دیگر هر چه بودم اما “مجاهد خلق ” نبودم.

خلع سلاح و امضای قرارداد تسلیم

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت چهل و سوم
فضای سازمان بعد از امضای قرارداد و خلع سلاح، بسیار عجیب بود. واقعیت این است که شاخ سران سرکوبگر فرقه شکسته شد. در حقیقت دیوار اختناق در سازمان ترک جدی برداشت.
دیگر قانونمندیهای تشکیلاتی بکلی بی رنگ شده بود. جایگاه ” مسئول ” که اولین اهرم سرکوب تشکیلاتی بود شکسته شده بود. به راحتی تمام جلوی مسئول مان می ایستادیم، همه ما که زخم خورده سازمان بودیم در دلمان غوغائی بود. جشن بود.
شیرین ترین و بهترین دوران تشکیلاتی من زمانی بود که در اشرف خلع سلاح شدیم و بعنوان یک اسیر جنگی تحت شرایط کنوانسیون چهارم ژنو قرار گرفتیم.
سالها قبل، در زندان انفرادی یکی از سربازجوها به نام اسداله مثنی که فردی شقی و بی رحم بود. سرمن داد می زد که در این دنیا کسی خبرندارد که تو در اشرف و در زندان هستی! اگر به حرفهای ما گردن کج نکنی ، تو را سربه نیست می کنیم و آب هم از آب تکان نمی خورد ، تو را هم شهید اعلام می کنیم و نفعش را می بریم. آنروز او درست می گفت من طبق اظهارات خودم گفته بودم که حتی به خانواده ام هم اطلاع ندادم که کجا می روم. گفته بودم من برای کار به کشور انگلیس می روم. آنروز من در زندان انفرادی با دستهای بسته و بی اختیار، در دستان بی رحم آنان اسیر ومحبوس بودم.
اما دیگر با حمله نیروهای ائتلاف به عراق و سرنگونی صدام حسین، سازمان دیگر “کرک و پرش” ریخته بود.در شرایطی که رفته رفته نیروهای آمریکائی وارد مقرهای ما می شدند اکثریت نیروهای سازمان در درون شاد بودند و از اینکه از زیر هژمونی سیاه و سرکوبگر سران سازمان اندکی درآمده بودیم ، فوق العاده شاد و مسرور بودیم. سازمان در مفلوک ترین وضعیت چند ده ساله گذشته خود به سر می برد.
سالها در اشرف، بخصوص بعد از 6 ماه زندان انفرادی، من در اسارت بودم. دیگر هر چه بودم اما “مجاهد خلق ” نبودم. رجوی سالها امثال من را در اسارت مطلق نگه داشت و ما هم در روند مغزشوئی ها خود را داوطلبانی می نامیدیم که با یک انتخاب آزاد و آگاهانه به سازمان مجاهدین خلق ایران پیوستیم.اما ورق زمانی برگشت که در زندان های رجوی اولین سیلی به گوشمان نواخته شد. دیگر از فردای همانروز انطباق بود و انطباق در شرایط اجبار و تحمیل. چند ماه بعد از خلع سلاح ، اولین بار درب خروجی سازمان با یک فرمان مریم رجوی باز شد و آنروزمن مفتخرم که یک ” نه ” بزرگ به رجوی گفتم. از آنروز به بعد هم به ترویج حقیقت علیه شخص مسعود رجوی و تشکیلات جهنمی اش پرداختم.
در شرایط بعد از خلع سلاح، هرگز مسئولی دیگر با صدای بلند نعره نکشید، دیگر همه مسئولین مجبور بودند با نرمی و بآرامی صحبت کنند. دیگر کسی به آسانی قبل به زندان نرفت. همه مسئولین بالای سازمان لال شده بودند . دیگر زبان زور و تهدید و زندان و شکنجه جمع شده بود اگر تک مورد هائی هم بود، در خفا و پشت پرده جمع و جور می شد.
فاز یک هویت یابی ما توسط نیروهای آمریکائی در سالن اجتماعات شروع شد. آمریکائی ها از تک تک ما عکس گرفته و برایمان کارت هویت صادر کردند. به این کارت هویت ” آی دی کارت ” می گفتیم.(ID مخفف Identification، به معنی برگه شناسائی ، کارت هویت ، مانند شناسنامه است)، از این پس، تک تک ما احساس پشت گرمی زیادی می کردیم، من احساس می کردم متولد شدم ، هویت پیدا کردم. احساس می کردم که دیگر وجود دارم. از حیطه سازمان خارج و در جائی ثبت شده بودم . دیگر از این پس مطئمن بودم سازمان نمی تواند سرم را زیر آب بکند. بعد از جلسه هویت یابی توسط آمریکائی ها، مسئولین این آی دی کارت ها را نیز از ما گرفتند، نگهبانان شب و تاریکی و سیاهی از این کارت هویت هم می ترسیدند.
این پله اول برای جمع و جور کردن ما اسرای جنگی بود. آنروز حاضر بودم هرجائی باشم ، اما در سازمان نباشم. اما هنوز راه نجاتی نبود. هنوز من، هم اسیر سازمان بودم و هم اسیر جنگی !
از آن ببعد، دیگر اخبار داخلی ما به بیرون هم درز می کرد. دیوار بلند اختناق رجوی ها شکسته شده بود. این شکست و این ترک مرگبار ، بصورت قانونمند باید نتایجی را هم به همراه می داشت . اما هنوز خبری نبود. مسئولین با کلاس های مختلف قصد سرگرم نگه داشتن ما را داشتند! تا اینکه یک روز خبر رسید پای خانواده ها به اشرف باز شده است. پیک های آزادی ما یکی یکی از راه می رسیدند، تا اینکه یک روز …
ادامه دارد . . .
محمدرضا مبین ، کارشناس ارشد عمران، سازه

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.