نشست های پس از عملیات مروارید
به من ماموریت داده شد تا تانکی را به قرارگاه انزلی در شهر جلولا منتقل کنم. راننده کمرشکن که تانک را روی آن سوار کرده بودیم یک مرد عراقی بود. آن موقع تیمی به نام اسکورت نداشتیم و من تنها با یک کیف دستی با راننده عراقی به سمت شهر جلولا حرکت کردیم. وسط راه […]
خاطره سفر با خانواده ها به اشرف – قسمت دوم
در قسمت قبل توضیح دادم که در پائیز سال 89 به همراه تعدادی از خانواده های استان مازندران به اشرف رفتم. به درخواست خودم خواستم که به همراه خانواده ها به اشرف بروم، چون طی پروسه چند ساله ای که با خانواده ها برخورد داشتم و در ارتباط بودم مسائل بسیاری برای من روشن شد […]
مصاحبه انجمن نجات با جمشید دهمرده – قسمت اول
“مزدور بیا بیرون.. مزدور بیا بیرون.. در سنگر بودیم که از بیرون این صداها به گوشمان رسید. اگر از سنگر خارج نمی شدیم نارنجک پرتاب می کردند. تعجب کرده بودیم. اینها چه کسانی بودند که ایرانی صحبت می کردند اما قصد دستگیری ما را داشتند؟!!! بعداَ متوجه شدیم این ها اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند […]
خاطره سفر با خانواده ها به اشرف – قسمت اول
در پائیز سال 89 به همراه تعدادی از خانواده های استان مازندران به اشرف رفتم. به درخواست خودم خواستم که به همراه خانواده ها به اشرف بروم، چون طی پروسه چند ساله ای که با خانواده ها برخورد داشتم و در ارتباط بودم مسائل بسیاری برای من روشن شد و این سفر می توانست برایم […]
خاطره محمد رضا مبین از اولین دیدار با خانواده – قسمت ۱۰
در قسمت نهم تا آنجا گفتم که یکساعتی به قرارگاه برگشتم و گزارش دیدار آنروز را تکمیل کرده و به مسئولم دادم و دوباره برگشتم به هتل ایران که خانواده ام آنجا بودند. ضمنا گفتند که فردا صبح خانواده ات آماده باشند، قرار است خانواده ها را برای اعتراض به وضعیت موجود حصر اشرف به […]
بهانه حمله نهایی و بردن مریم به تهران
در اوایل سال 1380 سرکرده فرقه رجوی (مسعود رجوی) با شنیدن خبر حمله آمریکا به عراق، ازسرنگونی دولت بعثی عراق حرف می زد. بنا به گفته او در این طور مواقع انقلابها پیروز می شوند! تمام قرارگاههای به اصطلاح عملیاتی را به همین بهانه تخلیه و به کمپ اشرف انتقال داد. با این کار به […]
برای درخواست کانال تلویزیونی مواخذه شدم
قبل از اینکه به فرقه رجوی بپیوندم سران فرقه رجوی تبلیغات زیادی در رابطه با مناسبات به خورد من دادند. از جمله می گفتند شما در مناسبات آزاد هستید. اگر تمایل داشتید می توانید مرخصی شهری بگیرید و به یکی از شهرهای عراق تردد کنید و … . خیلی وعده و وعیدها به من دادند […]
خاطره محمد رضا مبین از اولین دیدار با خانواده – قسمت ۹
در قسمت هشتم توضیح دادم که وقتی تماشای فیلم خانوادگی تمام شد، آن دو زن ناظر رفتند. ولی طوفانی از امید و احساس زندگی در من شروع شد. خانواده ام بخوبی نقش مثبت خود را در بازکردن بیش از پیش چشمان من ایفاء کرده بودند. من احساس کردم که هویت اصلی خودم را مجددا پیدا […]
خاطرات بخشعلی علیزاده – قسمت ۹
بخشعلی علیزاده صحبت های خود را با تبریک بازگشت پرویز حیدرزاده به وطن آغاز کرد و با بیان این که هیچ کجا خاک وطن نمی شود اظهار امیدواری کرد که سایر افراد دربند هم بتوانند بازگردند. در رابطه با تجربه بازگشت به وطن، علیزاده گفت با دنیایی از ابهام و نگرانی وارد ایران شدم. 27 […]
واکنش سازمان نسبت به درخواست جدایی من
زندگی تکراری و صبح تا شب کار وضعیت پادگان مخوف اشرف بود و جرات نمی کردیم حرفی بزنیم. هنوز دیکتاتور عراق، صدام سرنگون نشده بود. از مناسبات رجوی خسته شده بودم و راه فراری برای من متصور نبود خودم هم نمی دانستم چکار کنم. هر روز صبح از خواب بیدار می شدم و با خودم […]
خاطره محمد رضا مبین از اولین دیدار با خانواده – قسمت ۸
در قسمت هفتم توضیح دادم که چند عکس مزخرف با خانواده ام در پارک اسارتگاه اشرف گرفتم. حسن (عکاس فرقه) از ما خداحافظی کرد و رفت و باز هم ما در این پارک که بیشتر شبیه قبرستان بود تنهاتر شدیم، گویا اینجا ته خط بود، گویا ما در انتهایی ترین نقطه ی دنیا قرار داشتیم، […]
فیروزی: بلایی بر سرم آوردند که تا صبح کابوس می دیدم
دو سه ماهی قبل از سقوط صدام آخرین درخواست خودم را برای خروج از پادگان اشرف تحویل دادم. عوامل فرقه مرا با فریب از ترکیه به پادگان اشرف منتقل کرده بودند. در فرقه رجوی زندگی من تکراری بود و روزها خیلی سخت به من می گذشت. دنبال راهی بودم خودم را از حصار بسته پادگان […]