سه‌شنبه, ۲۰ مرداد , ۱۴۰۵
خاطرات محمود عوده زاده از اعضای جداشده فرقه مجاهدین خلق – قسمت سوم و پایان 12 خرداد 1401

خاطرات محمود عوده زاده از اعضای جداشده فرقه مجاهدین خلق – قسمت سوم و پایان

محمود عوده زاده در قسمت قبل خاطرات خود گفت بعد از چندین روز نشست های سخت و طاقت فرسا در باقرزاده یگان ما به مقرالعماره برگشت اما مرا به قرارگاه کوت که یک قرارگاه کوچک تاکتیکی که ارتش عراق با سه لایه از آن محافظت می کرد بردند. *** کار در این مقر طاقت فرسا […]

هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت سوم 11 خرداد 1401

هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت سوم

در قسمت دوم توضیح دادم که در بی خبری کامل از آینده و سرنوشتم بودم و اینکه بالاخره چه خواهد شد؟ بعد از سیزده روز مرا به طبقه پائین زندان اطلاعات عراق بردند و مرا تحویل فرد دیگری دادند و اما ادامه ی ماجرا: مرا از زندان اطلاعات خارج کردند و به سمت دفتر سازمان […]

خاطرات محمود عوده زاده از اعضای جداشده فرقه مجاهدین خلق – قسمت دوم 11 خرداد 1401

خاطرات محمود عوده زاده از اعضای جداشده فرقه مجاهدین خلق – قسمت دوم

محمود عوده زاده در قسمت قبل خاطرات خود گفت: طبق توصیه دوستم به مامورین عراقی می گفتم من برای پیوستن به مجاهدین خلق اینجا آمدم. تا اینکه یک روز چشمانم را بسته و به محلی که نمی دانستم کجاست بردند. وقتی به زندان استخبارات برگردانده شدم باز مامورین عراقی شروع کردند به کتک زدن و […]

خاطرات محمود عوده زاده از اعضای سابق فرقه مجاهدین خلق – قسمت اول 10 خرداد 1401

خاطرات محمود عوده زاده از اعضای سابق فرقه مجاهدین خلق – قسمت اول

من محمود عوده زاده در یک خانواده متوسط 8 نفره در شهر اهواز بدنیا آمدم. بنا به سنت خانواده در سن 15 سالگی ازدواج کردم و در ادامه صاحب دو فرزند شدم. چیزی نگذشت که به دلیل بیکاری و مشکلات اقتصادی و واقعیت های سخت دوران متاهلی زندگی برایم سخت شده بود. به همین دلیل […]

هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت دوم 08 خرداد 1401

هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت دوم

در قسمت اول توضیح دادم که چطور بعد از یک احساس شکست در زندگی شخصی تصمیم به خروج از کشور گرفتم و رسیدم به اینکه بعد از خروج از مرز، در محاصره چند عراقی مسلح گرفتار شدم و حال ادامه ی ماجرا… *** در بازداشتگاه اطلاعات عراق با دو نفر اعدامی و یک قاچاقچی هم […]

فرار از زندان رجوی – قسمت آخر 07 خرداد 1401

فرار از زندان رجوی – قسمت آخر

در قسمت قبل گفته بودم پدر و برادرانم به بغداد آمده و یک هفته ای را نزد خودم بودند. جدای از صحبت های خانوادگی به من گفتند همه فامیل ها و دوستان و آشنایان مشتاق هستند شما را در ایران ببینند مخصوصاً فامیل های نزدیک. من به پدرم گفتم قصد دارم به اروپا برگردم و […]

هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت اول 07 خرداد 1401

هفت سال تجربه، برای سالها زندگی – قسمت اول

اواسط سال 1380 بود که ازدواج کردم اما به دلایل متعدد زندگی مشترک موفقی نداشتم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم به هر قیمتی که شده زندگی جدید را در خارج از ایران آغاز کنم. من تا حدی با شرایط اخذ پناهندگی از کشورهای دیگر آشنایی داشتم. می دانستم که کیس سیاسی بیشتر قابل قبول است […]

روزی که مرا برای تماس تلفنی با خانواده ام به بغداد بردند 03 خرداد 1401

روزی که مرا برای تماس تلفنی با خانواده ام به بغداد بردند

در زمان حضورم در فرقه رجوی و بعد از عملیات دروغ جاویدان زیر فشار روحی بودم. چند بار از سران فرقه درخواست کرده بودم مرا به خارج از عراق بفرستند که موافقت نکردند. روزها در پادگان اشرف خیلی به من سخت می گذشت. هر نقطه از پادگان اشرف را چک می کردم راه فراری برای […]

تماسی که به لحاظ عاطفی من را به خانواده ام پیوند زد – قسمت سوم 02 خرداد 1401

تماسی که به لحاظ عاطفی من را به خانواده ام پیوند زد – قسمت سوم

در قسمت قبلی خاطراتم تا جایی گفتم که برای اولین بار با خواهرم از طریق تلفن صحبت کردم: آن طرف خط کوچک ترین خواهرم بود که در اصطلاح فرهنگ رایج جامعه ته تغاری خانواده ما بود. وقتی خانواده را ترک میکردم 10 سال داشت. هنوز همان چهره با همان سن و سال در نظرم تداعی […]

مصاحبه با عبدالحمید رئوفیان نجات یافته از سازمان مجاهدین خلق 01 خرداد 1401

مصاحبه با عبدالحمید رئوفیان نجات یافته از سازمان مجاهدین خلق

عبدالحمید رئوفیان از اعضای رهایی یافته از سازمان مجاهدین خلق است. در زمان جنگ ایران و عراق سرباز بود که به دست سران سازمان ضد مردمی مجاهدین که با نیروهای بعثی بر علیه کشور و ملت ایران میجنگیدند اسیر شد و مدت 25 سال در اسارتگاه فرقه رجوی با شستشوی مغزی گرفتار ماند. رئوفیان در […]

تماسی که به لحاظ عاطفی من را به خانواده ام پیوند زد – قسمت دوم 01 خرداد 1401

تماسی که به لحاظ عاطفی من را به خانواده ام پیوند زد – قسمت دوم

در قسمت قبلی خاطرات خود تا آنجا گفتم که به تیف رفته بودم و دوستانی که با هم در یک چادر بودیم خیلی با من صحبت می کردند تا من را قانع کنند که با خانواده ام تماس بگیرم. مسئولین تشکیلات سالیان در توجیه ممنوعیت تماس با خانواده ها، بحث امنیت جانی خانواده های ما […]

مرگ مشکوک الیاسی در کمپ اشرف 01 خرداد 1401

مرگ مشکوک الیاسی در کمپ اشرف

سال 74 بود و من در محور 5 به فرماندهی مهوش سپهری با نام مستعار نسرین و معاونش حسین ابریشمچی مشغول بودم (حسین ابریشمچی برادر همان مهدی ابریشم چی معروف است). محور 5 در شرق قرارگاه و نزدیک محل برگزاری نشست ها بود. یک بار هنگامی که در پارکینگ مهندسی بودم با خبر شدم که […]

blank
blank
blank