فلسفه پرداختن به هنر در سازمان مجاهدین!
خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت بیست و نهم تقریبا در هر مناسبتی باید یک ترانه می خواندم ، اجرای ترانه آذری جزو برنامه های ثابت اعیاد و مناسبات در سازمان بود ، اساسا فلسفه کارهای هنری ، سرپانگه داشتن اعضای اسیر در فرقه بود ، بدین معنی که سازمان می خواست طوری افراد […]
با شنیدن نام ایران دیگر برایمان مهم نبود که می میریم یا زنده می مانیم
خاطرات شهرام بهادری – قسمت شش شروع حمله آمریکا به عراق در زمان حمله آمریکا به عراق ما را از پذیرش سوار ون کردند و به سمت سه راهی امام ویس بردند که قرارگاه 11 در آنجا مستقر بود. شخصی به اسم عباسعلی مسئول ما بود و ما وقتی رسیدیم آنجا شب بود که دیدیم […]
اسیری که باید ترانه می خواند
خاطرات سیاه، محمدرضا مبین – قسمت بیست و هشتم اولین بار که یکی از ترانه های من از سیما پخش شد ، یکی از بچه های شمال که الان هم در سازمان اسیر است ، سر کار که تنها بودیم ، گفت محمدرضا خوش به حالت ، حتما خانواده ات تو را خواهند دید! من […]
با وجود سابقه زندان ، بعید بود مرا به روی آنتن ببرند
خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت بیست و هفتم استارت ترانه ها و ورود به برنامه های هنری سازمان ایده اولیه من در مورد شرکت در برنامه های هنری، از قرارگاه همایون شروع شد. اولین کار تهیه یک دفترچه و سپس جمع آوری متن آهنگ ها و سرودهای سازمانی بود. از جمع کوچک بچه […]
اجبارات برده ساز در العماره عراق …
خاطرات سیاه محمدرضا مبین – قسمت بیست و ششم همه امور روزانه مان ، اجباری و بایدی بود.هرگز اختیار نداشتیم در مورد برنامه ای” نه” بگوئیم ، هرروز و هر لحظه آموزش می دیدیم که نباید” نه” بگوئیم! همواره تمرین می کردیم که حق ” نه” گفتن نداشته باشیم. حتی امروز که نزدیک 20 سال […]
چگونگی قتل مهری موسوی و مینو فتحعلی در کمپ مجاهدین
مهری موسوی دانشجو و تحصیل کرده آمریکا بود. هنگامی که به عضویت شورای رهبری درآمد به او ابلاغ شده بود، دیگر نمی تواند از سازمان خارج شود و هرکس درخواست جدایی کند سزایش مرگ است، با این حال جلوی تشکیلات ایستاد و اعلام کرده بود دیگر نمی خواهد در فرقه رجوی بماند و قصد جدایی […]
خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت بیست و پنجم
نشست های مجاهد سازی اجباری در قرارگاه همایون ، العماره عراق … العماره از شهرهای بسیار گرم عراق بود. هوای شرجی قرارگاه همایون از مشخصه های بارز این قرارگاه بود. هر روز صبح پرچمی را که در وسط قرارگاه در اهتزاز بود نگاه می کردم ، اگر از سمت جنوب می وزید یعنی امروز روز […]
خاطرات سیاه محمدرضا مبین – قسمت بیست و چهارم
امسال می رویم به تهران… در بعد از تمام شدن نشست سرفصلی کشکی مسعود رجوی موسوم به آ-77، من در یکی از یگان های زرهی ارتش ششم سازماندهی شده و قرار شد به قرارگاه همایون واقع در حومه شهر العماره عراق در جنوب آن کشور نقل مکان کنیم. مسعود رجوی با توجیهات مختلف و دوختن […]
خاطرات علی امانی ( جدا شده از فرقه ی رجوی ) – قسمت پایانی
پلیدیهای انقلاب مریم بعد از انقلاب باصطلاح ایدئولوژیک، نشست ها و جلسات مغزشوئی فراوانی به راه انداختند که خسته کننده و بی پایه و اساس بود. تماما ضد بشری و شارلاتانیزم بود. یک نوع نسل کشی بود. تابحال هیچ گروهی و نیرویی چنین کاری نکرده بود. ریشه این انقلاب برمی گشت به اوج خودخواهی و […]
خاطرات سیاه محمدرضا مبین – قسمت بیست و سوم
امسال می رویم به تهران… عید نوروز 1377 ، بعد از پروسه طولانی زندان انفرادی ، در سالن اجتماعات قرارگاه باقرزاده ، در نشست رهبری ، حاضر بودم. مسعود و مریم هم همه را به شور و شوق وادار می کردند. صحبت های مسعود ، همه از سرنگونی بود. نشست دو سه روز طول کشید […]
خاطرات علی امانی (جدا شده از فرقه ی رجوی) – قسمت دهم
عمر بر باد رفته در اردوگاه های مجاهدین من در سال 1365 در منطقه حاج عمران، شب در هنگام عملیات توسط عراقیان و گروه مجاهدین اسیر شدم. حدودا یک سال بعد خدمت سربازی ام تمام می شد. در این عملیات بنده از ناحیه دو پا مجروح شدم و مورد اصابت دو گلوله قرار گرفته بودم. […]
خاطرات غلامعلی میرزایی ـ قسمت هفتم
بعد از اسارت توسط ارتش متجاوز صدام حسین، حدود یک ساعتی در مسیر بودیم با چشمها و دست و پای بسته که ناگهان خودرو در محلی متوقف شد. از زیر چشم بند متوجه شدم که پمپ بنزین است. درهمین موقع تعدادی از شهروندان هجوم آوردند تعدادی با مشت به سر وصورتمان می زدند و تعدادی […]