در راهروی شکنجه گاه، جسد پرویز احمدی را دیدم
در سال 73 من در زندان فرقه مجاهدین خلق بودم. این زندان در خیابان 400 واقع در لشکر مسلم سابق مستقر و بعد به مرکز 10 منتقل شد. سازمان زندانی ساخته بود که در این زندان سلول و اتاق های کوچک به ابعاد 2 در 3 وجود داشت که با یک راهرو به هم وصل […]
طلوع و غروب یک زندگی – قسمت ۳۰
در بحث قبلی توضیح دادم که چگونه نپیوستن نیرو به ارتش رجوی در خاک عراق به یک معضل جدی برای رهبران مجاهدین تبدیل شده بود. مجاهدین مستمر از داشتن پایگاه اجتماعی در ایران به مسئولین عراقی می گفتند ولی نپیوستن نیز به آنان باعث شده بود که آنان با شک و تردید به ادعاهای رهبران […]
ماجرای یک فرار از کمپ اشرف
رجوی و دار و دسته اش زمانی که در عراق بودند از فرار افراد وحشت داشتند. دورانی که در فرقه بودم در یک زمانی مقر ما برای مانور در محلی به نام عین لیله مستقر بود. اطراف محل ما با فاصله نه چندان دور چند روستا بود. ما در چادر استراحت می کردیم که یک […]
وحشت مسعود رجوی از یک سوزن ته گرد
یک بار برای شرکت در یکی از نشستهایی که اصطلاحا “نشست رهبری” گفته می شد آماده شدیم. گفته شده بود که فقط حق داریم یک دفتر خالی و یک خودکار بیک شیشه ای، که از بیرون داخل آن دیده شود، برداریم. در نشست های رهبری همیشه شدیدترین ملاحظات امنیتی در خصوص همه افراد از بالا […]
ملاقات با خانواده در اشرف – قسمت هفتم
در قسمت های قبلی توضیح داده بودم که تا قبل از سرنگونی صدام به همه افراد در فرقه ابلاغ شده بود که امکان برقراری تماس وجود ندارد و به این ترتیب تماس تلفنی را قطع کردند. اما پس از سرنگونی صدام و خلع سلاح به اصطلاح ارتش آزادیبخش، رجوی ها تاکتیک خود را تغییر دادند […]
شیرین ترین شب زندگی من
بعد از چند سال اسارت در پادگان های مختلف در عراق و در فرقه ی ضدبشری رجوی، حوالی ظهر یک روز گرم تابستان بود که بعد از سالیان به ما نگون بختان اسیر در سازمان، اجازه انتخاب داده شد! آنهم نه از روی دمکراسی خواهی و مترقی بودن، بلکه حضور آمریکایی ها در اشرف و […]
فرار از اشرف – از اتاقک نگهبانی تا مقر آمریکایی ها
“…در یک نیمه شب بامدادی که مشغول نگهبانی در یکی از برج های نگهبانی در ضلع شرقی اشرف بودم به جمع بندی پروسه گذشته و پیدا کردن راه برون رفتی از آن وضعیت رسیدم. آن شب برخلاف سال های قبل، دیگر سلاحی برای حفاظت از خود و قرارگاه نداشتم. به دسته چوبی که به دستم […]
فرار از زندان رجوی – قسمت سوم
در قسمت قبل گفتم که بعد از عبور از سیاج، خودمان را به نیروهای حفاظت اطراف قرارگاه اشرف که عراقی بودند، معرفی کردیم. به سرباز عراقی گفتم با فرمانده اش تماس بگیرد و حضور ما را اطلاع دهد. در همان اثناء گشت پیاده قرارگاه اشرف وقتی برگشت چشمش به نردبانی افتاد که روی سیاج قرار […]
فرار از زندان رجوی – قسمت دوم
در قسمت قبلی خاطراتم یک نکته را از قلم انداختم که در این قسمت به آن اشاره می کنم. وقتی به آسایشگاه آمده بودم مستقیم به اتاق کمدها رفتم تا وسایلم را که از قبل آماده کرده بودم بردارم. در این اثنا به طور اتفاقی یکی از دوستانم را دیدم که به او از پیش […]
ملاقات با خانواده در اشرف – قسمت ششم
ایرج صالحی در قسمت قبل خاطرات خود گفت: به هر صورت شب بعد از اینکه درخواستم را تکرار کردم، مسئول بالای مقرمان مرا صدا زد و گفت که با درخواستت موافقت شده و فردا برای تماس تلفنی به مجموعه اسکان خواهی رفت. برای خالی نبودن عریضه هم گفت، این که تا امروز جواب ندادم به […]
ملاقات با خانواده در اشرف – قسمت پنجم
ایرج صالحی در قسمت قبل خاطرات خود گفت: در گزارشی درخواست تماس تلفنی با خانواده ام را نمودم و گفتم که می خواهم به مادرم و دیگر اعضای خانواده تسلیت بگویم. قبل از آن که به ادامه این موضوع بپردازم لازم می بینیم که توضیحات کوتاهی درباره تماس تلفنی در فرقه بدهم تا فضایی که […]
علی اکرامی از دلائل خود برای نوشتن کتاب خاطراتش می گوید
علی اکرامی از اعضای سابق سازمان مجاهدین خلق و نویسنده رمان” قصه ای نا تمام برای دخترم” ، در مصاحبه با انجمن نجات هدف خود از نگارش این کتاب را اینگونه بیان می کند: در سال 85 سه سال بعد از سرنگونی صدام حسین دیکتاتور عراق و حضور در کمپ آمریکایی ها، بالاخره بعد از […]