نگاهی به خاطرات ژینا حسین‌نژاد از درون مناسبات مجاهدین خلق

در ماه‌های اخیر، خاطره‌نویسی برخی از “کودک ‌سربازان” رهاشده از فرقه تروریستی مجاهدین خلق، ابعاد تازه‌ای از جنایات این تشکیلات مافیایی را به نمایش گذاشته که خواندن آن برای نسل جوان بسیار باارزش و پندآموز است. امید است که مسئولین ذیربط و سازمان‌های مردم‌نهاد که وظایف حقوق‌بشری و بازسازی روانی جامعه و نسل جوان را […]

در ماه‌های اخیر، خاطره‌نویسی برخی از “کودک ‌سربازان” رهاشده از فرقه تروریستی مجاهدین خلق، ابعاد تازه‌ای از جنایات این تشکیلات مافیایی را به نمایش گذاشته که خواندن آن برای نسل جوان بسیار باارزش و پندآموز است. امید است که مسئولین ذیربط و سازمان‌های مردم‌نهاد که وظایف حقوق‌بشری و بازسازی روانی جامعه و نسل جوان را بر دوش دارند، از اینگونه مطالب که برخوردار از ده‌ها سال تجارب خونین و تلخ است، برای روشنگری و آگاهی بخشی استفاده نمایند تا جوانان ایرانی، بهتر و بیشتر با جریان‌های مدعی آزادی، حقوق‌بشر و دمکراسی آشنا شوند و در دام شعارهای فریبنده آنان نیفتند.

تلاش دارم با توجه به تجارب شخصی خودم از درون این تشکیلات ضدایرانی، خاطرات برخی از “کودک‌سربازان” را مورد بازخوانی قرار دهم و ضمن پردازش بخش‌هایی از آن، به نکات جانبی نیز اشاره‌ای بکنم تا بهتر مورد استفاده عینی و مادی قرار گیرد.

در همین رابطه، مطالبی از خانم ژینا (زینب) حسین‌نژاد توجه مرا جلب کرد که توضیحی پیرامون آن در شرایط امروز، خالی از اهمیت نیست.

شکنجه روانی از نگاه رجوی

زینب (ژینا) در بخشی از خاطرات خود، که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده، با اشاره به دورانی که خانواده‌ها در برابر قرارگاه اشرف تحصن می‌کردند تا عزیزان خود را نجات دهند و سازمان مجاهدین اقدام آنها را “شکنجه روانی” می‌نامید، می‌گوید:

[در اشرف گوش دادن به بلندگوها که جنگ روانی دشمن محسوب می شد، ممنوع بود. لذا جدا از بلندگوهای کل قرارگاه که مستمر سرودهای بلند پخش می کرد، هر یگان نیز موظف بود که در محوطه مقرش، ترانه یا سرودهای سازمان را پخش کند تا صدای بلندگوها شنیده نشود. اما برخی از بچه ها از روی کنجکاوی و شیطنت با بهانه کار سنگر و غیره به بیابان‌های پشت و اطراف یگان می‌رفتند تا صداهای بیرون را بشنوند و یواشکی راجع به آن با هم صحبت می‌کردند. برای برخی دختران جوان حتی یک نوع تنوع، سرگرمی و طنز بود و از سرودهای تکراری و حرف‌های خسته کننده نشست‌ها، برای دقایقی رها می‌شدند و حتی گاه از آن برای نشاط، جوک می‌ساختند و می‌خندیدند. مثلا نیمه شب یکدفعه بلندگوهای بیرون شروع به فریاد زدن می کردند… همه از خواب می‌پریدیم روی تخت می‌نشستیم و تا نیم ساعت خنده‌هایمان قطع نمی‌شد. سن‌مان اقتضا می‌کرد که به جرز دیوار هم بخندیم. مسن ترها اما که در خوابگاه‌های کم جمعیت‌تر دیگر بودند برآشفته و عصبی می‌شدند که نمی‌توانستند بخوابند. با خودم فکر می کردم شاید شکنجه روانی که در اطلاعیه‌ها می‌نویسند، منظورشان همین است که سن و سال دارها نمی‌توانند از صدا بخوابند، و الا چه معنی برای ما دارد جز خنده! ]

در کلام ژینا، چند نکته قابل توجه به چشم می‌خورد که اولین آن، ادعای سازمان مجاهدین در مورد “شکنجه روانی” از سوی خانواده‌ها، بخاطر صدا زدن عزیزانشان در اسارتگاه اشرف است!

بگذریم از اینکه مجاهدین (آنگونه که ژینا نوشته) خانواده‌ها را بخاطر صدا زدن عزیزان خود، متهم به “شکنجه روانی” کرده‌اند، اما خودشان برای خنثی کردن و شنیده نشدن صدای آنها، مدام با بلندگوهای گوش‌خراش “مارش‌ و سرود نظامی” پخش می‌کردند و یا نفرات را به اجبار در “نشست‌های خسته‌کننده” زیر ضرب می‌بردند که همه اینها نوعی “شکنجه روانی” به حساب می‌آید و طرح آن نمودار سردرگمی مسئولین برای یافتن یک توجیه علمی است. اما نکته اینجاست که در همین تشکیلات مافیایی، در طی 10 تا 15 سال، تمامی افراد مجبور بودند در جلساتی که “عملیات جاری – دیگ – دیگچه” نامیده می‌شد، شرکت کنند و کسانی که با انقلاب ایدئولوژیک مریم چندان همسو نبودند را چندین ساعت به صورت دسته‌جمعی زیر ضرب ببرند و آنها را با فشارهای روحی درهم بشکنند و مستأصل نمایند تا وادار به خود تحقیری در برابر تشکیلات شوند و از رهبر تشکیلات اطاعت محض و کورکورانه کنند. فشارهایی بشدت دلهره‌آور و ضدبشری که در تاریخ نمونه آن یافت نمی‌شود. حال رهبران همین سازمان، درخواست‌های مظلومانه خانواده‌ها برای دیدار با عزیزانشان در اشرف را “شکنجه روانی” خوانده اند که نشانگر وقاحت بیش از حد زوج رجوی است.

نکته بعد که سازمان مجاهدین هیچگاه در مورد آن سخنی نگفته و نخواهد گفت، وادار کردن دختران و پسران مجاهد به ابراز نفرت نسبت به خانواده‌های خودشان است. اقدامی که مصداق بارز نقض حقوق‌بشر و “شکنجه روانی”است. ژینا در این مورد (احتمالاً با اشاره به سمیه محمدی که از سوی سران مجاهدین تحت فشار قرار داشت تا علیه پدرش –که برای نجات وی از چنگال رجوی به عراق رفته بود- موضعگیری کند) می‌گوید:

[بعدتر کم کم می‌دیدیم دختر جوانی هست که دیگر به صداها نمی‌خندد، شیطنت نمی‌کند، بلکه چهره‌ای پر از سکوت سنگین دارد. خوب که گوش می‌دادیم، می‌فهمیدیم که نامش از بلندگوها پخش می شود، پس حتما مادر، پدر یا خواهرش هستند که آمده اند پشت در. او می دانست که احساساتش یک طرف، اما بدتر از آن اینست که در جلسات روزانه، هفتگی و ماهانه می‌بایست “پروژه” بنویسد و جلوی جمع بخواند که چقدر توانسته احساساتش را سرکوب کند، و آن عضو خانواده‌اش را مزدور بداند و بخواند، و بدون اینکه کوچکترین ارتباطی با اعضای خانواده‌اش داشته باشد، بتواند بحث سیاسی کند. او طبق قانون می بایست عضو خانواده‌اش را با پیش فرض “نا” صدا کند، مثلا “نامادری، ناخواهری، نادختری” و همچنین می بایست علنا به او “مزدوریا “خانواده الدنگ” می‌گفت. اگر اینها را نمی‌نوشت جزء حلقه ضعیف محسوب می شد؛ او را با اخطار و سرکوب به نوشتن وا می‌داشتند!]

تصویر سمت راست سمیه محمدی - تصویر سمت چپ ژینا حسین نژاد

تصویر سمت راست سمیه محمدی – تصویر سمت چپ ژینا حسین نژاد

همانطور که ژینا اشاره دارد، کسانی که صدای خانواده خود را از بیرون مقر مجاهدین می‌شنیدند، محکوم به نوشتن اعتراف‌نامه و خواندن آن در نشست‌های سرکوب بودند. این افراد پس از خواندن متن اعتراف‌نامه، مورد هجمه حاضرین قرار می‌گرفتند که چرا با وجود شنیدن فریاد خانواده‌، علیه آنها (خانواده‌شان) موضعگیری نکرده‌اند!!؟

به این ترتیب، این دختران و پسران جوان، می‌بایست نه تنها اهانت سران مجاهدین به خانواده‌شان مورد تمجید قرار دهند، بلکه خانواده خود را مزدور و الدنگ به حساب آورند و در پایان هم حساب پس دهند که چرا به اندازه کافی لعن و اهانت خرج خانواده خود نکرده‌اند!.

آیا هر کدام از این فکت‌ها، مصداق بارز “شکنجه روانی” در سازمان مجاهدین خلق نبوده و نیست؟

اجبار در نفی نسبت خانوادگی

همانگونه که ژینا اشاره کرد، اعضای مجاهدین خلق برای اثبات وفاداری خود به انقلاب مریم، می‌بایست نسبت خانوادگی با اعضای خانواده‌شان را نفی می‌کردند. از نگاه مریم رجوی، هر مجاهد فقط باید رهبر عقیدتی‌اش (مسعود رجوی) را “همه‌چیز” خود انگارد و تنها او را تقدیس نماید و فقط به او عشق بورزد، وگرنه اقدامی شرک‌آلود انجام داده است. به همین خاطر است که ژینا -در مورد سمیه- می‌گوید که وی مجبور بوده پدر خود را “مزدور، الدنگ و ناپدری” بخواند و از وی ابراز برائت نماید.

ضمن اینکه، وقتی “مونا حسین‌نژاد” برای دیدار با خواهرش زینب (ژینا) درخواست ملاقات می‌کند، مسئولین این اجازه را به ژینا نمی‌دهند و حتی نامه‌اش را به مونا نمی‌دهند و با فریبکاری و واسطه‌گری، این دیدار را بدون رضایت خودش لغو می‌کنند. اقدامی که نشان می‌دهد مسئولین تشکیلات، هیچ ارزش و کرامتی برای اعضای خود قائل نبوده‌اند و تنها کارشان، تحت کنترل قرار دادن اراده افراد بوده است و همچنان نیز بر این امر مصّر هستند. زینب در این رابطه نیز خاطره‌ای نقل کرده که بسیار قابل تأمل است و برای شناخت بیشتر این فرقه مخرب ذهن، باید بیشتر روی آن تمرکز داشت:

[مرا به دفتر مژگان پارسایی که نفر اول مجاهدین در عراق بود صدا زدند، من حدود 45 دقیقه در اتاق انتظار خانم پارسایی نشسته بودم، که تصمیم گیری انجام شود، سرانجام فرشته یگانه از اتاق ایشون بیرون اومد و گفت: ” الان باید بروی کانکس بخش ملاقات، خانم سومیترا -نماینده سازمان ملل- آمده و بگویی که او خواهر من نیست و مزدور رژیم است و من با او دیدار نمی‌کنم”!

گفتم: چرا نامه مرا نفرستادید؟ گفت: مشکل سیاسی داشت نامه‌ات… گفتم: خب چرا نگفتید کجاش مشکل داشت که تصحیح کنم؟

فردایش، ستاد “جنگ سیاسی” اطلاعیه‌ای آماده کرده بوده که در آن از زبان من نوشته شده بود: “من برای دیدار با خواهرم به ایستگاه پلیس رفتم اما متوجه شدم که او را برده‌اند”… جا خوردم بهشان گفتم: چرا اینجا چنین نوشته شده؟ من که نرفتم. گفتید به سومترا بگو نمی‌آیم و… فردی که اطلاعیه را آورده بود گفت: صحبتت را منتقل می کنم. سر شام، اطلاعیه سازمان از تلویزیون با همان جملات دروغ بدون اینکه تصحیح شود، پخش شد. شوک شدم، شام در دهان و گلویم زهر شده بود. باورم نمی‌شد آنقدر دروغ بنویسند و به خورد آدم‌ها بدهند. شام را نصفه گذاشتم و رفتم برای زهره اخیانی مسئول اول ، یک گزارش اعتراضی نوشتم و برای اولین بار از جملات صریح و بی پرده استفاده کردم. گفتم مگر نمی‌گویید سرلوحه سازمان “صداقت و فداست”، پس چرا “ریاکاری و دروغ” در اطلاعیه‌ها آن هم از زبان فردی بدون اجازه او پخش می کنید؟ آن زمان چنین واژه‌هایی را بکار بردن خیلی شجاعت می‌خواست، اما خوشحال بودم که نوشتم و کوتاه نیامدم.

چند روز بعد خانم اخیانی مرا به اتاقش صدا زد، ایشان نقش پلیس خوب را بازی می کرد. او با پذیرایی گرم و با خوش رویی رفتار کرد، حتی گفت که شاید اشتباهی صورت گرفته و من تلاش می‌کنم دنبال کنم. اما پس از آن نه تنها از پاسخ و پیگیری علت آن دروغ در اطلاعیه خبری نشد، بلکه از تمام مسئولیت‌هایم خلع و طرد شدم… بقیه مسئولین هم -احتمالاً از نوع پلیس بد-، برایم به‌جرم “وابستگی خانوادگی” نشست محاکمه گذاشتند و اینکه چرا به سازمان گفتم “ریاکار” . مرا با حملات دسته‌ای که قبلا شیوه آن را نوشته‌ام مورد توهین قرار داده و سعی می‌کردند که هر آنچه آنها می‌خواهند مجدد بنویسم. از جمله باید مطلبی علیه خواهرم می‌نوشتم که در آن او را با پیشوند “نا”مخاطب قرار می‌دادم. اما من به رغم تمام فشارها و شکنجه‌های روانی قبول نکردم که واژه “ناخواهر” را بکار ببرم.]

ترفندهای شیطانی سازمان برای بستن دهان منتقدان

قابل ذکر است که مسئولین سازمان (در دهه‌ی 70) چند بار به بهانه‌های گوناگون از نفرات خواستند که برای خانواده خود نامه‌ بنویسند. هدف این بود که ببینند افراد نسبت به خانواده خود چگونه فکر می‌کنند. برای نمونه: نوروز 74 به ما پیشنهاد دادند که برای خانواده‌مان کارت تبریک بفرستیم. من هم از فرصت استفاده کردم و چند جمله برای خانواده روی یک کارت تبریک که سازمان به ما داده بود نوشتم و به مسئولین دادم. اما بعدها فهمیدم که هیچکدام از این کارت تبریک‌ها برای خانواده‌ها ارسال نشده و از آن برای: “1- یافتن آدرس خانواده برای سوءاستفاده مالی و امنیتی، 2- یافتن کسانی که تمایل به جدایی دارند”، استفاده شده است. در همان ایام، صدها نفر از اعضای منتقد به بهانه نفوذی بودن، به صورت مخفیانه به زندان و شکنجه‌گاه منتقل شدند (که خود مبحث جداگانه‌ای است و بسیاری از جداشدگان پیرامون آن مطلب نوشته‌اند و در اینجا اشاره نمی‌کنم). همچنین در سال 1380 نیز از ما خواسته شد که اگر خانواده‌ای در خارج کشور داریم، برایشان نامه بنویسیم. این نامه می‌بایست به شکلی نوشته می‌شد که محتوای آن به نفع سازمان باشد. یعنی چیزی در آن بنویسیم که اگر کشته شدیم، کسی از خانواده‌مان، مسعود رجوی را مقصر قلمداد نکند و آن را سرنوشتی که خودمان با آگاهی رقم زده‌ایم تلقی کند.

در همین رابطه یک نامه خطاب به چند خواهر و برادرم که در آمریکا و اروپا ساکن بودند نوشتم و به سازمان دادم. یکسال بعد (پاییز 1381)، به دلیل برخی انتقادات که نسبت به مناسبات درونی سازمان و برخی از مسئولین داشتم، از سوی رقیه عباسی (فرمانده قرارگاه هفتم) تحت محاکمه و بازجویی قرار گرفتم. رقیه مرا متهم کرد که “نفوذی و یا طعمه‌ی جمهوری اسلامی و یا بریده از مبارزه” هستم و باید به یکی از این موارد اعتراف کنم. محاکمه چندساعته که رقیه عباسی علیه من برگزار کرده بود، به شکل تأسف باری عواطف و احساسات مرا هدف قرار داده بود. در همان جلسه، رقیه تمام گزارش‌های انتقادی مرا روی میز ریخت و گفت باید اعتراف کنی که اینها را برای تحویل دادن به رژیم نوشته بوده‌ای!

در میان این گزارش‌ها، متوجه شدم همان نامه‌ای که به درخواست سازمان برای خانواده‌ام در خارج کشور نوشته بودم نیز وجود دارد. رقیه با وقاحت خطاب به حاضرین گفت که او برای خانواده‌اش هم نامه نوشته است!!!

از نگاه رجوی، نامه نوشتن و رابطه زدن با خانواده جرم به حساب می‌آمد، اما واقعیت این بود که نامه را به درخواست خود سازمان نوشته بودم و حالا از همان نامه علیه من استفاده می‌کردند. این قضیه مرا دچار شوک و ناباوری کرد. اما بلافاصله به او گفتم که همین الان نامه را می‌خوانم تا همه بدانند چه نوشته‌ام. بناگاه رقیه جاخورد و گفت نیازی به این کار نیست… نهایتاً طی چندین ساعت که تلاش داشتند مرا در آن جمع، خرد و تحقیر کنند و بریده یا مزدور و نفوذی جا بزند، کوتاه نیامدم و تسلیم اهداف شیطانی آنها نشدم و جلسه با تعیین تکلیف برای من که یک گزارش بنویسم به پایان رسید. اما اقدام غیرانسانی، غیراخلاقی و ناجوانمردانه سران سازمان و بویژه رقیه عباسی که سال‌های طولانی برایش احترام قائل بودم، بشدت مرا دچار آسیب روحی و روانی کرد که تا سال‌ها اثرات آن باقی بود.

 قرنطینه در ادبیات رجوی

نکاتی که ژینا به آن اشاره دارد به همین‌جا هم ختم نمی‌شد. کسانی که با تحمل همه فشارهای روانی، در نهایت کوتاه نمی‌آمدند و خواستار جدایی از تشکیلات بودند، برای چندین ماه در محلی به اسم قرنطینه حبس انفرادی می‌شدند که خود یک “شکنجه روانی” دیگر برای اعضای جداشده محسوب می‌شد. هدف این بود که فرد از شدت تنهایی، به افسردگی دچار شود و به درون مناسبات بازگردد. این قانون حتی در مورد افرادی که تحت نظارت سازمان با خانواده خود ملاقات داشتند نیز صادق بود. البته فقط کسانی قادر به چنین ملاقاتی بودند که خانواده‌شان در خارج کشور زندگی می‌کردند و منتقد مجاهدین نبودند. یعنی کسانی که سران سازمان یقین داشتند که برای بردن عزیزان خود نیامده‌اند و فقط یک دیدار خانوادگی و کنترل شده است. اعضایی که به این شکل با خانواده خود دیدار داشتند، برای چندین روز در یک اتاق قرنطینه می‌شدند تا تمام احساسات عاطفی خود نسبت به خانواده را به آرامی از دست بدهند و آنگاه به درون مناسبات بازگردند. ژینا در این مورد می‌نویسد:

[قانون دیگری وجود داشت به نام “قرنطینه” که مربوط به بعد از خروج از اتاق تماس کنترل شده و تحت شنود بود که فقط با خانواده‌های هوادار و غیر مخالف آن هم شاید سالی یک بار عیدها انجام می‌شد. پس از خروج از آن، فرد باید در اتاقی دیگر قرنطینه می‌شد و تا زمانی که تمام لحظات احساسی و وابستگی هایش را نمی‌نوشت اجازه خروج نداشت‌.]

آنچه زینب به آنها اشاره دارد، قطره‌ای ناچیز از اقدامات غیرانسانی علیه زنان و دختران در مناسبات مجاهدین است. همان تشکیلاتی که رهبر آن مریم رجوی، مدام خود را ناجی زنان ایرانی معرفی کرده و برای زنان ایرانی اشک ریخته است. البته مریم هیچگاه از تشکیل حرمسرا برای مسعود در قرارگاه اشرف سخنی بر زبان نیاورده و نگفته که چطور زنان مجاهد را تهدید می‌کرد که در صورت تصمیم برای جدایی، آنها را سر خواهد برید.

ورود سخت و خروج آسان

خانم حسین‌نژاد، در مبحث دیگری، عطف به اظهارات کذب و فریبنده‌ی محمد سیدالمحدثین -وزیر خارجه رجوی- به نکاتی اشاره کرده که قابل توجه است. محدثین در یک رسانه فارسی زبان به دروغ مدعی “ورود سخت و خروج آسان از سازمان مجاهدین” شده بود. ژینا در این باره می‌گوید:

[هر چند از نظرم برای اولین بار آن هم سوالات چالشی در رابطه با حقوق بشر خودش گامی ست، اما چنانکه بسیاری نیز نوشته و گفته‌اند تمام پاسخ‌ها فرار از حقیقت، دور زدن سوالات و مغلطه گویی بود… در حالیکه همگی می‌دانند حتی همان ابتدای دهه هفتاد که سرکوب‌ها هنوز تشدید نشده بود، کسانی که انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌ها را قبول نداشتند، با حکم “خائن”، بایکوت، طرد و منزوی می شدند. آنها را در طبقه چهارم پایگاه جلال زاده در بغداد ایزوله می کردند و هیچکس حق صحبت با آنها را نداشت. مثل جذامی ها، غذایشان را هم جداگانه باید می خوردند. برخی نیز با بدرفتاری و بی‌احترامی به اردوگاه‌های رمادی در شرایط سخت فرستاده می‌شدند که به خیلی از آنها گفته شده بود حکم تان اعدام است. دهه‌های بعد از جنگ اول آمریکا، که عراق همچنان تحت کنترل صدام بود، مشخصا زندان خروجی در همان اشرف با شرایط بسیار سخت تری بود که برخی از دخترانی را می شناسم که حدود پنج الی ده سال آنجا تحت بدترین فشارها بودند که دست به خودکشی ناموفق زدند و هنوز از آن رنج می برند.]

اینگونه خاطرات، محدود به نوشته‌های خانم حسین‌نژاد نیست، پیش از ایشان نیز ده‌ها تن از اعضای جداشده به فکت‌های بی‌شماری اشاره داشته‌اند. مستندات و مشاهدات همه آنها بیانگر این واقعیت تلخ است که هرکس درخواست خروج از سازمان مجاهدین داشت، در جمع‌های ده‌ها و صدها نفره محاکمه می‌شد و گاه مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفت تا از خواسته خود توبه نماید. یک نمونه از این محکمه‌ها را مسعود و مریم رجوی به صورت مستقیم با حضور چندین هزار نفر اداره کردند. در آن جلسه دهشتناک، چند نفر که خواهان خروج از تشکیلات بودند، مورد بازخواست قرار گرفتند و به خیانت متهم شدند. مسعود جلسه را طوری برگزار کرد که تمامی حاضرین در جلسه، به تناوب، متهمین را مورد حملات لفظی و دیوانه‌کننده قرار دهند تا از گفته خود بازگردند.

شخصاً در یک جلسه شاهد زیر ضرب بردن جوانی به اسم “خدّام گل‌محمدی” بودم که خواهان خروج از سازمان شده بود. او را چنان مورد اهانت و تهدید قرار دادند که چند روز بعد از آن، دست به خودسوزی زد و از دنیا رفت و جسد او را هم در نقطه‌ای نامعلوم دفن کردند. دهها نفر شاهد بودند که “خدّام” فقط درخواست جدایی داشت اما زیر ضرب رفت و از سوی فرمانده‌اش (علی) تهدید به قتل شد.

به‌دلیل حضور 25 ساله در تشکیلات مجاهدین، به صراحت می‌گویم که تا قبل از تحمیل “انقلاب ایدئولوژیک مریم” به سازمان مجاهدین (در آستانه جنگ کویت)، ورود به سازمان مجاهدین بسیار مشکل و خروج از آن، با یک درخواست ساده امکانپذیر بود. یعنی برای ورود به داخل مناسبات، باید یک پروسه طولانی امنیتی طی می‌شد و در این مدت فرد صلاحیت خود را به اثبات می‌رساند. اما برای خروج، کافی بود که درخواست خود را ارائه دهد. آنگاه مسئولین تلاش می‌کردند چند روزی با گفتگو او را از خواسته خویش منصرف کنند و اگر قانع نمی‌شد، راه برای خروج او هموار می‌شد. اما پس از مباحث انقلاب ایدئولوژیک و طلاق‌های اجباری و شروع جنگ کویت، این قضیه رنگ دیگری به خود گرفت. از آن پس، مسعود و مریم تلاش داشتند به هرقیمت، افراد بیشتری را وارد مناسبات کنند. در این زمینه تورهای مختلفی سر راه جوانان ایرانی در پاکستان، امارات، ترکیه و یا کشورهای اروپایی پهن می‌شد و افراد زیادی با فریبکاری وارد مناسبات می‌شدند و دیگر راه خروجی نداشتند. در بین این افراد، بجز شهروندان سایر کشورها، انبوهی خلافکار نیز یافت می‌شد که به دلایل امنیتی، جنایی و قاچاق مواد از ایران گریخته بودند. بسیاری نیز به نیت یافتن یک شغل مناسب از ایران خارج شده بودند و مجاهدین آنها را شکار، و به بهانه کار در شرکت‌های مختلف و یا گرفتن حق پناهندگی به عراق قاچاق می‌کردند. به محض آنکه این افراد به صورت غیرقانونی به قرارگاه اشرف منتقل می‌شدند، خود را در اسارت سازمان مجاهدین می‌یافتند و دیگر امکان خروج برایشان مهیا نبود و سازمان به آنها ابلاغ می‌کرد که یا باید تا زمان سرنگونی نظام در قرارگاه باقی بمانند و یا به‌عنوان جاسوس تحویل استخبارات عراق خواهند شد. سخنان سیدالحمدثین، اگرچه بر واقعیت 35 سال قبل سوار است، امایک دروغ وقیحانه بیشتر نیست و این را هرکسی که در مناسبات مجاهدین بوده باشد، گواهی می‌دهد.

شکنجه دختران بخاطر داشتن یادگاری

ژینا در بخش دیگری از خاطرات خود، نمونه‌ای از شکنجه‌های روحی و اقدامات ضدانسانی سران مجاهدین را به تصویر می‌کشد و رسوا می‌کند. خاطره او حکایت دختری است که از ایران به قرارگاه اشرف قاچاق شده و پس از مدتی به محاکمه کشیده می‌شود. در این محکمه که هیچگونه اصول اخلاقی و انسانی در آن رعایت نشده، یک دختر جوان، به شکل کاملاً قرون وسطایی، مورد تفتیش عقاید قرار می‌گیرد و ذهن و روح او تخریب می‌گردد. گناه او چیزی نیست جز نگه‌داشتن چیزی که پیش از ورود به تشکیلات مجاهدین، به‌عنوان یادگاری از نامزد خود دریافت کرده است. این دختر باید چنان در برابر سایر دختران ویران و درهم شکسته شود که دیگر هیچکس جرأت نگهداری یادگاری عاطفی و عاشقانه نداشته باشد و نتواند بخشی از عشق خود را نثار کسی غیر از مسعود و مریم کند. زینب می‌نویسد:

[متهم جمله آخرش را تمام کرد. صدای جیر صندلی ها بلند شد. این نوای آشنا و دلخراش صندلی‌ها به معنی سنگینی اتهام بود. تمام سالن سرپا شد و هر فرد نشسته به معنی همدست متهم تلقی می‌شد. حدود ۲۰ نفری به دور فرد پشت بلندگو، حلقه زده و با فریادهای بلند او را فحش باران می‌کردند. آنقدر فشرده بودند که نمی‌توانستم ببینم کیست. جلوتر رفتم، یکی از مظلوم‌ترین و مهربان‌ترین دخترانی بود که می‌شناختم. موهای آشفته‌اش از روسری بیرون زده بود و سخت می‌گریست، از تمام اجزا صورت سرخش اشک و آب می آمد. فریاد می زد: «من گناهکارم، خیانت کردم! از رهبری میخوام منو ببخشه»!… آن روز در بخش اداری شیفت سرو غذا بودم. به همین دلیل، از میانه نشست وارد سالن شده بودم. از یکی از بچه‌های انتهای سالن پرسیدم : چی خوند؟ گفت: «اعتراف کرده که یک یادگاری از نامزدش نگه داشته و در قسمت بازرسی پذیرش به مسئولین نگفته بوده و تمام این مدت با خاطراتش زندگی می‌کرده»! صدای فریادها بلندتر می‌شد: «بی‌شرف! بی‌شرف!» همان شب مجبورش کردند که یادگاری را بسوزاند!…

آن شب بسیاری از عکس‌های فرانسه و برخی مدارکم را یکشبه به آتش کشیدم. چهره آن دختر، از ذهنم نمی‌رفت. نزد یکی از مسئولین بالاتر رفتم و گفتم: «بعضی صحنه‌های نشست دیگر برایم قابل تحمل نیست. مثل امروز…». حرفم را قطع کرد، بادی به دماغ انداخت: «بسکه سوسولین! شماها توی ناز و نعمت مجاهدین بزرگ شدین. خبر نداری دختری که از ایران میاد چقدر آلوده به فرهنگ جامعه آخوندیه. باید اینقدر کوبیدش تا صیقل بخوره. آنقدر باید به صلابه کشیدش تا خمینی درونش را کشت و یک مجاهد انقلابی ازش ساخت. برو خجالت بکش که از بچه‌های خودمون هستی ولی بجای اینکه شمشیرت رو از رو ببندی، تازه شکایت هم داری! مگه اینطور میشه با پاسدار جنگید؟ مونده حالا تا عقل شماها بزرگ بشه. برو بنویس چرا شک کردی! چرا لغزیدی و تغییر کن! این آتش گدازان انقلاب است! فهمیدی؟ با خودت تکرار کن!… از آن روز تا مدتها دیگر به هیچ محاکمه‌ای اعتراضی نکردم، به خودم شک می کردم که حتما من نمی‌فهمم و مبارزه یعنی همین و این من هستم که باید تغییر کنم. هیچ منبعی نداشتم که مطالعه کنم. هیچ رسانه‌ای نبود که بشنوم و بخوانم و با کنار دستی‌ام حتی نمی‌توانستم آزادانه صحبت و هم فکری کنم. ممنوع بود. به همین دلیل مغز اجازه واژه دیگری به این نوع حمله به افراد را نمی داد.

وقتی صحبت از مغز می‌کنم، بیشتر مغز خودم و امثال خویش را می‌گویم، که به سن بلوغ نرسیده به اشرف منتقل شدیم. تحصیل نکرده بودیم. کتاب نخوانده بودیم. جامعه ایران را ندیده بودیم. جمهوری اسلامی را از نزدیک ندیده بویم. دنیا را خیلی کم و با ذهن بچه گانه دیده بودیم و در آن سن دیگر تا سالها جز تلویزیون مجاهدین هیچ اطلاعات و معلومات دیگری نداشتیم. به همین دلیل واژه‌ها و تعبیرهای این سازمان به سرعت در مغز به باور می‌نشست.

می‌فهمیدم یک جای کار می‌لنگد، اما به ما از بچگی در نمایش‌های متعدد آموخته بودند که “شکنجه” یعنی بستن به زنجیر بر روی تخت، شلاق و دستگاه برق و… و این فقط توسط دشمن صورت می‌گیرد. لذا واژه “شکنجه” یا “شکنجه روحی” حتی یک درصد هم در این نشست‌ها و جلسات از مغزم عبور نمی‌کرد. حتی اگر آن فرد محکوم، در بدترین حالت ممکن مورد حمله قرار گرفته بود و تصمیم به خودکشی داشت، باز هم باید با خودم تکرار می‌کردم: “این آتش گدازان انقلاب است”… به‌رغم اینها، اما آیا باز هم وجدان انسانی در من زنده بود؟ فرض کنید انسانی که در یک محیط بسته به‌دنیا می‌اید، مثلاً در یک زندان، که به او همیشه لقب فرزند زندان می‌دهند و توجه زیادی هم به او می‌کنند. آیا او باز هم به‌دنبال آزادی و کشف دنیای خارج از زندان خواهد رفت؟ آیا او در درون خویش، به‌رغم جهل، اما پدیده‌ای غیرعادی از رنج را احساس خواهد کرد؟ آیا این خودآگاهی، غریزه بشر است؟]

به این ترتیب، مجاهدین که روزگاری خانواده مجاهدین را به‌خاطر صدا زدن عزیزان خود، متهم به “شکنجه روانی” می‌کردند، در سراسر تاریخچه‌ی خونین و خیانتکارانه‌شان، هزاران “شکنجه روانی” را در کارنامه ثبت کرده‌اند. شکنجه‌هایی که شاید در دنیا بی‌نظیر باشد و تنها از عهده رژیم جنایتکار صهیونیستی برآید.

حامد صرافپور