چهارشنبه, ۲۰ خرداد , ۱۴۰۵
  • سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین – قسمت دوم 18 خرداد 1405

    سرگذشت تلخ جوان فریب خورده کرمانی توسط مجاهدین – قسمت دوم

    محمود آسمان پناه در قسمت اول خاطراتش داستان جوانی کرمانی را شروع کرد که از آلمان به اشرف آورده شده بود… محمود آسمان پناه در ادامه خاطره نویسی خود، نوشته است: بعد از اتمام رژه که کارها به روال قبل برگشت و کارهای روتین سازمان و نشست های تشکیلاتی شروع شد و شرایط سخت گردید، […]

خروج من از فرقه رجوی بعد از ۱۴ سال 20 تیر 1398

خروج من از فرقه رجوی بعد از ۱۴ سال

خاطرات شهرام بهادری – قسمت دهم روز چهارشنبه 23/ 7/ 94 بود که تصمیم گرفته بودم هر طور شده با برادرم از سازمان خارج شویم. به این خاطر وقتی برنامه سالن ورزش برادرم را در تابلو دیده بودم که ساعت 15: 18 تا 19 بود و برنامه سالن ورزش من از ساعت 19 تا 19:45 […]

چرا فقط افراد رده بالا به آلبانی اعزام می شدند؟! 18 تیر 1398

چرا فقط افراد رده بالا به آلبانی اعزام می شدند؟!

خاطرات شهرام بهادری – قسمت نهم زمزمه های رفتن به آلبانی در لیبرتی در لیبرتی ما شاهد رفتن مسئولین بالا به آلبانی بودیم. البته به ما نمی گفتند که این مسئولین را به آلبانی اعزام کردند. یکدفعه ما متوجه می شدیم که چند تا از مسئولین نیستند. و زمانی هم که این مسئولین را می […]

روز رهایی من 17 تیر 1398

روز رهایی من

سال 58 تحت تاثیر شعر و شعارهای رجوی قرار گرفته  و هوادار سازمانش شدم. آن زمان فکر می کردم مردم ایران تنها با حاکمیت سازمان مجاهدین تحت رهبری رجوی می توانند به آرمانهای واقعی خود برسند بنابراین با این اندیشه فعالیت کردم تا اینکه درخرداد ماه سال 66 با هزارسختی و زحمت از ایران خارج […]

می خواستند حرفهای خودشان را به یونامی بزنیم 16 تیر 1398

می خواستند حرفهای خودشان را به یونامی بزنیم

خاطرات شهرام بهادری – قسمت هشت آشنایی اولیه با انقلاب ایدئولوژیک در پذیرش بودیم که گفتند بحثی هست به اسم انقلاب ایدئولوژیک و من هم نشنیده بودم که یعنی چه؟ بعد آمدند گفتند نوارهایی هست به اسم نوارهای پنج روزه مسعود و نوارهای 10 روزه مسعود که آنها را برای ما گذاشتند که ببینیم و […]

سرانجام موفق به رهایی از تشکیلات شدم 15 تیر 1398

سرانجام موفق به رهایی از تشکیلات شدم

سلام دوستان قدیمی ام در کمپ آلبانی اینجانب موسی دامرودی که مدت زیادی همانند شما در تشکیلات قرون وسطایی سازمان بودم و انواع و اقسام فشار های روحی و جسمی را تحمل کردم و سرانجام موفق به رهایی از این تشکیلات قرون وسطایی و استالینی شدم. دوستان عزیز سران فرقه مجاهدین و بطور خاص مریم […]

خاطرات اسارتم در عراق 15 تیر 1398

خاطرات اسارتم در عراق

برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند ـ قسمت هشتم تا نزدیکی تاریکی هوا درهمان مدرسه بودیم که یک اتوبوس مخصوص زندانیها وارد مدرسه شد و به ما گفتند که سوار شوید. موقع سوار شدن من می خواستم که جداگانه درکنار پنجره بنشینم که نفرات اسکورت با فرمانده آن مدرسه صحبتی کردند وآمدند […]

امریکایی ها تانک ها را زدند 15 تیر 1398

امریکایی ها تانک ها را زدند

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت سی و چهارم نیروهای کرد عراقی آن شب از خیر حمله به ما گذشتند ، اما آمریکائی ها تانک ها را زدند … شب از نیمه گذشت و همه نفرات در سنگرهای چند نفره آماده نبرد با مهاجمین کرد عراقی و نیروهای پشتیبان آنان شدیم! دیگر همه قانع […]

در محاصره کردهای عراق، آماده نبرد مرگ و زندگی شدیم 12 تیر 1398

در محاصره کردهای عراق، آماده نبرد مرگ و زندگی شدیم

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت سی و سوم با کاک اسد به محل استقرار شبانه ، در کوهپایه ای نرسیده به” پل صدور” رسیدیم. قبل از آن ، چند راننده تانک که در چند نقطه استتار کرده بودند را ملاقات و نکات مربوطه به آنان انتقال داده شد. در یک مورد یک تانک […]

روزی که مجید از لیبرتی فرار کرد 09 تیر 1398

روزی که مجید از لیبرتی فرار کرد

خاطرات شهرام بهادری – قسمت هفت رده های سازمانی و عضویت در سازمان بعد از اینکه وارد پذیرش می شدی اولین رده k2 بود. که بعد دو سال فکر کنم رده ها عوض می شد و رده جدیدی می دادند.در 12 سالی که در اشرف بودیم و 2 سالی که در لیبرتی بودیم هیچ رده […]

یک شب ، انتظار به پایان رسید… 09 تیر 1398

یک شب ، انتظار به پایان رسید…

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت سی و دوم دستور حرکت به سمت امام ویس و مرز ایران صادر شد چندین روز و هفته در شرایط سخت پراکندگی در قره تپه بودیم. باران های پراکنده و طوفان های شدید در قره تپه همه مان را کلافه کرده بود. اما یک شب ، انتظار به […]

حمید حاجی پور از جمله کسانی بود که ادعای سخیف رجوی را به سخره گرفت 06 تیر 1398

حمید حاجی پور از جمله کسانی بود که ادعای سخیف رجوی را به سخره گرفت

رجوی از برای ترساندن اعضای غارنشین خود باد به غبغب می انداخت ومی گفت چنانچه هرکدام ازشماها متعاقب جدایی و یا فرار از مناسبات به خارج از سیاج اشرف بروید اطمینان دارم واطمینان داشته باشید که مطلقا دریک جامعه توان اداره خود را نخواهید داشت و زودی به فساد و اعتیاد هدایت شده ولاجرم قربانی […]

در قره تپه مشغول موتورسواری بودیم… 05 تیر 1398

در قره تپه مشغول موتورسواری بودیم…

خاطرات سیاه، محمدرضا مبین – قسمت سی و یکم عراق در آتش جنگ می سوخت و ما دراین تفکر بودیم که بزودی در عملیات آخر شرکت کرده و به سمت ایران حرکت خواهیم کرد. پراکندگی در شرایط سخت منطقه قره تپه ادامه داشت و ما مترصد حمله به ایران بودیم. طی روز دو سه بار […]

blank
blank
blank