانواده ترابی در گذر خیانت های سازمان مجاهدین خلق – قسمت اول

… دو خواهر حاج نادعلی به نام های معصومه و مریم بانو که به همراه قربان و همسرش زهرا سراج و همچنین فرزند آن ها محمدرضا گرفتار سران سازمان مجاهدین شده بودند، هنوز در داخل فرقه رجوی حضور دارند. محمدرضا در حال حاضر در کشور آلمان زندگی مستقل و آزادی دارد. محمد رضا در زمان جنگ کویت که فرزندان عناصر مجاهدین را به بهانه جنگ از عراق خارج می کردند، به خارج فرستادند و سپس بعد از 17 سال با عناوین دروغینی مانند دیدار با مادر و خانواده به داخل عراق کشانده و او را دوباره گرفتار کردند که در نهایت بعد از اخراج سازمان ضد انسانی مجاهدین به آلبانی، محمدرضا توانست خود را نجات داده و به کشور آلمان پناهنده شود.
… کشته شدن قربان ترابی یکی از صدها جنایتی است که نشان از وحشیگری بی حد و حساب سران سازمان ضد انسانی مجاهدین خلق دارد. در سال 1373 و بعد از آن که مسعود رجوی خائن عناصر خودش را مجبور به طلاق ایدئولوژیک کرد، قربان ترابی و تنی چند از عناصر فرقه رجوی به این موضوع اعتراض کردند و سرکرده فرقه برای آن که بتواند قربان ترابی و امثال او را تسویه کند، عملیات چک امنیتی یا همان تسویه داخلی را شروع نمود و تمام افرادی که نسبت به طلاق ایدئولوژیک و یا فرمان های آبکی و من در آوردی سرکرده سازمان اعتراض کرده بودند را به عنوان جاسوس رژیم مورد شکنجه قرار داد. این وحشیگری به حدی بود که وقتی قربان ترابی را به سلول میرعسگری انداختند، دست قربان ترابی شکسته بود و دیگر نفس های آخرش بود و خون تمام سر و صورت او را پوشانده بود. مریم بانو ترابی خواهر قربان و معصومه نیز جزو کسانی بودند که مورد شکنجه قرار گرفتند و مریم بانو که خبر کشته شدن برادرش را شنیده بود تا مدت ها دچار اختلال روانی شدید شده بود و معصومه از او مراقبت می کرد…

برادر قربان ترابی

ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف – قسمت سوم

… پسران سید مرتضی که هر دو کمتر از 17 سال داشتند، با ترفندهای باند رجوی و با قول دیدار پدر و اقامت 6 ماهه در عراق و سپس بازگشت به آلمان، ربوده شده و در سیاهه کودک سربازها قرار گرفته اند. پسر بزرگتر که یاسر اکبری نسب نام داشت، بعد از مشاهده نیرنگ کاری های رجوی ، به فردی معترض و ناراضی تبدیل شده بود و سازمان که تاب تحمل هیچ انتقادی را ندارد سرانجام در شهریور 1385 او را به طرز مشکوکی به قتل رساندند.
خانواده ی من در بی اطلاعی و درماندگی محض از بابت سرنوشت برادرم سید مرتضی، قرار داشت. تا این که سال 2003 آمریکا و تعدادی از متحدین اش به عراق حمله کردند. این حمله بعد از تصرف افغانستان که به بهانه از بین بردن القاعده که دست ساز خود آمریکا بود، انجام گرفته بود. جالب اینجاست که حکومت مستقر در افغانستان صراحتاً به آمریکا اطلاع داده بود که حاضر است که بن لادن را که رهبر این جریان تکفیری بود، به آمریکا تحویل دهد تا به اتهام دست داشتن در انفجار کاملاً مشکوک برج دوقلوی آمریکا محاکمه شود و آمریکا که هدفش تصرف افغانستان و نه ازبین بردن القاعده بود ، بدون توجه به این پیشنهاد دولت افغانستان ، این کشور را با بمباران های سفره ای وحشتناک تصرف کرد….

درخواست دیدار با سعید حسینی در اردوگاه مجاهدین خلق در آلبانی

آقای محمد حسن رضایی جلفایی، دایی سید سعید فرج الله حسینی که در اردوگاه مجاهدین خلق در آلبانی گرفتار است، همراه با همسرش خانم فائزه بلالی، شهروندان ایرانی – سوئدی، که هم اکنون در آلبانی به سر می برند، اعلام نمودند که تلاش خود برای دیدار با سعید حسینی را همچنان ادامه می دهند.
سعید حسینی که در جریان جنگ ایران و عراق سرباز بود، اسیر جنگی نیروهای عراقی گردید و سپس در پی تبانی بین مسعود رجوی و صدام حسین، تحویل سازمان مجاهدین خلق شد. او از آن پس دیگر هیچگونه ارتباطی با خانواده اش نداشته است. سال ها بعد اطلاع حاصل شد که وی در اردوگاه مجاهدین خلق در آلبانی به سر می برد.
زمانی که آقای رضایی و خانم بلالی همراه با وکیلشان به دروازه اردوگاه فرقه رجوی در آلبانی مراجعه نمودند و خواهان دیدار با سعید شدند، از جانب مسئولین اردوگاه به آنان گفته شد که سعید حسینی مایل به دیدار با بستگانش نیست. اما مسئولین اردوگاه هرگز اجازه ندادند تا سعید خود این مطلب را حضوراً به دایی و زن دایی اش بگوید….

دایی سعید فرج اله حسینی

روزی که کتاب آرشیو را در کمد من پیدا کردند

یک سری کتاب هایی به اسم کتاب آرشیو در کتابخانه مجاهدین موجود بود که تمام جنایات آمریکایی ها در کتاب ها ثبت شده بود و بایستی ما کتاب های آرشیو را مطالعه می کردیم و با جنایات آمریکایی ها در ویتنام و … آشنا می شدیم. زمانی که آمریکا صدام را سرنگون کرد و آمریکایی ها حفاظت پادگان اشرف را برعهده گرفتند، مواضع سازمان تغییر کرد. سید الرئیس جای خود را به آمریکایی ها داده بودند و مسعود رجوی و سازمانش قرار بود این بار بشوند مزدور آمریکایی ها!
… من هم گفتم ترس شما از چیست؟ شما که دشمن آمریکایی ها بودید چی شد که الآن آمریکایی ها شدند دوست! این را که گفتم کادرهای فرقه شروع کردند به مزخرف گویی. یکی می گفت اول موضع خودت را مشخص کن با مایی یا بر مایی؟ دیگری می گفت برادر رحمان این مزدور است و پرونده تشکیلاتی خوبی در سازمان ندارد. من نمی دانم چرا سازمان این همه سال این را تحمل کرده و یکی دیگر می گفت آرشیو را می خواسته به عنوان سند تحویل آمریکایی ها بدهد و بگوید که سازمان دشمن شماست و …

دیدار خانواده ناصر محمدی با اعضای انجمن نجات زنجان

… ناصر محمدی از جمله سربازانی بود که در جنگ ایران و عراق توسط عناصر فرقه در منطقه عملیاتی جنوب اسیر گردید و بدلیل مخالفت با حضور در عملیات نظامی تحت عنوان فروغ جاویدان (مرصاد) از ناحیه پشت مورد اصابت قرار گرفت و جان باخت. رقیه محمدی تنها فرزند دختر ناصر محمدی می باشد که در زمان اسارت پدرش هنوز از مادر متولد نشده بود و پس از کشته شدن پدرش، چشم به دنیا گشود و حالا در کنار عمویش برای خونخواهی پدر سر از پا نمی شناسد. وی برای دفعات متعدد ضمن نامه نگاری به مراجع بین المللی و دول غربی تقاضای طرح دعوی علیه رجوی را مطرح کرده است .

خانواده ناصر محمدی

*یکشنبه 24 بهمن

10 مطلب جدید حاصل کار روز یکشنبه سایت نجات می باشد. مروری مختصر بر تعدادی از آن ها به قرار زیر است:

خانواده ام را با بی احترامی از اشرف بیرون راندند

… سال 1382 وقتی خانواده ام به پادگان اشرف مراجعه می کنند، تمامی خانواده ها را در روابط پادگان اشرف جمع می کنند. همان موقع به من ابلاغ کردند که کسانی آمده اند و مدعی هستند خانواده تو هستند. می توانی از دیدن آن ها ممانعت کنی! این ها خانواده تو نیستند و دشمن ما هستند. من گفتم می خواهم بروم روابط ببینم چه کسانی آمده اند مرا ببینند. در مقر به من گفته شد که با مهدی عابدی می روی. و به من گفتند که تو انقلاب مریم را داری که بزرگترین سلاح در مقابل مزدوران (خانواده) است.
مهدی عابدی دنبالم آمد و با ماشین به سمت روابط پادگان اشرف حرکت کردیم. در مسیر مهدی عابدی نکاتی را مدام به من گوشزد می کرد. که اگر دیدی آن ها مدعی هستند که خانواده تو هستند یگ لگد بزن به آن ها و بگو شما مزدور هستید. خانواده من مریم و مسعود هستند. وقتی به روابط رسیدم و خانواده خود را دیدم، انگار که دنیا را به من دادند…

مصاحبه انجمن نجات با جمشید دهمرده – قسمت دوم

… سازمان در مواقع خاص و به صلاحدید خود هر سه یا چهارسال یک بار شاید اجازه می داد که فرد عضو با خانواده اش تماس بگیرد. در هنگام تماس هم همیشه دو نفر همراه ما بودند. یک نفر هم کل مکالمات ما را شنود می کرد. بعد از انجام مکالمه هم باید تمام آن حرف هایی که بین ما و خانواده رد و بدل شده بود را روی کاغذ می آوردیم. می گفتند خانواده، پای نفر را شل می کند تا از مناسبات جدا شود. از صبح تا شب ما را مجبور به بیگاری می کردند تا فرصت فکر کردن به زندگی را نداشته باشیم.
یک بار که خانواده ام برای ملاقات با من به کمپ اشرف آمده بودند، دو نفر از اعضای سازمان مدام کنارمان بودند. از طرف دیگر ما را از برگشت به ایران می ترساندند و می گفتند که حکومت ایران حتی اگر بداند کسی یک ساعت تنش به تن مجاهدین خورده است ، او را شکنجه و اعدام می کند.

جمشید دهمرده

مسعود رجوی و بی شرمانه ترین نوع خیانت ملی

… سازمان مجاهدین خلق جدا از یک موضوع خیانت ملی در گذشته، یک موضوع حقوق بشری در حال حاضر است. انجمن نجات، به عنوان مدافع حقوق اعضای گرفتار در اردوگاه این سازمان در آلبانی، به دنبال احقاق حقوق حقه آنان و خانواده هایشان می باشد.
ما اعتقاد داریم که باید ماهیت ضد انسانی و فریبکارانه مسعود رجوی و سران فرقه اش را بر همگان روشن نمود تا دیگر کسی به دام شعارهای فریبنده این فرقه نیفتد. انجمن نجات منتظر نمی ماند تا افراد اسیر فرقه رجوی شوند تا سپس به فکر نجات آن ها بیفتد. همیشه گفته اند که پیشگیری بهتر از درمان است. ما وظیفه داریم خصوصاً جوانان کم تجربه و کم اطلاع را نسبت به تهدیدات و خطرات رجوی و امثال رجوی آگاه نماییم و آنان را قبل از گرفتاری نجات دهیم.
همچنین ما تلاش می کنیم تا با گسترش فشارهای بین المللی بر سران فرقه رجوی آنان را وادار نماییم تا حقوق اعضای گرفتار خود را به رسمیت شناخته و امکان ارتباط و ملاقات آنان، که در کشور آلبانی در اسارت فرقه رجوی به سر می برند، را با خانواده هایشان فراهم نمایند.

چی می خواستم و چه شد – قسمت سوم

… وقتی به اشرف بازگشتیم، آمریکایی ها نیروها را خلع سلاح کرده تا هیچ یک از نیروهای سازمان دیگر رنگ سلاح را نبیند و سلاح که ناموس هر مجاهد خلق بود به یکباره تبدیل به چماقی شد که باید با آن نگهبانی می دادیم و این گونه ناموس مجاهد خلق بر باد رفت .
اما دیگر خبری از مریم قجر نبود و رجوی هم به سوراخی خزیده بود. در پس این شکست باز مسئولین فرقه از طرف رجوی ها طلبکاری می کردند که افراد باید در فاکت هایشان به مسأله نبردن مریم قجر به تهران اشاره کنند و این که چرا نیروها در این زمینه کم گذاشتند و افراد مانند عملیات فروغ جاویدان باید فاکت های خود را می نوشتند و این داستانی بود که موج دیگری از تناقضات را در افراد به وجود آورد. و برخوردهای فیزیکی به خاطر وجود تناقضات زیاد در مناسبات سر کوچک ترین مسأله بوجود می آمد. برای ما این برخوردهای فیزیکی قابل باور نبود!

مجاهدین خلق، روایت پنج دهه سقوط

… بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق، جوانان مذهبی و معتقدی بودند که از شهرستان های مختلف برای تحصیل راهی تهران شده و تحت تاثیر اندیشه های مهندس بازرگان، آیت الله طالقانی و دکتر شریعتی به سمت و سوی فعالیت های سیاسی روی آورده بودند. آن ها در مواجهه با زرق و برق، زندگی مدرن در حال گسترش در برخی مناطق شمال تهران، ناخودآگاه دست به مقایسه شرایط زندگی خانواده و اطرافیان خود در روستاها و شهرستان ها زده و دچار بحران عقیدتی، هویتی و معنایی می شدند. آن ها با نگاهی رمانتیک به سیاست به شورشیانی آرمانخواه که دنبال تلفیقی از اسلام و [خوانش خاص و عجیبی] مارکسیسم بودند بدل گشته و رؤیای تاسیس جامعه بی طبقه توحیدی را در سر می پروراندند.
… سازمان مجاهدین خلق با تلفیق عجیب و غریبی از اسلام و مارکسیسم و لنینیسم و مائوئیسم و چریکیسم و برخی ایسم های دیگر در جمودیت و ارتجاعی شبیه ارتجاع بنیادگرایان دینی خود را گرفتار کرد و در اندک مدتی به عنوان یک سازمان مخوف تروریستی راهی جز همکاری با دشمنان ایران و جلادی مانند صدام را در پیش گرفت. حالا پس از پنج دهه از شکل گیری این سازمان، مشاهده تصاویر این صورت های خشکیده و غمزده پیرمردهایی که انگار در پنج دهه پیش فریز شده اند و در جهانی آکواریومی و بدون ارتباط با محیط بیرون رشد کرده اند، حکایت غم انگیز و در عین حال عبرت انگیزی است….

سازمان مجاهدین خلق بزرگترین کارخانه مزدورسازی

… با توجه به رفتار سران مجاهدین نسبت به اعضا می شود گفت که دو مدل «مزدور» یعنی بالفعل و بالقوه در سازمان وجود دارد. یعنی این که تمامی اعضای مجاهدین از رهبران این فرقه گرفته تا بقیه همگی «مزدور» بالقوه هستند. و اگر روزی کسی خواست از این سازمان بیرون برود می شود «مزدور» بالفعل. به عبارت دقیق تر مجاهدین بزرگترین کارخانه تولید «مزدور» در جهان هستند چون هیچ وقت این تولید تمام نمی شود بلکه از جداشده ای به جداشده ای دیگر انتقال می یابد!
… بنابراین با این فرمانی که رجوی پیش می رود و حساب و کتابی که در تولید مزدور اطلاعاتی دارد به زودی اعضای جداشده که از سوی رهبری فرقه «مزدور اطلاعاتی» خوانده می شوند از اعضای خود سازمان هم بیشتر خواهد شد. اما در ورای همه این تبلیغات مضحک ولی دردناک، شب و روز سران فرقه به درگیری با انسان های بی گناهی می گذرد که خواسته شان صرفاً خروج از این فرقه است.
بعد از خروج هم رهبران مجاهدین با زدن مارک «مأمور اطلاعاتی» و یا «مزدور» سعی می کنند آن ها را از داشتن حتی یک زندگی حداقلی نیز بازدارند….

*دوشنبه 25 بهمن

در این روز کلاً 9 مطلب جدید بر روی سایت نجات داشتیم که در زیر مروری مختصر بر تعدادی از آنان را مشاهده می کنید:

مسعود رجوی، از ادعا تا واقعیت در عمل

… مسعود رجوی مایل به مصادره رهبری انقلاب بود و به همین دلیل وی در دی ماه سال 1357 بر اساس طرحی که از جانب ساواک به بختیار ارائه شد، با توجه به دشمنی آشکاری که با جریان اصلی انقلاب داشت، از زندان آزاد گردید و بلافاصله تلاش کرد تا از ورود امام به داخل کشور ممانعت به عمل آورد اما موج سهمگین انقلاب اجازه عرض اندام به کسی نمی داد. مسعود رجوی در سالگرد انقلاب اسلامی در 22 بهمن 1400 مدعی شده است که: “به‌ طور تاریخی و عقیدتی، رهبری انقلاب ربوده و در آن واحد، هم از مشروعیت انقلاب و هم از مشروعیت و مرجعیت مذهبی سوء‌استفاده شد.” رجوی خود اذعان دارد که مشروعیت سیاسی و مشروعیت مذهبی در اختیار چه کسی بوده است و سوز و گداز او در این خصوص چیزی را عوض نمی کند.

بازیگری قاتلان مردم ایران در نمایش های فانتزیک دادگاه

… باید پرسید هیاهوی مجاهدین برای پیروزی متأثر از کدام استدلال و منطق است و چرا سازمانی که خود را آلترناتیو جمهوری اسلامی می داند، تا به این حد درمانده و ناتوان است که شکایت علیه یک کودک سرباز پیشین ارتش آزادیبخش را همانند یک جنگ بزرگ قلمداد می کند و پذیرش 3 محور از 24 مورد اتهام علیه خود از سوی دادگاه را تا به این حد بزرگنمایی می کند و پر اهمیت جلوه می دهد؟ و اساساً چرا مریم رجوی نیازمند این همه بازی های حقوقی علیه جداشدگان منتقد است در حالی که خود را در یک قدمی سرنگون کردن بزرگترین قدرت نظامی و سیاسی غرب آسیا می داند؟
حامیان این فرقه درمانده و رسوا باید از خود بپرسند مریم رجوی چه نیازی به این گونه نمایش ها دارد و چرا حاضر است علیه منتقدان میلیون ها یورو هزینه کند و شکست بخورد اما برای رفاه نیروهای اسیر شده در تیرانا بودجه ای صرف نمی کند؟ و چرا در استراتژی مریم رجوی، مبارزه با جمهوری اسلامی مبدل به سرکوب قربانیان سرکوبگری خودش شده است؟ و چرا مبارزه با چند کودک سرباز سابق و یا گسیل چند عنصر نقابدار برای شرکت اینترنتی در این و آن دادگاه، از مهم ترین فعالیت های اوست؟

صدای پای پیشقراولان پیروزی در بیخ گوش رجوی به صدا درآمد.

ورود پیشقراولان و پرچمداران مطالبه گری و مدافعان حقوق پایمال شده، آقای محمد حسن رضایی جلفایی به همراه همسرش فائزه بلالی به کشور آلبانی و اولین دیدار با وزارت کشور و ثبت درخواست ملاقات با خواهرزاده اش سعید فرج الله حسینی ساکن کمپ موسوم به اشرف 3 و اقداماتی از این قبیل، جای صدها و هزاران تبریک و خدا قوت دارد….
حال با مروری مختصر بر سابقه تلاش ها و فعالیت های خانواده ها در اشرف و لیبرتی برای احقاق حقوق فرزندانشان و تلاشی و تخلیه پادگان اشرف در عراق و واکنش های سازمان مجاهدین و شخص رجوی ، بیش از هر چیز بر اهمیت این سفر به آلبانی پی خواهیم برد و باز تاکید می کنم سران فرقه رجوی، آقای رضایی جلفایی و همسرش را کابوسی وحشتناک برای خود تصور می کنند….
خانواده ها اما از آنجایی که تنها هدفشان دسترسی، ملاقات و رهایی فرزندانشان بود هرگز از این سنگر عقب نشینی نکردند و آن درس فراموش نشدنی را به رجوی دادند که ناگزیر به خروج خفت بار از اشرف و عراق شد و خودش بیشتر از هر کس می داند که این شکست فقط و فقط محصول تلاش های خانواده ها بوده است….

جلسه خانواده های گلستانی با اعضای آسیلا برگزار شد

24 بهمن ماه 1400 انجمن نجات گلستان با همراهی برخی خانواده های آسیب دیده از سازمان ضد انسانی مجاهدین خلق، با انجمن آسیلا مستقر در کشور آلبانی ارتباط زنده و آنلاین برقرار کرد و به گفتگو و تبادل نظر در زمینه های مختلفی که به رهایی فرزندان خانواده ها از اسارتگاه رجوی کمک نماید، پرداختند.
… خانواده های گلستانی در ادامه با تنی چند از افراد جدا شده از سازمان ضد انسانی مجاهدین که در آلبانی به سر می برند هم صحبت شدند و خبرهای وابستگان خودشان را از آن ها گرفتند و در نهایت برای رهایی تمام اسیران در بند فرقه رجوی هم قسم شدند تا تمام تلاش خود را به کار گیرند…

ارتباط آسیلا و گلستان

*سه شنبه 26 بهمن

میلاد عطرآگین حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام آن سبز قامت برافراشته دین، مخاطب سوره هل اتی، پشت و پناه مظلومان بر عاشقان جهان و شیعیان ایران مبارک باد.

*چهارشنبه 27 بهمن

در این روز مجموعاً 7 مطلب دیگر روی سایت نجات قرار گرفت که در زیر مروری مختصر بر تعدادی از آنان را ملاحظه می فرمایید:

اولین سالگرد درگذشت آقای غلامرضا بهروزی، مسئول انجمن نجات خراسان رضوی

مرحوم غلامرضا بهروزی در آبان ماه 1369 وارد سازمان مجاهدین خلق در عراق شد و در ششم تیر ماه 1384 از این سازمان جدا گردید. وی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به دلیل تبلیغات پرجاذبه این سازمان و شعارها و وعده های دروغین آن، در حالی که فقط 17 سال داشت، هوادار سازمان گردید و نهایتا بعد از چند سال با فریب و نیرنگ به پادگان اشرف در عراق برده شد.
… شبانگاه چهارشنبه 29 بهمن 1399، آقای غلامرضا بهروزی در بیمارستانی در شهر مقدس مشهد به دیار باقی شتافت و خانواده بزرگ نجات را در غم و اندوهی عمیق فرو برد.

غلامرضا بهروزی

هدف مجاهدین خلق از مصاحبه های تکراری با اعضا چیست؟

… رهبران مجاهدین خلق و در راس آنها مسعود و مریم با اصول اخلاقی و احساس و عواطف خانوادگی بیگانه اند و خانواده ها را اصلی ترین دشمن خود می دانند، چرا که عنصر احساس و عشق و علاقه به خانواده را نمی توان تحت هیچ شرایط و با هیچ مکانیزمی از روح و ضمیر و قلب اعضا پاک کرد. آن ها باید این چنین وحشت کنند ولی از شکل فرمایشی بودن مصاحبه و حالت بی روح و سرد مصاحبه شوندگان به خوبی می شود دریافت که تا کجا آن ها تحت فشار و اجبار به این مصاحبه تن داده اند. بسیاری از اعضایی که بعدها جدا شدند همین مسیر را طی کرده بودند. اما واقعیت خارج از اراده رهبران فرقه این است. خانواده ها عزم جزم کرده اند تا آزادی تمامی عزیزان خود دست از تلاش بر ندارند و مصاحبه های ساختگی و فرمایشی و اجباری اعضا سر سوزنی بر عزم جزم و اراده آن ها تاثیر ندارد.

مروری بر رویکرد متناقض سران مجاهدین خلق در قبال امریکا از زبان فؤاد بصری

فؤاد بصری با اشاره به رویکردهای متناقض رهبران سازمان مجاهدین خلق در قبال امپریالیسم و امریکا در برهه های مختلف به برنامه های تلوزیونی فرقه اشاره می کند و می گوید پرچم امریکا در تلوزیون فرقه برافراشته است.
بصری در این رابطه رو به مریم رجوی می گوید: خانم قجر گذشته خود را کمی مرور کنید. به خاطر دارم که زمان کار جمعی در کمپ اشرف عراق سرود مرگ بر امریکا پخش می کردید. همینطور در زمان ورزش همگانی. او سپس به چرخش 180 درجه ای رویکرد مسعود رجوی در مقابل امریکا اشاره می کند و می گوید بعد از سرنگونی صدام حسین و زمانی که حفاظت کمپ اشرف بر عهده ی امریکایی ها قرار گرفت رجوی پیام داد که هر مقر موظف است به طور نوبه ای آمریکایی ها را دعوت کند.
بصری رو به مریم رجوی می گوید: “خرج ها و هدایای کلان به کنار، از زبان یکی از افراد حاضر در لایه MO که هنوز هم گرفتار مناسبات شماست خبر موثق دارم که در آن زمان مقر زن ها، امریکایی ها را دعوت کرده بودند و تعدادی از زن ها را آموزش داده بودند تا بدون روسری و با لباس آسوری جلوی آمریکایی ها برقصند. به زن ها پیام داده بودید که دندان سلاح را بکشید و دور بیندازید و به جای آن دندان تنظیم رابطه با امریکایی ها را بکارید…

ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف – قسمت چهارم

… سرانجام بچه های اسیر بتدریج پیش ما آورده شدند که متأسفانه به تنهایی سر میز نیامده و همراهانی داشتند که کاملاً به آن ها چسبیده و امکان رد و بدل حرف های خصوصی را از طرفین گرفته بودند. این مراقبان بیشتر از بچه های ما حرف زده و در اصل فرماندهان آن ها بوده و اوضاع داخل ایران را که از نظر آن ها در نهایت وخامت بود، به ما شرح می دادند و متوجه نبودند که ما در دیدن زشتی ها و زیبایی های کشورمان که درآن زندگی می کردیم، اصلح تریم. قیافه تمامی اسیران رجوی که فرزند و یا خواهر و برادر ما باشند، کاملاً عبوث بود و جرأتی برای پرسیدن سؤال در مورد فامیل و دوستان خودشان نشان نمی دادند. آن ها حوصله و آرامش بهتر از ما نداشتند و فرق بین ما این بود که ما جرأت گریه کردن و ابراز عواطف را داشتیم و آن ها هرگز….

*پنجشنبه 28 بهمن

6 مطلب حاصل آخرین روز کاری هفته در سایت نجات است. مروری کوتاه بر برخی از آن ها به قرار زیر است:

از آغاز تا پایان فریب بزرگ – قسمت پایانی

… من که یکی از قربانیان این جنایت بودم مجبور به اعتصاب غذا با موضوع جلوگیری از تخلیه اشرف شدم. در این اعتصاب غذای 92 روزه 28 کیلو کاهش وزن داشتم و از آنجایی که توان جسمی ام تحلیل رفته بود و دیگر تحمل نداشتم به مخالفت های مسئولین اهمیت نداده و جانم را نجات دادم. این فشارها همزمان شد با ورود خانواده ها به جلوی درب قرارگاه اشرف. صدای پدران و مادران چشم انتظار جلوی درب قرارگاه که فرقه اجازه ورود و دیدار به آن ها نمی داد تلنگری شد برای این که بار دیگر به خود آیم و تصمیم همیشگی خود را عملی نمایم. بعد از این که قرارگاه اشرف توسط دولت جدید عراق تصرف شد، فرقه رجوی آماده انتقال به کمپ لیبرتی در نزدیکی فرودگاه بغداد شد. من زمان جابه جایی به کمپ لیبرتی فرار و خودم را به نیروهای سازمان ملل رساندم. پس از مدتی از آنجا به کشور آلمان مهاجرت کردم و سال 1394 به ایران شهر کرج نزد مادر و خانوده ام برگشتم. متاسفانه در زمانی که من در اسارت فرقه رجوی بودم پدرم در چشم انتظاری و بی خبری از وضیت من فوت کرده بود. در حال حاضر با همسر و دو فرزندم در خانه پدری و نزد مادر زندگی خوشی دارم.

محمد رضا ترابی خطاب به قاتلین مجاهد خلق پدرش: الحق منافق هستید.

… محمد رضا ترابی در پاسخ به علیرضا تأیید کرد که در طول 18 سال حضورش در تشکیلات هیچ کس هیچ وقت درباره پدرش به او چیزی نگفت. او گفت: «مادرم و عمه‌ هام به من گفتند که تو خواب سکته کرد. گفتم قبرش کجاست؟ گفتن در جنوب عراق در وادی السلام که در اون دوران از نظر امنیتی برای مجاهدین قابل دسترس نبود. این در صورتی ست که از بعد از عملیات مروارید در سال 71 دیگه کسی را در وادی السلام دفن نمی کردند، همه را در مروارید اشرف دفن می کردند.»
به نظر می‌ رسد که محمدرضا ترابی دست کم از سال 2017 پس از خروجش از تشکیلات رجوی که متوجه واقعیت قتل پدرش به دست همکاران سابق خود می ‌شود، جستجو در این زمینه را آغاز کرده است. شاهدان و مطلعین قتل قربان علی ترابی اگر چه از سال 2005 در گزارش «خروج ممنوع» منتشر شده توسط سازمان دیدبان حقوق بشر و در بسیاری منابع دیگر، درباره قتل او و پرویز احمدی زیر شکنجه های درون سازمانی سال 1373 شهادت داده بودند اما محمد رضا در این سه سال و نیم به تدریج شواهد تازه‌تری دریافت کرده است….

محمدرضا ترابی

ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف – قسمت پنجم

… حیاتی که حیله گری از چشمانش می بارید به من پیشنهاد داد که نوشته مختصری با محتوای این که من با فشار دولت ایران به اینجا آمده ام و دولت پول قابل توجهی هم از این بابت از من گرفته، بنویسم تا به برادرم نشان دهد و او را قانع سازد که به ملاقات من بیآید!
دراینجا بود که من خویشتنداری قبلی خود را کمی از دست داده و گفتم که اولاً اعمال فشاری برای آمدن من به اینجا وجود نداشته و اگر همراه جمع به این مکان مراجعه نموده ام ، به علت اوضاع نا امن عراق بوده و ثانیً برمن روشن نیست که شما این نوشته را در تلویزیون خودتان نمایش نداده و جرمی علیه من درست نکنید تا پس از برگشت به ایران تحت تعقیب قضایی قرار گیرم.
ثالثاً من هم در سال 1350 و زمانی که دانش آموز کلاس ششم ریاضی بودم، با نوشتن و پخش وسیع یک اعلامیه که با کمک دوستان که یک محفل مطالعاتی ما را به هم نزدیک می کرد و موضوع بیانیه دراعتراض به برگزاری جشن های 2500 ساله ستمشاهی و هزینه ی سنگین آن برای ملت بود، بازداشت شده و تحت شکنجه ی شدید قرار گرفته و یکسالی در زندان بودم و یکی دو ماه بعد از آزادی درسر کلاس درس دستگیر شده و روانه ی سربازی شده و سپس دربدری ها و محرومیت های زایدالوصف در کار بوده و من بین سال های 1350 تا 1355 نه اجازه ی تحصیل یافتم و نه کاری پیدا کردم .
درس ام را در روستای زادگاهم و در خانه خواندم و با زحمت زیاد به طور متفرقه درامتحان شرکت کرده و دیپلم ام را بعد از 5 سال وقفه اجباری گرفته و بلافاصله در کنکور تربیت دبیری شرکت کرده و قبول شدم و به یمن فشاری که ازاواسط 1355 بر روی شاه وارد شد، توانستم در دانشسرای تربیت دبیر راهنمایی درس خوانده وهمراه آن حقوق هم گرفته و مزاحم خانواده ام نباشم.
بنابراین شما که خود درهمان موقع زندانی بوده ای باید این نکته را بدانی که از کسی می خواهی چنین نامه ای بگیری که به اندازه ی خودت سابقه سیاسی دارد و این دراصل توهینی به شعور من است!…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا