فعالیت های انجمن نجات

نجات در هفته ای که گذشت – شماره 40

مروری بر مطالب 7 الی 12 خرداد ماه 1401 درج شده در سایت نجات

*شنبه 7 خرداد

در روز شنبه جمعاً 6 مطلب در سایت نجات درج گردید که در زیر مروری اجمالی بر تعدادی از آن ها انجام می شود:

نامه مدیر عامل انجمن نجات به خانواده حمید نوری

… این جماعت زندانیان سابق در قرارگاه اشرف که حدود 700 نفر می شدند در حدود سال 1373 همگی بر اساس یک پروژه کشف نفوذی جمهوری اسلامی، زندان و شکنجه شدند که بحث مفصلی دارد و مصداق عینی جنایت علیه بشریت است. در این رابطه سران فرقه رجوی تمامی کسانی که در داخل ایران سابقه زندان داشتند و بعد آزاد شده و سپس به مجاهدین خلق پیوسته بودند را زندانی کرده و تحت بازجویی قرار دادند. مسعود رجوی یقین داشت که در میان آنان حتماً نفوذی های وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی هم هستند. این افراد به شدت شکنجه شدند تا به نفوذی بودن خود اعتراف کنند. سؤال اصلی از آنان این بود که چرا اعدام نشدند؟ مگر خط داده شده ایستادگی بر سر مواضع نبود؟ چرا خیانت کرده و جان خود را به در بردند؟ آیا فرستاده و نفوذی رژیم نیستند؟ ناگفته نماند که بالاخره هیچ مورد نفوذی در میان آنان یافت نشد.
… سؤالی که من بارها شنیده ام که در داخل ایران در محافل و رسانه ها از قوه قضائیه پرسیده می شود این نیست که چرا این تعداد افراد اعدام شدند. بلکه سؤال اصلی و اساسی اینست که چرا عده کثیری از زندانیان مجاهد خلق نه تنها اعدام نشدند بلکه بدون در نظر گرفتن سوابق و جرائم آن ها آزاد گردیدند تا بخشی از آن ها بتوانند فوراً، از آنجا که تشکیلاتی وصل بودند، به عراق و قرارگاه اشرف رفته و مجدداً در حملات مرزی و ترورها شرکت نمایند.

هفت سال تجربه، برای سال ها زندگی – قسمت اول

خاطرات جواد اسدی عضو سابق سازمان مجاهدین خلق

اواسط سال 1380 بود که ازدواج کردم اما به دلایل متعدد زندگی مشترک موفقی نداشتم. بعد از مدتی تصمیم گرفتم به هر قیمتی که شده زندگی جدید را در خارج از ایران آغاز کنم. من تا حدی با شرایط اخذ پناهندگی از کشورهای دیگر آشنایی داشتم. می دانستم که کیس سیاسی بیشتر قابل قبول است تا یک کیس معمولی و اجتماعی. به همین دلیل تصمیم گرفتم از طریق نوار مرزی مهران وارد خاک عراق شده و خودم را به سازمان مجاهدین خلق معرفی کنم.
لازم به توضیح است که با توجه به این که به لحاظ روحی و روانی در بدترین شرایط ممکن بودم، قادر نبودم درست فکر کنم و بر پایه عقل و منطق تصمیم بگیرم. و به این ترتیب پای در راهی گذاشتم که هفت سال از بهترین سال های عمر و زندگیم در آن ضایع شد.
… بدون آن که متوجه شوم از یک میدان مین عبور کرده بودم، بدون آن که روی آن ها پا بگذارم! حتی در محلی که نشسته بودم دو عدد مین والمارا و تعدادی مین گوجه ای وجود داشت. به زحمت و با استفاده از روشنایی ماه که محوطه را روشن می ساخت، یک معبر پیدا کرده و از میدان مین خارج شدم و مسیرم را به سمت نورافکنی که از دور دیده می شد ادامه دادم…

فرار از زندان رجوی – قسمت آخر

… رجوی ها سالیان در سر ما فرو کرده بودند ایران کشور عقب افتاده ای است و اصلاً ترقی نکرده و اغلب جوان ها به اعتیاد آلوده هستند و موارد دیگر. اما وقتی که به تهران آمدیم با وضعیت صد و هشتاد درجه مخالف تبلیغات فرقه رجوی مواجه شدیم. نمی گویم ایران مدینه فاضله است اما آن تصویری که فرقه رجوی می داد بسیار با واقعیات موجود متفاوت بود. بالأخره به خانواده ام وصل شدم و بعد از دو یا سه ماه از استقرار ما در ایران، صلیب سرخ بین المللی از دولت ایران درخواست کرد که با ما ملاقات کند.
… خانواده ام خیلی اصرار داشتند ازدواج کنم و بعد از مدتی ازدواج کرده و تشکیل خانواده دادم. همسرم تحصیل کرده و شاغل می باشد و من هم روزهای نخست روی زمین پدرم کار کشاورزی کردم و بعد از ازدواج وارد بازار کار آزاد شدم. فعلاً در ساری زندگی می کنم و در کارم موفق هستم. زندگی متوسطی دارم و صاحب دو قلوی دختر هستم. با نگارش خاطراتم خواستم پیامی به رجوی و دار و دسته کثیفش بدهم که این سالیان با چه دروغ هایی ما را از زندگی واقعی دور نگه داشتند و پیامی باشد برای بقیه افرادی که هنوز در حصار تشکیلات با فریب و شانتاژ رجوی گیر کردند و حاضر نیستند برای زندگی خود تصمیم بگیرند.

دیدار با خانواده محمود دهقان به مناسبت فرار جسورانه او از کمپ مجاهدین خلق

… محمود دهقان در 28 خرداد 1367 در عملیات خرابکارانه مرزی مشترک صدام و رجوی در منطقه مهران در کسوت یک رزمنده دفاع مقدس به اسارت درآمد. این اسارت ذهنی و جسمی 34 سال به طول انجامید تا این که در اوایل خردادماه 1401، محمود دهقان توانست با فرار از اردوگاه مانز رجوی، نقطه پایانی بگذارد بر این اسارت سه دهه ای.
… فرار محمود دهقان پر ماجرا بود و در خور تأمل که در آینده به منظور ثبت در دل تاریخ مقاومت قربانیان رجوی اعم از اسیرانش و خانواده های رنجدیده شان به تفصیل روشنگری خواهد شد.

در آغاز چهل سالگی، محمدرضا ترابی از کابوسی 18 ساله می‌ گوید

… وقتی که 17 ساله بودم پس از 8 سال جدایی از والدینم، سرانجام مادر زیستی ‌ام را دیدم. شوربختانه، شرایط چنان بود که برای این دیدار من باید کانادا را ترک می گفتم و به عراق می ‌رفتم. در عراق او عضو یک سازمان مخالف ایرانی (که تبدیل به فرقه ‌ای مذهبی شده) بود. او به من گفت که پدرم چند سال پیش بر اثر سکته قلبی در خواب فوت شده است. او در زمان مرگش سی و نه ساله بود. چنان شد که من سال ها در آن سازمان ماندم و چه ماجراهایی از سر گذراندم…
اما در همه آن سال‌ ها همیشه باور داشتم که من هم به مانند پدرم روزی در حالی که در بستر هستم بر اثر مشکل قلبی خواهم مرد. هر چند که به معنای واقعی کلمه من در میانه جنگ با موقعیت های مرگبار بسیاری مواجه بودم، از هیچ چیز به اندازه تصور مردن در بستر، پیش از 40 ساله شدن هراس نداشتم. دروغ نیست اگر بگویم که در طول این سال ‌ها صدها بار به این موضوع فکر کردم.
اما سال‌ ها سپری شد، و چنان که قانون زندگی است، حقیقت روی نمایاند و من فهمیدم که مادر زیستی ‌ام درباره واقعیت ‌های حول مرگ پدرم به من دروغ گفته است و او از حمله قلبی نمرده است بلکه او توسط همان سازمانی که جانش را فدای آن کرد، به قتل رسیده است. داستانش بماند برای وقتی دیگر….

*یکشنبه 8 خرداد

5 مطلب جدید حاصل کار روز یکشنبه سایت نجات می باشد. مروری مختصر بر تعدادی از آن ها به قرار زیر است:

مصاحبه اختصاصی سایت نجات با هادی شبانی نویسنده کتاب مجاهدین خلق از شعار آزادی تا مزدوری و جاسوسی

… شبانی در این باره می گوید: در ابتدای پیوستنم به تشکیلات مجاهدین خلق همه چیز برایم شیرین بود. آرزوها و اهدافی در سر داشتم و فکر می کردم می توانم به آن ها برسم ولی کم کم و طی سال های حضورم در تشکیلات متوجه شدم اشتباه کرده ام. رجوی برای خودش کاخ و بارگاهی درست کرده بود و کسی جرأت نزدیک شدن به آن را نداشت. او نهایتاً در تیرماه سال 1383 توانست از فرقه رجوی جدا شود.او پس از مدتی به ایران بازگشت ازدواج کرد و حالا در کنار همسر و فرزندش زندگی زیبایی به دور از مناسبات فرقه ای مجاهدین خلق دارد.
هادی شبانی تجربه دو دهه حضورش در مناسبات سازمان مجاهدین خلق را در قالب کتابی با عنوان مجاهدین خلق از شعار آزادی تا مزدوری و جاسوسی به رشته تحریر درآورد….

هفت سال تجربه، برای سال ها زندگی – قسمت دوم

… من هدف از ورود به عراق را پیوستن به سازمان مجاهدین و رجوی ها اعلام کردم و به این مسأله نیز اندکی رنگ و بوی سیاسی دادم تا اعتماد آن ها را جلب کرده باشم، آن ها فقط از صحبت های من رونوشت برمی داشتند. بعد از مدتی مرا به یک خانه سازمانی بردند تا فردا برای اعزام به شهر … آماده کنند، مترجم هم همراهم بود. صبح حرکت کرده و بعد از دو سه ساعت، ما به شهر مورد نظر رسیدیم، سپس مرا به بخش مربوطه که همان اطلاعات حزب بعث بود بردند، فردی که رئیس آنجا بود شروع به صحبت با من کرد و مجدداً از علل آمدنم به عراق پرسید؟ من هم همان دلائل قبلی را با رنگ و بوی سیاسی تر که مخالف ایران هستم و تصمیم دارم برای مبارزه با ایران وارد سازمان شوم تکرار کردم…

ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف – قسمت سی

شرکت در تحصن بزرگ سال 89
… مسعود خودشیفته و شهوتران، واقعا هم به ناموس همرزمانش چشم داشته و بعد از راندن مردان از پست های کلیدی، زنان تشکیلات را به کمک مریم در اختیار گرفته و در بدترین شکل ممکن به آن ها تعرض کرده بود! بعد از این که تعدادی از اعضای خانواده های حاضر شمه ای از دردهای سوزناک دل های خود را در پای میکروفن مطرح کردند و با تاکید زیاد خواستار ملاقات با عزیزانشان شدند، نوبت من رسید ….

یک چالش ساده در برابر سازمان مجاهدین خلق

… در مروری به تمامی وب سایت های داخل کشور و پایگاه های خبررسانی ایران متوجه می شویم که پایان هر بخشی به ثبت نظرات مخاطبین اختصاص دارد که حتی نظرات مخالف هم در آن درج می شود. اما سایت های رسمی و غیر رسمی سازمان مجاهدین خلق یک طرفه اقدام به انتشار اخبار می کنند و تحلیل های خود را ارائه می دهند و در هیچ یک از آن ها بخشی برای ثبت و درج نظرات مخاطبین وجود ندارد.
… چنانچه سایت های مرتبط با سازمان مجاهدین خلق این کار ساده را انجام دهند و جایی در زیر مطالبشان جهت درج نظرات بگنجانند، آنوقت شاید بشود باور کرد که هوادارانی در داخل کشور داشته باشند….

*دوشنبه 9 خرداد

در این روز کلاً 8 مطلب جدید بر روی سایت نجات داشتیم که در زیر مروری مختصر بر تعدادی از آنان را مشاهده می کنید:

مریم رجوی و برگزاری مراسم برای جلوگیری از ریزش نیرو

… مریم رجوی به شدت از روند رو به افزایش ریزش نیرو کلافه شده است. یکی از جدیدترین موارد فرار از تشکیلات فرقه، فرار محمود دهقان است. رجوی های فریبکار سعی دارند با حربه های مختلف جلو این ریزش نیرو را بگیرند و افراد را ترغیب به ماندن کنند. برگزاری مراسم 4 خرداد هم در همین راستا صورت پذیرفت. با نگاهی به صحبت های مریم رجوی در این مراسم درمی یابیم که هرچه می گوید عکس ان چیزی است که در مناسبات در حال اجراست.
مریم رجوی از همان ابتدا عنوان می کند عنصر مجاهد غبار از رخ دین زدود! حرف خنده داری که حتی مرغ پخته را هم به خنده می اندازد. شما از کدام دین حرف می زنید؟ دینی که کشتار مردم ایران را مشروع می داند؟ دینی که ازدواج را بد می داند؟ دینی که توهین به پدر و مادر را مجاز می داند؟ دینی که کانون گرم خانواده را کانون فساد می داند؟ دینی که همسویی با تروریست های داعشی و غربی را مجاز می شمارد؟ دینی که سرکرده آن می تواند صاحب تمام زنان عالم باشد؟ و هزاران سؤال دیگر. ولی مریم رجوی خودش را به کودنی زده و به خاطر پوچ بودن ایدئولوژی شان هرگز جوابگو نیستند و هم چنان بر طبل تو خالی و بی محتوای مذهبی بودن خود می کوبند….

رنگ زندگی در مجاهدین خلق

کلیپ مستندی از آفریقا دیدم که به تازگی در یوتیوب منتشر شده مربوط به معبدی در یکی از کشورهای آفریقایی بود که هر کس خلافی انجام بدهد فرزند خود را باید هدیه معبد کند. در این معبد زنان و کودکان و مردانی زندگی می کردند که فقط اجازه داشتند تا صد متری معبد بروند و با هیچ کس رابطه نداشته باشند نه زنی نه زندگی نه حرفی ونه کاری نه کلامی تنها سرگرمی آن ها اجرای مراسم معبد و پخت و پز و نظافت و رسیدگی به معبد بود تهیه کننده می گفت:
در حیرتم چگونه این افراد حاضرند تمام عمر خود را بدون کوچک ترین امکان و رابطه با بیرون و حتی گردش و قدم زدن بیشتر از محدوده صد متر زندگی کنند. زن ها در این معبد به زنان خدا معروف هستند ولی همه فرزند دارند در صورتی که ازدواج برای زنان و مردان ممنوع است فقط رهبر معبد ازدواج می کند که با همه صحبت و مصاحبه کرده بود معبد راهبه جوانی داشت که رهبر معبد بود می گفت ما خدایان بی شماری داریم که دوازده خدا مربوط به معبد ماست که هر دوازده روح آن ها دراختیار و کنترل من هستند و چرندیات بسیار که می بافت.
به خودم گفتم ای کاش همین تهیه کننده به اشرف سه می رفت و با نفرات آنجا مصاحبه می کرد، آنوقت می فهمید که اگر آن ها در روستایی در ته آفریقا این گونه فریب می خورند و گرفتار می شوند، چند هزار نفر که بنده هم یکی از آن ها بودم در جهان آزاد و دنیای سایبر در متمدن ترین کشورها فریب خوردیم و گرفتار شدیم ….

مقدمه ای بر مرور خاطرات برخی از اعضای رها شده از فرقه رجوی

… بعد از بازگشت به ایران و مطالعه کتاب نویسندگانی که در امور فرقه ها کتاب نوشته بودند، به خوبی با موضوعی به نام مانیپولاسیون ذهنی که در فرهنگ عمومی به مغزشویی معروف است آشنا شدم و در جریان مطالعه به طرز شگفت انگیزی متوجه مشابهت هایی شدم بین آنچه این نویسندگان در بیان خاطرات اسارت خود بیان کردند و من در مناسبات مجاهدین خلق در اشرف دیده بودم. به همین دلیل تصمیم گرفتم ضمن مصاحبه با آن ها قصه سرگذشت شان در قالب بیان خاطرات دوران اسارت در فرقه مجاهدین خلق را بازگو کنم تا مردم و به خصوص نسل جوان جامعه با شیوه ها، شگردها و ترفندهای فریب آن ها آشنا شوند تا نسلی دیگر در دام فریب آن ها نیفتند. در قسمت بعدی به شرح خاطرات آن ها خواهیم پرداخت.

افشای چند صفحه لو رفته از قرآن سازمان مجاهدین خلق

به تازگی کودک سربازان سابق مجاهدین خلق عکس‌ هایی از یک سند درون تشکیلاتی مجاهدین خلق منتشر کرده ‌اند که نشان می ‌دهد مسعود رجوی به روشی کاملاً سیستماتیک مخالفین خود را به عمد به دامان جمهوری اسلامی سوق می‌ داد. هر چند که بسیاری از اعضای جدا شده پیش از این بارها درباره نشست ‌های موسوم به “طعمه” شهادت داده بودند اما عکس ‌های منتشر شده از جلد و صفحاتی از “دفترچه طعمه” خشونت آشکار علیه مخالفین مسعود رجوی، در کیش شخصیتی او را نشان می ‌دهد.
امیر یغمایی و زینب حسین نژاد از کودک سربازان سابق ارتش رجوی با انتشار این اسناد در صفحات اجتماعی خود، تأکید کردند که خود شاهد ساعت‌ ها نشست‌ های طاقت فرسای طعمه بودند که حاصل آن این دفترچه جلد سبز بود که نهایتاً در پایان نشست ‌ها، یک نسخه از آن به هر فرد داده می‌ شد.
امیر یغمایی که پس از جدا شدن پر ماجرایش از تشکیلات با دشواری بسیار توانسته است نسخه‌ ای از این سند را با خود به اروپا ببرد، بیان می‌ کند که در فرقه رجوی این سند را “قرآن سازمان” می ‌نامیدند. زینب حسین ‌نژاد ذیل عکس ‌هایی که منتشر کرده است، می ‌نویسد: “این سند به خوبی نشان می ‌دهد که چطور رهبر مجاهدین، مخالفین خود را به دام جمهوری اسلامی هل داده و به خصوص قبل از جنگ آمریکا افراد مخالف که خواهان جدایی بودند را پس از محاکمه، بین رفتن به ایران و دامن جمهوری اسلامی و یا زندان عراق مخیر می ‌کرده است”….

*سه شنبه 10 خرداد

در این روز 9 مطلب جدید در سایت نجات درج گردید. در زیر مروری مختصر بر تعدادی از آن ها ارائه می گردد:

خاطرات محمود عوده زاده از اعضای سابق فرقه مجاهدین خلق – قسمت اول

چگونه در زنجیر دروغ رجوی گرفتار شدم؟

من محمود عوده زاده در یک خانواده متوسط 8 نفره در شهر اهواز به دنیا آمدم. بنا به سنت خانواده در سن 15 سالگی ازدواج کردم و در ادامه صاحب دو فرزند شدم. چیزی نگذشت که به دلیل بیکاری و مشکلات اقتصادی و واقعیت های سخت دوران متاهلی زندگی برایم سخت شده بود. به همین دلیل به مرور با خانواده ام مشکلاتی پیدا کردم. در سال 1372 یک روز که خیلی ناراحت بودم با یکی از دوستانم درد دل کردم. او گفت تو را درک می کنم و من می توانم به تو کمک کنم. کنجکاو شدم و به او گفتم چطور؟ فکر نکنم کسی بتواند به من کمک کند. چون هرکس درگیر مشکلات خودش هست. دوستم گفت حالا صبر کن راهی به تو پیشنهاد می دهم اگر بد بود قبول نکن. اما قول بده بین خودمان بماند و کسی از این موضوع بویی نبرد.
… دو روز بعد دوستم پیام داد که اگر می خواهی بیایی باید مقداری پول با خودت داشته باشی چون لازم می شود. من که دیگر برای زندگی، همسر و فرزندانم اهمیتی قائل نبودم وقتی همسرم در منزل نبود مجبور شدم فرش زیر پایم را بفروشم که شب وقتی همسرم از خانه پدرش برگشت منزل با تعجب سؤال کرد فرش چرا نیست؟ من جواب دادم مگر نگفتی چیزی نداریم برای خوردن؟ فروختم تا با پول آن مواد غذایی بگیرم. او هم اول کمی با من ابراز همدردی کرد و گفت باز هم راضی هستم. همسرم منتظر بود تا فردا بروم با پول فروش فرش مواد غدایی بگیرم اما فردای آن روز گذشت و من چیزی نخریدم که دوباره بحث و جدل بین ما شروع شد.
… به هر حال 6 صبح وقتی خواب بودیم با صدای دو فرد مسلح که بالای سرمان ایستاده بودند بلند شدیم و تازه فهمیدیم که این قاچاقچی برای استخبارات عراق کار می کرده است….

حادثه تاسف بار متروپل و باز هم نشخوار خزعبلات قیام و حسرت بدلی فرقه رجوی

… به دنبال این حادثه تاسف بار فرقه رجوی همانند گذشته با قطع کردن برنامه های عادی و پوشش اخبار این حادثه تلاش کرد همانند همیشه با سوءاستفاده از احساسات مردم و با بزرگ نمایی اخبار و تحریف واقعیت ها و اعلام فرا رسیدن مرحله قیام که عمدتا مصرف داخل مناسبات فرقه را داشته و برای انحراف اذهان نیروهای مسأله دار و با توجه به این که در روزهای گذشته موج جدیدی از فرار اعضا را داشته، افراد را به ماندن در مناسبات ضد انسانی خود ترغیب نماید.
سرکردگان این فرقه در سال های گذشته و در موارد مشابه با ایجاد سر و صدا و تبلیغات فراوان تلاش کردند که پیامدهای این گونه حوادث را به سود خود و در راستای فریب افکار اعضا مصادره نمایند ولی هر بار به یمن هوشیاری و شناخت عمیق مردم ایران که به خوبی ماهیت خیانت کارانه آن ها را شناخته و کارنامه سراسر جنایت آن ها را در اذهان خود دارند، خنثی شده است….

فرار محمود دهقان نوید بخش شکستن طلسم اختناق در فرقه رجوی

… محمود دهقان بعد از 34 سال تحمل اسارت و بندگی در سازمان مجاهدین خلق به نقطه انفجار رسید و در یک تصمیم جسورانه اقدام به فرار از فرقه رجوی کرد و به دنیای آزاد پیوست.
… برای کنترل بیش از پیش اعضا تصمیمات دست و پا گیرتری اتخاذ شده تا مانع از فرار تکی یا جمعی افراد ناراضی و به تنگ آمده شوند. از جمله قرار بر این شده است که افراد دیگر به صورت تیمی برای خرید به شهر تردد نکنند بلکه نیازهای خود را لیست کنند تا مسئول خرید برایشان در اسرع وقت تهیه و تدارک ببیند.

واقعیت رجوی از زبان منتقدان

… در داخل تشکیلات فکر نکنم کسی باشد که بتواند از اعمال رجوی به درستی دفاع کند چرا که تناقضات حتی در بین مسئولان درجه یک هم بسیار بالاست و قادر نیستند از رهبری خودخواه دفاع کنند. ناگفته نماند مسأله داری جدا شده ها از جایی شروع شد که به همین تناقضات برخوردند. تار و پود تشکیلات را دو عامل مهم احاطه کرده است که خیلی تعیین کننده است. یکی خودخواهی رجوی و دومی مسأله انتشار دروغ است که به شکل سیستماتیک در تشکیلات و مناسبات فرقه رجوی یومیه و بی وقفه وجود دارد. دیوار کج تشکیلات با دروغ سر پا است و به همین دلیل اصالت ندارد و هر روز ریزش دارد….

سلسله دادگاه های استالینی در قرارگاه باقرزاده مجاهدین خلق

نشست های هراسناک موسوم به نشست طعمه

محکمه های دهشتناکی که حدود ۴ ماه به طول انجامید و شاید اگر ۱۱ سپتامبر رخ نمی داد، تا ماه ها بعد پایانی به خود نمی گرفت. سلسله دادگاه های استالینی در قرارگاه مخوف «باقرزاده» واقع در غرب زندان ابوغریب و در منطقه نزدیک به رمادی برگزار گردید. مسعود رجوی برای جلوگیری از گسترش اعتراضات درون تشکیلاتی، همه نیروها را از قرارگاه های مختلف به این مقر، که محصور بین چند مقر نظامی ارتش صدام بود، منتقل کرد و طی چند ماه هزاران نشست کوچک و بزرگ برای محاکمه معترضین برگزار کرد که از اساس با توهین، تهدید و گاه ضرب و شتم نیروها همراه بود. بیشتر جلسات این سلسله نشست ها را فرماندهان مراکز مختلف به دستور رجوی برگزار کردند و در کنار آن ده ها جلسه نیز با حضور مستقیم مسعود و مریم رجوی برگزار گردید که همگی یادآور محاکمه های دسته جمعی استالین بود که ….

کریم محمدی: گمان می کردیم در حال تبادل با اسرای عراقی و انتقال به ایران هستیم.

کریم محمدی در ابتدای جنگ در شهر مرزی قصر شیرین – سرپل ذهاب اسیر ارتش عراق شد و به مدت 9 سال شدیدترین شرایط اسارت را تحمل نمود. بعد از آتش بس جنگ بین ایران و عراق فرقه مجاهدین در یک معامله ننگین با صدام دیکتاتور وقت عراق او را فریب داد و به داخل ارتش خصوصی صدام (ارتش آزادیبخش) برد. و به مدت 16 سال محمدی را در اسارت عمیق تر نگه داشت و نهایتأ بعد از سقوط صدام و در سال 1384 کریم محمدی توانست با پناه بردن به نیروهای آمریکایی مستقر در شمال قرارگاه اشرف خود را نجات دهد و به ایران بازگردد. آقای کریم محمدی بر اثر فشار کار و کهولت سن دچار بیماری شده ….

*چهارشنبه 11 خرداد

در این روز مجموعاً 6 مطلب دیگر روی سایت نجات قرار گرفت که در زیر مروری مختصر بر تعدادی از آنان را ملاحظه می فرمایید:

به مناسبت خبر درگذشت ابراهیم سعیدی

چند روز قبل دستگاه تبلیغاتی فرقه رجوی خبر فوت یکی از اعضا به نام ابراهیم سعیدی را منتشر کرد. علت مرگ بیماری جانکاه عنوان شد که احتمالاً منظور بیماری سرطان بوده است. واقعیت این است که در این فرقه بیماری بیداد می کند و هر از چند گاهی خبر مرگ یکی از اعضای گرفتار اعلام می شود. زیرا رجوی ها برای اعضای فرقه ارزشی قائل نیستند. تمام هم و غم آن ها این است که این اعضا زنده از تشکیلات فرار نکرده یا جدا نشوند. زیرا در آن صورت حقایق را فاش خواهند کرد.
تا هنگامی که اعضای فرقه در عراق بودند، رجوی ها مدعی می شدند که علت فوت اعضای بیمار، کارشکنی دولت عراق است – اگرچه برای اعضای فرقه کاملاً واضح بود که این دروغی بیش نیست و رجوی ها از ترس فرار، اعضا را نزد پزشکان عراقی نمی فرستند – اما اگر همین دروغ را هم ملاک قرار دهیم خواهیم دید از سال 1395 که کلیه اعضای فرقه به آلبانی رفته و در آنجا مستقر شده اند، تا امروز که قریب به 6 سال از آن گذشته است، نه تنها میزان مرگ و میر اعضا در فرقه رجوی کم نشده است بلکه همواره سیر صعودی داشته است. دلایلی که برای مرگ اعضا در آلبانی از سوی فرقه اعلام شده اساسا سرطان و سکته بوده است….

بازگشت پرویز حیدرزاده به وطن و واکنش فرقه رجوی

پرویز حیدرزاده از افراد نجات یافته از فرقه رجوی است که بعد از چند سال اعلام جدایی از این فرقه به جمع دوستان جداشده اش در آسیلا پیوست و بعد از طی مراحل قانونی و حل و فصل مسائل سفر، اخیراً موفق شد بعد از سی و اندی سال به میهن خویش بازگردد. با مروری بر واکنش های فرقه رجوی متوجه می شویم که در عرصه شعارهای سرنگونی، برقراری دمکراسی در ایران، فعالیت های بین المللی، شورای ملی مقاومت، معرفی رئیس جمهور و غیره دیگر هیچ حرفی برای گفتن ندارند و کاملاً سرنگونی را فراموش کرده اند زیرا فقط می توانند مواظب خودشان باشند تا سرنگون تر نشوند.
… همچنین در واکنش به بازگشت حیدرزاده به وطن مدام از دور چنگ و دندان نشان می دهند و تلاش می کنند این اقدام را تخطئه نمایند. پرویز حیدرزاده یک نفر از اعضای سازمان مجاهدین خلق بود که تا زمانی که بود سختی های داخل تشکیلات را برای اهداف و آرمان هایش تحمل کرد. او بالأخره به این نتیجه رسید که این سازمان در جهت اهداف و آرمان های وی حرکت نمی کند و به هر دلیل تصمیم گرفت به کشورش و به نزد خانواده اش بازگردد. مطابق کدام قانون انسانی و حقوقی و بین المللی و حقوق بشری گناه کرده که فرقه این قدر او را تهدید می کند….

خاطرات محمود عوده زاده از اعضای جداشده فرقه مجاهدین خلق – قسمت دوم

چگونه در زنجیر دروغ رجوی گرفتار شدم؟

… در همین قرارگاه با فردی به نام نور مجدم آشنا شدم که نمی توانست فارسی صحبت کند و فقط عربی حرف می زد با کمال تعجب به من گفت چرا اینجا آمدی؟ از او پرسیدم پس خودت چرا آمدی؟ جواب داد من در مرز ماهیگیری می کردم و کار قاچاق می کردم که مجاهدین مرا گرفته و به اشرف آوردند. مدت هاست که به مسئولین می گویم مرا رها کنید اما گوش نمی دهند. کم کم دوستی من با او بیشتر شد و اکثراً با هم برای ناهار و شام می رفتیم. گذشت تا این که روزی وی را به اسم مأموریت به مرز فرستادند اما هرگز برنگشت تا این که شنیدم روی مین رفته و کشته شده است. مسئولین که متوجه شدند من با او ارتباط دوستی داشتم مرا به قرارگاه 9 منتقل کردند. اوضاع روحی ام به همین خاطر بدتر شد و حالت درخودی داشتم. به همسر و فرزندانم فکر می کردم که الآن در نبود من چه کار می کنند؟! بالأخره یکی از مسئولین مرد نزد من آمد و سؤال کرد که چرا چند روز است در خود هستی؟ به او گفتم حقیقتاً خسته شدم و نمی خواهم دیگر اینجا بمانم. جواب داد وقتی وارد سازمان شدی دیگر نمی توانی خارج شوی!

روز بعد مرا نزد یکی از مسئولین مرد مقر به نام مداح بردند و موضوع را به او گفتم که جواب داد بیا نامه برای خانواده ات بنویس که ما آن را از طریق هواداران در خارج به دست خانواده ات می رسانیم و من هم باور کردم و همان موقع نامه ای نوشته و به او دادم. در ادامه گفتم حقیقتا من قصد ماندن در سازمان را ندارم که جواب داد پس اگر این طور است تو را به جرم ورود غیر قانونی به عراق تحویل مسئولین عراقی می دهیم و آن ها هم تو را به زندان ابوغریب می فرستند. در واقع مرا این طوری تهدید کردند. من هم از ترس مجبور شدم حرفم را پس بگیرم و گفتم می مانم….

ابراهیم عکاس هم حسرت به دل رفت

ابراهیم سعیدی که اخیراً سازمان مجاهدین خلق فوت وی را اعلام نمود در سازمان به “ابراهیم عکاس” معروف بود. چون سابقاً کار و حرفه اش عکاسی بود و از بدو ورودش به سازمان و بعد که در فرانسه بود کارش گرفتن عکس از مسعود رجوی و میتینگ ها بود تا در نشریه موسوم به مجاهد منتشر گردد. بعدها که انقلاب ایدئولوژیک در تشکیلات رجوی شروع گردید دوربین را از او گرفتند و ابراهیم عکاس بدون دوربین شد. فکر کنم آن زمان ابراهیم نمی دانست که بعد از دوربین نوبت به زنش هم خواهد رسید که رجوی از او می گیرد! آن زمان در نشست ها می گفتند که عکس های بدون اجازه گرفته است.
همسر او زهرا اسلامی از مسئولین سازمان در کارهای خدماتی بود. او زنی بود که واقعاً تحت استثمار قرار می گرفت. خیلی کار می کرد و خیلی تلاش می نمود. مسئولین تشکیلات می دیدند که او زبان اعتراض علیه تشکیلات را ندارد لذا مدام از وی کار می کشیدند.
یک بار بعد از این که من متوجه شده بودم که این دو سابقاً با هم همسر بودند و به خاطر فرمان مسعود رجوی در انقلاب ایدئولوژیک سازمان از همدیگر جدا شده بودند، هر دو نفر را دیدم که از فاصله ی نزدیکی از یکدیگر قرار گرفتند. عجیب بود که من به صورت کنجکاو می خواستم ببینم که این دو نفر که به دستور تشکیلاتی از یکدیگر جدا شده اند چه احساسی نسبت به یکدیگر دارند. در تمام آن چند ثانیه ای که این دو در مقابل یکدیگر قرار گرفته بودند و بدون این که متوجه بشوند که یکی دیگر در حال کنجکاوی است، من احساس عشق را در صورت های آن دو نفر دیدم. احساس کردم که هنوز نسبت به یکدیگر عاشق هستند ولی این زور و اجبار رجوی بود که آنان را از یکدیگر جدا کرده بود. احساس کردم که اگر ممنوعیت های رجوی نبود یک لحظه از همدیگر جدا زندگی نمی کردند….

*پنجشنبه 12 خرداد

6 مطلب حاصل آخرین روز کاری هفته در سایت نجات است. مروری کوتاه بر برخی از آن ها به قرار زیر است:

مجاهدین خلق از حنیف نژاد تا مریم رجوی

بهایی که مجاهدین خلق به خاطر جدایی از مردم پرداخت کردند

… مسعود خدابنده می گوید اگر سازمان مجاهدین خلق در ایران مانده بود، به چنین سرنوشتی دچار نمی شد. خدابنده دلیل استحاله سازمان مجاهدین خلق را دوری از مردم و رفتن به دامان امپریالیسم می داند. او می گوید کسانی که از این سازمان جدا شدند در واقع سر مواضع خود هستند و بریده های واقعی مریم و مسعود رجوی هستند که عوض شدند و تا جایی پیش رفته اند که خانم مریم رجوی از یک گوشه چشم رئیس سابق سازمان سیا خوشحالی و پایکوبی می کند….

خاطرات محمود عوده زاده از اعضای جداشده فرقه مجاهدین خلق – قسمت سوم و پایان

چگونه در زنجیر دروغ رجوی گرفتار شدم؟

… نزدیک صبح شد و خودمان را به کنار جاده رساندیم و جلوی ماشینی را گرفته و از وی خواستیم تا ما را به بغداد ببرد. در مسیر بچه ها که به فارسی صحبت می کردند راننده متوجه شد و گفت من خودم در ایران اسیر بودم حالا کجا می خواهید بروید؟ از وی خواستیم ما را به سفارت ایران در بغداد ببرد. خوشبختانه پذیرفت و گفت برای ثواب خدا شما را می رسانم. تا این که بعد از ساعتی راننده ما را جلوی سفارت پیاده کرد و رفت و ما خودمان را به نگهبان جلوی درب سفارت معرفی کردیم. دقایقی بعد مسئولی از داخل سفارت آمد و ما خودمان را به وی معرفی کردیم و گفتیم که از مقر آمریکایی ها فرار کردیم. ما را به داخل سفارت بردند و حسابی از ما پذیرایی کردند و دو روز بعد ما را با هواپیما به تهران منتقل کردند. اول حسابی ترسیده بودیم که الآن ما را دستگیر و شکنجه و زندانی می کنند ولی این را بر ماندن در درون مناسبات نکبت بار مجاهدین خلق پذیرفته بودیم. اما در کمال تعجب و برخلاف دروغ های رجوی که گفته بود هر کس که یک روز هم در بین ما بوده باشد به محض ورود به ایران شکنجه و یا اعدام می شود مسئولین ایرانی از ما استقبال خوبی کرده و با خوشرویی با ما برخورد کردند وبه هتل منتقل کردند. در آنجا به ما گفتند همه شما مورد عفو قرار گرفتید و نگران نباشید. این بود که بعد از سه روز در یک جلسه ما را تحویل خانواده هایمان دادند….

تحلیل سازمان مجاهدین خلق از سرنوشت جمهوری اسلامی بعد از رحلت آیت الله خمینی

سر تیم حفاظت از مسعود رجوی عنوان کرد

… در بحبوحه ماه‌ های اولیه انقلاب، ما هم که در خارج از کشور مشغول فعالیت بودیم، به ‌عنوان نمایندگان مجاهدین، ازیک ‌طرف غرغرها و طلبکاری‌ ها را به ‌صورت نیمه ‌علنی بازنشر می کردیم و از طرف دیگر عکس آیت‌ الله خمینی را در جلسات، بالاتر از عکس رجوی یا حنیف ‌نژاد و دیگران نصب می ‌کردیم! این دوگانگی یا همان «نفاق» با ذات ما آن‌ چنان عجین شده بود که حتی در جریان سی‌ خرداد و هفت‌ تیر 1360 و تا مدتی بعد از فرار مسعود رجوی و بنی‌ صدر به پاریس، هنوز در جلسات، تصویر آقای خمینی بالا و تصاویر رجوی و بنی‌ صدر در دو طرف و کمی پایین‌ تر نصب می ‌شد.
رده‌ های بالای سازمان به‌ خوبی می ‌دانستند که اساساً از روز اول بنا نبوده مجاهدین هیچ علاقه و ارادتی به آیت ‌الله خمینی داشته باشند و همه ‌چیز صرفاً یک مانور تاکتیکی بوده و بس. این مسأله در مورد دیگران (از جمله آقایان طالقانی و منتظری) هم صدق می ‌کرد؛ یعنی «پدر» خطاب کردن آیت ‌الله طالقانی به ‌هیچ‌ وجه مبنای اعتقادی نداشت، بلکه هدف مجاهدین، یافتن راه نفوذی در میان روحانیون بود. مجاهدین که در سطوح بالای جامعه جدی گرفته نمی‌ شدند، نیاز داشتند تا پشت کسانی چون آیت‌ الله طالقانی مخفی شوند….

بازی جدید مسعود رجوی با کلمات

انقلاب، ارتجاع و دیکتاتوری

… رجوی هنوز نتوانسته است پاسخ مناسبی به پرسش های جداشدگان، خانواده آن ها و خانواده اعضای گرفتار در این فرقه بدهد حال چگونه به خود جرأت می دهد از انقلاب مردم ایران صحبت بکند!
سراسر تاریخ فرقه رجوی به رهبری مسعود رجوی پر از خیانت آن ها به خلق است. کشتار افراد بی گناه زیادی که صرفاً به خاطر منافع شخصی خودشان به کام مرگ کشاندند.
اکنون نیز برای قطع نشدن جیره خود از دشمنان ایران انواع سنگ اندازی ها را می کنند تا کشور به نقطه امن خود نرسد. دانشمندان ایران را شناسایی می کنند و با اسرائیل در شهید کردن آن ها همکاری می کنند تا به خیال خود مانع رشد علم در کشور شوند.
برای شخصیت های ایرانی در خارج از کشور تله می گذارند و آن ها را با تهمت ها و دادگاه های ساختگی گرفتار می کنند تا بلکه با این کارها به خیال خود ضربه ای به کشور بزنند….

سر در آخور امپریالیسم و پز انقلابیگری!

… ما در زمان آشنایی با فرقه با شعارهای مبارزه با امپریالیسم و ایران را ویتنام دیگری برای یانکی ها می کنیم و شعارهای دیگری در مورد کار برای مردم و مبارزه برای آزادی روبرو بودیم. من خودم را یک هوادار آنان محسوب می کردم ولی هر چقدر که زمان می گذشت این شعارها رنگ و بوی دیگری به خودش می گرفت. مواضع بنیانگذاران مبارزه با امپریالیسم و سرمایه داری جهانی به سرکردگی آمریکا بود ولی اکنون شاهد هستیم که این مواضع صد و هشتاد درجه تغییر کرده است.
مدتی قبل وقتی پمپئو در اشرف سه حضور یافت برای خودم مسجل شد که دیگر فرقه رجوی به ته خط شعارهای تو خالی و به ظاهر انقلابی خود رسیده است. وقتی دست در دست حامیان تروریست قرار می دهند پس باید صد در صد از مواضع خود عقب نشینی کرده باشند. برای خودم قابل فهم نیست که چگونه نیروهایی که در مناسبات فرقه در اشرف سه حضور دارند می توانند قبول کنند که اکنون برای جنایتکارانی مانند بولتون و جولیانی و اکنون برای پمپئو دست زده و شادی کنند. آیا می توان روی شعارهای انقلابی سوار شد و بعد دست در دست غرب باشید؟ آیا فکر می کنید که می توانید با حمایت آنان به پیروزی خیالی خود برسید؟…ن به پیروزی خیالی خود برسید؟…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا