حمله بی شرمانه به خانواده اکبری نسب را محکوم میکنم!

روز شنبه گذشته متوجه شدم که دریکی ازسایت های وابسته به فرقه رجوی (پژواک ایران زمین) به خانواده داغدیده اکبری نسب حمله شده است.
ابتدا بگویم که این نوع حملات بیشتر جنبه مصرف داخلی داشته وبرای جلوگیری از ریزش نیرو میباشد!
مرتضی اکبری نسب که اینک ساکن لیبرتی است، قبل از آمدن به عراق، یک فرد معممی بوده که پس از پیوستن به فرقه رجوی،  احتمالا درسال 1363 بهمراه همسر وسه فرزند خردسالش به عراق رفت.
همسرش درعملیات فروغ جاویدان کشته شد وفرزندانش بنام های فاطمه، یاسر وموسی (تقریبا 2تا 5ساله) درکمپ اشرف ماندند.
درزمان حمله صدام به کویت، مسعود رجوی برای این نوع خانواده ها برنامه ریخت وگفت که برای حفظ جان بچه ها؟! آنها را به خارج ازعراق می فرستم.
البته هدف واقعی او حفظ جان این فرزندان نبود بلکه او میخواست روابط خانواده ها را بهم بریزد!
از آن تاریخ اعزام، سید مرتضی اطلاعی از فرزندانش نداشت تا اینکه سازمان این بچه ها را با وعده دیدار باپدر به عراق کشانید و من فکر میکنم فاطمه ازاین دستور سازمان سرپیچی کرده وبه اشرف نیآمد.
درآن زمان من عضو قرار گاه 6بودم وآقا مرتضی ازستادی به آشپزخانه قرارگاه 7 منتقل شد وزمانی که مسئولش ازاو خواست که برای دیدن پسر یا پسران خود به اتاقی برود، اوپذیرفت.
عجیب این است که شاهدان عینی قضایا می گفتند که مرتضی صحبتی با پسرانش نکرد و وقتی علت این برخورد سرد وکوتاه مدت را ازاو سئوال کردند، درجواب گفت که من خاطره مشترکی با آنها نداشته وحرفی برای گفتن ندارم!
درآن زمان رسم براین بود که نامه این قبیل بچه های فرستاده شده به خارج و اشرف را فقط به مادران آنها می دادند و یاسر  و… که مادرشان زنده نبود، بطور طبیعی نامه های شان به پدرشان داده نمیشد واین می رساند که آقا مرتضی ارتباطی با فرزندان خود نداشته وبهمین دلیل درملاقات گفته که حرفی برای زدن پیدا نمیکند!
دوم اینکه آقای مرتضی اکبری نسب میدانست که فرزندانش با آمدن به عراق خودشان را دچار مصیبت کرده اند و رفتار او دردیدار با فرزندانش خیلی معنا داربود.
بعد ازگذشت سالها، حمله آمریکا به عراق انجام شد وخانواده ها بااستفاده ازاین فرصت بود که سری به کمپ اشرف زدند تا عزیزان خود را ملاقات کنند.
خانواده اکبری نسب هم بهمراه خانواده من ودیگران به ملاقات آمدند.
من درسالن اجتماعات برای اولین بار بود که آقای رضا اکبری نسب را دیدم که جزو سه چهار نفر ازکسانی بود که باو ملاقات نداده بودند ودیدم که آقا رضا دراین مورد با اقای محمد حیاتی (ازرهبران سازمان) وارد گفتگو شده است.
درهرصورت سازمان قبول نکرد که باو ملاقات دهد وتنها باو گفتند که تنها بیآید واوگفت که من سابقه سیاسی دارم و حضورم بدون اطلاع دولت درعراق، ممکن است برایم دردساز باشد وحالا باپاسپورت جمعی است که توانستم به عراق بیآیم وازطرف دیگر ناامنی عراق هم اجازه نمیداد که او با داشتن بیماری قلبی، تنها بیآید واین مسائل را با مسئولان سازمان درهمان سالن ودرحضور ماها مطرح کرد.
یاسر اکبری نسب حدود سال 1385 درکمپ عراق کشته شد وگفتند که بنوعی وبنفع سازمان خودسوزی کرده است؟!
اگر این خبر درست بود، حالا چرا این خانواده که اینهمه درراه سازمان تلفات داده، یکباره تبدیل به مزدور سازمان شده است؟!
چند ماهی بعد ازفوت یاسر، مراسم یادبودی درتبریز برای او برگزار شد که آقای رضا اکبری نسب دراین مراسم سخنرانی کرد.
محتوای سخنرانی او درخواست بازگذاشتن درب های اشرف بر روی سازمان های بین المللی ومخصوصا خانواده ها بود وانتقاداتی که دراین مورد ازرهبران سازمان کرد.
بعدها به درخواست فاطمه اکبری نسب ساکن آلمان، عمویش رضا اکبری نسب خود را به عراق رساند که اسکورت وحامی اوباشد واورا درعراق خطرناک به تنهایی رها نسازد.
 درباره  موضوع باین سادگی وطبیعی، باند رجوی حالا وارد میدان شده واین خانواده ی محنت دیده را موردحملات خود قرار داده وگفته است جملگی اینها که به قرارگاه اشرف رفته اند، مزدور وزارت اطلاعات هستند!!
به رفتن آقای رضا اکبری نسب در سال 1389 به قرارگاه اشرف اشاره شده وسخت مورد حمله قرار گرفته است  درحالی که عین صحبت های مصلحانه ومودبانه ایشان در کنار درب کمپ اشرف، در بایگانی سایت انجمن نجات  وجود دارد که درخواست ملاقات برادر وبرادر زاده اش را میکند وبر خودداری سازمان ازبرقراری این ملاقات، نقد منصفانه دارد و این کار ثابت نمیکند که او مزدور این یا آن کشور است!
دراینجا این سئوالات مطرح است:
1-  اگر موسی باختیار خود به عراق آمده بود، چرا درفرصت مناسب فرار کرده وجان خود راازاسارت نجات داد؟
2- اگر یاسر داوطلب حضور درسازمان بود، چرا خوش را آتش زد ویا شما اورا کشته وسپس صحنه ی خودسوزی برایش ترتیب دادید؟
آیا این حوادث نشان نمیدهد که نگرانی خانواده اکبری نسب بیجا نیست؟ آیا این خانواده باید شاهد سرنوشتی مانند احمد رازانی، فرهاد طهماسبی، کامران بیات برای سید مرتضای خود باشند؟
چرا فکر میکنید این خانواده نمیتواند بداند که سید مرتضی آنقدر تحت فشار است که برخلاف شخصیت خودش بارها دررسانه های باند رجوی حاضر شده وبه لجن پراکنی علیه اعضای خانواده خود بپردازد؟!
نگرانی خانواده ها ریشه اش ازکارهای غیر انسانی فرقه رجوی است وخانواده اکبری نسب هم مجبورند برای کمک به سلامتی سید مرتضی به هردری بزنند.
آیا خانواده ای که طبق سنن انسانی به دفاع از یک عضو اسیر و مظلوم خود میپردازد، حتما باید مزدور باشد؟!
زمانی که در تشکیلات فرقه رجوی بودم به خانم  مهناز شهنازی پیشنهاد کردم که ماها را ازعراق بیرون ببرد که درجواب گفت که من پاسپورت حاضر وآماده ای دارم ومیتوانم براحتی ازعراق خارج شوم وفقط بخاطر حفظ شما درعراق است که اینجا مانده ام!!
سئوال من ازمسعود خان رجوی این است که مگر حضور 5نفر ازخانواده اکبری نسب درکمپ اشرف، کافی نبود که بقیه را هم ازایران خارج کرده وبه عراق بیآورند؟ چرا موفق نشدند؟ برای اینکه ایدئولوژی و عمل شما جذبه ای برای آنها نداشت.
دیگر اینکه چرا دربین فرزندان  اعضای خود تبعیض قایل میشدید وفرزندان رده های بالاتر از رفاه و امکانات بیشتری برخوردار بودند؟
این بود آن جامعه بی طبقه توحیدی که ماها را با وعده عملی شدن آن به بیراهه کشانده وعمرمان را برباد دادید، همانطور که عمر سید مرتضی برباد دادید و وزن وفرزندش را به کشته شدن؟!
سیاست های شما با وجود سرمایه گذاری عظیمی که برروی آن کرده اید، حاصلی جزفرار حدود 1000 نفر ازتشکیلات تان رانداشت وآیا افتخار کردن براین سیاست ها وادامه دادن آن، سفیهانه نیست؟!
شما مرا هم مانند اکبری نسب ها بیچاره کردید. درزمان صدام باید فکر این روزها را میکردید که کوته بین وتنگ نظر بوده ونکردید!
خلاصه اینکه صفت مزدوری به من وخانواده اکبری نسب که درکشور خود نشسته وارتباطی با بیگانگان ندارد، نمیچسبد وبرعکس، این صفت برای شما سزاوارتر است!
امثال من واین خانواده مورد حمله قرار گرفته شده، نبودیم که اسرار کشور را به اسرائیل و… داده ودربرابر سربازان آمریکائی به رقص پرداختیم! اینها ازنزدیکان وفرماندهان اصلی شما بودند که به دستور شما اعلام مزدوری صریح وآشکاری کردند!
درمورد آقای رضا اکبری نسب باید گفت که او یک زندانی سیاسی بوده و دبیر آموزش وپرورش که عمدتا اقدام شما در فراری دادن برادر وخانواده برادرش، موجب اخراجش شد وبه زندان رفت ودرسال1368 آزاد شد وبه کارهای غیر دولتی مشغول گردید که سرانجام مجبور شد دریک شرکت مهندسی وکامپیوتری کار کرده وبا ده سال سابقه خدمت در60 سالگی بازنشسته شود و مغازه ی اجاره ای هم دارد که بادرآمد ان زندگی اش را بنوعی میچرخاند.
اهل قلم است وگاه وبیگاه مطالبی در محیط مجازی یا روزنامه ها منتشر میکند وچه بسا که بعنوان یک عضو خانواده هایی که تحت پوشش انجمن نجات است، مطالبی در سایت ها منتشر میکند و ذکری ازبرادرش بمیان میآورد و طبق روال دائمی رجوی، متهم به اطلاعاتی بودن میشود که این اتهامات وقتی ازطرف رجوی ها مطرح میشود، خریداری پیدا نمیکند. چرا که شما این اتهامات را به مادران پیر حاضر شده درمقابل اشرف ولیبرتی هم زده اید!!
خانواده هایی که مشخصات کامل خود وفرزندانشان درپیش شما را به هر کسی ازجمله درندگان شما در ورودی لیبرتی میدهند که اگر عضو سپاه قدس واطلاعات بوند، مسلما بخاطر رعایت مسائل امنیتی، نمیدادند.
آری ایشان درسال 82 و85و 89 برای ملاقات به اشرف مراجعه کردند که درها را درمقابل خود که آنجا را شهر هم مینامیدید، بسته یافتند. شهری بادرهای بسته! چنین شهری فقط میتواند درمغز بیمار رجوی وجود داشته باشد!!
او دراولین ملاقاتش که من نیز بعنوان عضو فرقه و حاضر درصحنه بودم، صراحتا به آقای محمد حیاتی گفت که اگر این ملاقات انجام نشود، دست به افشاگری خواهد زد که حیاتی جواب داد اگر تنها بیآیی، ملاقات خواهی داشت.
رضا اکبری نسب درسال 85 تنها رفت واکیپی را  غیر ازدختر خود سید مرتضی همراه نداشت که شما ازآوردن موسی خودداری کردید، انواع فحاشی ها را به اونمودید ونشان دادید که چقدر اهل قول وقرار هستید!
شما درآن موقع آنقدر به رضا اکبری نسب اذیت دادید که موجب درگیری شد و بادادن ساندویچ های قطور به سربازان آمریکائی، مجوز اذیت این پیر مرد را بدست آوردید!!
با تمامی این اوصاف تصور من که عمری را با رجوی ها گذرانده ام، این است که حملات به خانواده اکبری نسب، جنبه داخلی هم دارد وشما ازترس ریزش نیرو به زمین وزمان حمله میکنید وباین خانواده بیشتر. چرا که این خانواده جزو ضربه دیده های بزرگ ازطرف شما هستند و شما از اقدامات قضائی وحقوقی  احتمالی آنها واهمه دارید!
سیروس غضنفری
عضو رهایافته فرقه رجوی
تبریز
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.