فعالیت های انجمن نجات

نجات در هفته ای که گذشت – شماره 42

مروری بر مطالب 21 الی 26 خرداد ماه 1401 درج شده در سایت نجات

*شنبه 21 خرداد

در روز شنبه جمعاً 7 مطلب در سایت نجات درج گردید که در زیر مروری اجمالی بر تعدادی از آن ها انجام می شود:

خاطره ای از خبر دستگیری مریم رجوی در فرانسه – قسمت اول

… بعد از سرنگونی صدام به نیروها دستور داده شد که باید پرچم سفید برافراشته شود تا نیروهای غربی به ما شلیک نکنند و این پرچم به معنای تسلیم در مقابل غرب بود و عملاً طرح و برنامه رجوی برای رفتن به ایران دروغ در آمد و انگار از همان ابتدا هم وی نمی خواست که دستور حرکت بدهد. رجوی با شیادی گفت: من شما را ساده به دست نیاوردم که ساده از دست بدهم و ..
… بعد از این دستور، رجوی پیامی داد تا مانع از مسأله داری افراد شود. او گفت: برایم سخت و دشوار بود سلاح هایمان را تحویل بدهیم ولی در نهایت بین سلاح و صاحب سلاح من صاحب سلاح را انتخاب کردم چرا که اگر سلاح ها را انتخاب می کردم حکومت ایران سودش را می برد. من صاحب سلاح را انتخاب کردم چرا که شما انقلاب مریم را دارید و انقلاب مریم فراتر از سلاح می باشد و بیش از هر سلاحی کارآیی دارد.
… بعد از مدتی خط جدیدی توسط رجوی به همه ابلاغ شد که آن آغاز مرحله فاز همزیستی با نیروهای آمریکایی بود و برای این که جلوی مسأله داری نیروها را بگیرند این گونه تفسیر نمودند: باید از شکاف تضاد ایران با آمریکا استفاده خودمان را ببریم و در این زمینه باید با غرب همه گونه همکاری داشته باشیم. نام این خط را خط موازی با غرب گذاشتند…

هفت سال تجربه، برای سال ها زندگی – قسمت ششم

ما آموزش کامل نظامی ندیدیم و حمله ی نیروهای ائتلاف به عراق شروع شد …

… روز تحویل سال ما به پایین کوه رفتیم و از طرف مسعود برایمان هدیه آورده بودند، هدیه شامل یک قطعه کذایی از خودش و یک پیراهن یا شبیه چیزی مثل آن بود و بعد از آن رفتیم برای تماشای فیلم حس ششم که داستان مرده ای بود که فکر می کرد زنده است. ما هم به اتفاق بچه های خودی سوژه فیلم را به سازمان مجاهدین تشبیه می کردیم، چون داستان آن کاملاً شبیه شعر و شعارهای مسعود رجوی بود!
در چشم به هم زدنی جنگ شروع شده بود و آمریکا حمله هوایی خود را آغاز کرده بود، ضد هوایی های دوران جنگ سرد صدام حسین نیز توانایی شلیک به سمت هواپیماهای آمریکایی و مورد اصابت قراردادن آن ها را نداشتند و ما هم معلوم نبود منتظر چه چیزی هستیم، به یمن رهبری لایق و با صلاحیت مسعود و مریم خود را به سیل حوادث عراق سپرده بودیم تا بلکه در گوشه ای ما را به ساحل امن و نجات برسانند . . .

ناگفته هایی از شکنجه کودکان در مناسبات مجاهدین خلق به روایت مادر عصمت

در پی افشاگری‌های کودک سربازان سابق مجاهدین خلق، هر روز ابعاد تازه ای از ستم و نابرابری که سران تشکیلات مجاهدین خلق بر اعضای خود به ویژه بر کودکان مجاهدین روا داشتند، روشن می ‌شود. مادر عصمت وطن پرست که سال ها خود و خانواده ‌اش را وقف خدمت به تشکیلات مجاهدین خلق کرد، امروز مجاهدین خلق را مسئول تمام مصیبت ‌های خانواده خود می‌ داند و از نابرابری‌ ها و خشونت ‌های موجود در تشکیلاتی می ‌گوید که ادعایش تشکیل جامعه بی طبقه توحیدی بود. او به طور خاص از شکنجه هایی که عوامل مجاهدین خلق علیه دختر کوچکش جنیفر و دیگر کودکان مجاهدین روا داشتند صحبت می ‌کند.
… مادر عصمت در توصیف شیوه آموزش و پرورش گیتی گیوه چیان یاد می‌ کند از فلفل پاشیدن او به دهان جنیفر به خاطر آن که حاضر نشده است به دروغ بگوید که خواب حضرت علی را دیده است.
… در ساز و کار آموزشی مجاهدین خلق معلم ‌ها حق دارند که موی دم اسبی دختری را از روی روسری ‌اش قیچی کنند و او را تهدید کنند که به مادرت چیزی نگو او پیر است و خواهد مرد در حالی که مادر عصمت در آن زمان 42 سال بیشتر نداشت. ضرب و شتم، ناسزاگویی، تهدید و ارعاب ترفندهای آموزشی معلمان در مدارس مجاهدین خلق بودند.

*یکشنبه 22 خرداد

11 مطلب جدید حاصل کار روز یکشنبه سایت نجات می باشد. مروری مختصر بر تعدادی از آن ها به قرار زیر است:

سلسله گفتگوهای انجمن نجات با اسیران پیوستی به سازمان مجاهدین خلق – قسمت دوم

روش های اغفال و فریب اسرای جنگ تحمیلی توسط سازمان مجاهدین در عراق

… مرادی و بیگلری هر دو بر این باور هستند که تحمل اسارت در اردوگاه بعثی ها بسیار راحت تر از اسارت در تشکیلات مجاهدین خلق بوده است. بیگلری می گوید: این ها ما را فریب داده بودند. در اردوگاه عراقی ها همه ما اسرای ایرانی با هم همدل بودیم و در مقابل شکنجه های نیروهای عراقی از هم دلجویی می کردیم. اما در اشرف اگر شکنجه می شدیم از طرف سایر افراد هم بایکوت می شدیم و در واقع زیر شکنجه شدید روحی قرار می گرفتیم.
… بیگلری و مرادی هر دو براین عقیده هستند که حضور آن ها در مناسبات فرقه مجاهدین خلق به عنوان کسانی که زمانی خالصانه برای دفاع از مرز و بوم و میهن و ناموسشان پای در جبهه های جنگ گذاشتند، آن ها را دچار سردرگمی هویتی کرده است: آزاده ، رزمنده، آزاده ، منافق یا بریده!!

افشای جوخه های ترور فرقه رجوی از سال 60 به بعد و واکنش فرقه

حمله چماقداران رجوی به نمایشگاه افشای جنایات فرقه در سوئد

… مسعود رجوی در مقطع سال های 58 تا 59 مدعی مبارزه با چماقدارانی بود که به زعم خودش به اجتماعات آزاد نیروهایش حمله می کنند و در یکی از نشست هایش مدعی شد که دولت باید امنیت برگزاری هر مراسمی صرف نظر از هر عقیده و خط مشی سیاسی را تامین کند و در طی سالیان حضورش در اروپا و در دیدار با نمایندگان پارلمان کشورهای مختلف عملاً از برگزاری آزادی اجتماعات حمایت کرده بود و خود و فرقه اش را حامی سینه چاک آزادی بیان و اجتماعات معرفی می کرد ولی حملات وحشیانه روز پنجشنبه فرقه اش به محل برگزاری یک نمایشگاه که با به کارگیری خشونت و مجروح کردن عوامل این نمایشگاه صورت گرفت عملاً نشان داد که رجوی و فرقه اش هیچ اعتقادی به آزادی اجتماعات ندارند. البته ترس و وحشت رجوی قابل فهم است زیرا در این نمایشگاه با شفافیت جنایات فرقه مجاهدین خلق و قربانیانش در انظار مردم سوئد به نمایش می گذاشت وهمین امر باعث ایجاد موج محکومیت و تنفر در ملأ اجتماعی این کشور و دیگر کشورهای اروپایی علیه سران این فرقه می گردید.

خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی – قسمت اول

من یبر (داریوش) قنواتی متولد 5/12/1354 در بندر ماهشهر هستم. دوران کودکی و نوجوانی را در کوچه پس کوچه های ماهشهر سپری کردم. از نظر مالی یک خانواده معمولی بودیم. سه برادر و دو خواهر هستیم و پدرم کارگر رسمی شهرداری در سربندر بود که متأسفانه سال 75 به رحمت خدا رفت. مادرم هم خانه دار بود … در ذهنم ایده الیستی فکر می کردم و چون وضعیت زندگی و معیشتی ما خوب نبود تصور می کردم که باید کاری کرد تا شرایط تغییر کند و به دنبال دنیای بهتری بودم.
دوستم می گفت باید یک گروه تشکیل بدهیم و من هم موافق حرفش بودم. اما مدتی بعد گفت یک گروه آماده برای مبارزه وجود دارد و این چنین برای اولین بار با نام سازمان مجاهدین خلق آشنا شدم. از طریق سیمای آزادی مجاهدین که از مرز پخش می شد با این گروه بیشتر آشنا شدم. با توجه به پیشینه انحراف فکری که پیدا کرده بودم سمپات سازمان شدم و جهان بینی ام تغییر کرد و تحول و پیشرفت برای یک جامعه آرمانی را به دست مجاهدین خلق می دیدم. هیجان و شور جوانی و مخفی کاری سبب شد تا نتوانم با فرد ذی صلاحی مشورت کنم…
… غروب به بغداد رسیدیم و ما را به ساختمان مجاهدین خلق بردند و جداگانه در یک اتاق گذاشتند و گفتند که حق بیرون آمدن و ارتباط با دیگران را ندارید.

تاریخ خیانت بار مجاهدین خلق – قسمت اول

کسانی مثل سازمان مجاهدین که مدعی اپوزیسیون جمهوی اسلامی ایرانند، در واقع پلشت ‌ترین جریان تاریخ بشریت هستند. چرا که آنان نه رهبر کاریزماتیک دارند، نه آرمان دارند، نه مکتب دارند، نه ریشه دارند، نه اندیشه دارند، نه باور دارند، نه اخلاق دارند، نه غیرت دارند، نه شاخص دارند، نه الگو دارند، و نه خاک دارند و نه وطنی.
تاریخ ۴ دهه گذشته مجاهدین پر از خیانت، جنایت و وطن فروشی است.
… در بهار سال ۱۳۷۰ و در جریان جنگ اول خلیج فارس، سازمان مجاهدین خلق اقدام به کشتار مردم کردستان عراق کرد. مسعود رجوی به‌ خواست مستقیم ارتش عراق، برای حفظ حکومت صدام و با بهانه حمله نیروهای جمهوری اسلامی ایران به پایگاه‌ های مجاهدین، نیروهای خود را به ‌سمت مناطق کردنشین فرستاد و اقدام به سرکوب اکراد عراقی کرد تا نیروهای ارتش بعث عراق که تمام آن ‌ها به جنوب رفته بودند، به شمال عراق بیایند.
رجوی مدعی شد که تیپ ‌های رزمی سپاه پاسداران شهر خانقین را به تصرف نظامی خود درآورده‌ اند و فرمان سریع جا به‌ جایی و اعزام توپ، تانک و نیروی پیاده به این شهر را شبانه صادر کرد. شهر خانقین یک هفته روی خوش به خود ندید و بسیاری از نیروهای کرد مخالف رژیم صدام کشته شدند و بسیاری از خانه‌ های مردم خانقین در این عملیات به ‌طور کامل ویران شد….

*دوشنبه 23 خرداد

در این روز کلاً 7 مطلب جدید بر روی سایت نجات داشتیم که در زیر مروری مختصر بر تعدادی از آنان را مشاهده می کنید:

پرویز حیدر زاده با تعدادی از خانواده های چشم انتظار مازندرانی دیدار و گفتگو کرد

… حیدرزاده در این دیدار، در رابطه با ترفندهای سران فرقه رجوی برای فریب اعضا نکاتی بیان کرد. او توضیح داد که چگونه فرقه سعی دارد رابطه نفرات با خانواده را قطع کند. حیدرازده همچنین توضیحاتی در رابطه با روند جدایی خود از تشکیلات مجاهدین خلق بیان کرد. او در انتها پیامی هم داشت برای دوستان خود که هنوز اسیر مناسبات فرقه هستند….

خاطره ای از خبر دستگیری مریم رجوی در فرانسه – قسمت دوم و پایانی

هنوز فصل بهار به پایان خود نرسیده بود که خبری مانند بمب در اشرف ترکید و آن هم خبر دستگیری مریم قجر در فرانسه بود. این خبر را روزی شنیدم که برای شنا به استخر رفته بودم و یکی از دوستانم به نام یعقوب ترابی که متأسفانه فوت کرد و رجوی ها از مرگ وی برای ارتزاق سیاسی خود استفاده کردند به من گفت. ابتدا قبول نکردم و فکر کردم که این خبر دروغ است ولی واقعیت داشت. این خبر همه را در اشرف شوکه کرد! همه فکر می کردیم آینده سازمان چه می شود؟ مریم قجر در فرانسه چه کار می کرد؟ مگر قرار نبود جلودار ارتش باشد؟ چرا بعد از این همه مدت تازه بعد از دستگیری خبر فرار او از عراق لو رفته است؟ چرا به نیروهای سازمان نگفتند که او در فرانسه حضور دارد؟ مسئولین فرقه هم بعد از خبردار شدن نیروها شوکه شده بودند و نمی دانستند چه کار کنند. تعدادی از افراد هنوز در شوک تسلیم و خلع سلاح ارتش آزادیبخش بودند، که خبر دستگیری مریم قجر آن ها را فشل کرد.
… تعدادی در اروپا دست به کار خودسوزی زدند ولی مسئولین فرقه در اشرف در نشستی اعلام کردند که ما هم در اینجا باید برای رهایی مریم قجر کاری انجام بدهیم و تعدادی کاسه لیس که همیشه در این مواقع آماده هستند عنوان داشتند باید در اشرف دست به عمل خودسوزی بزنیم تا جهان خبردار شود.
… مریم قجر که 17 ژوئن برابر با 27 خرداد سال 82 دستگیر شده بود، روز سوم ژوئیه آزاد شد. او بعد از آزادی دیگر خدایی را بنده نبود و خودش را در چنان مرتبه ای می دید که انگار سالیان در زندان های فرانسه محبوس بوده است….

خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی – قسمت دوم

… یک روز سعید نقاش مرا به بیرون از پذیرش به مقر نسرین (مهوش سپهری) که جانشین رجوی در اشرف بود، برد. نسرین نگاهی به پرونده ام انداخت گفت داریوش این چه رفتاری است که درمناسبات داری؟ اگر تغییر نکنی دستت را می شکنیم. فرشته به نسرین گفت او در ایران اچ (هوادار) بوده که من گفتم من اصلاً هوادار سازمان نبودم که همین حرف من باعث به هم ریختگی نسرین شد و گفت برو افکاری که داری بنویس. بعد رو به سعید نقاش کرد و به او گفت لازم نیست داریوش کاری بکند. فقط بنشیند و تناقض هایش را گزارش کند. بعد از آن به پذیرش برگشتیم و من به آسایشگاه رفتم و فوری درخواست جدایی و بازگشت به ایران را نوشته و به سعید نقاش دادم. مدتی بعد فرشته شجاعی به همراه سعید نقاش به درب آسایشگاه آمده و به من گفتند خاک بر سرت این چه گزارشی بود که نوشتی منظور خواهر نسرین از گزارش نوشتن بالا آوردن تناقضات دوران (مسائل جنسی)، موانع و افکار بورژوازی بود که سد مبارزه و جنگت می شود. تو لایق همان زندگی نکبت بار و ارتجاعی در حلقوم رژیم می باشی! من دیگر از آسایشگاه بیرون نمی رفتم….

مصاحبه با فتح الله اسکندری در رابطه با تجربه حضورش در نشست های طعمه

سال 80 نشستی به نام طعمه در مناسبات مجاهدین خلق برگزار شد که افرادی که هر گونه مخالفتی با سازمان داشتند را به پای میز محاکمه می کشاندند. نسرین (مهوش سپهری) مسئول این نشست ها بود و به هر ترتیبی بود افراد را وادار می کرد که اقرار کنند مجاهد خلق هستند و در صورت امتناع افراد را سر به نیست می کردند….

هفت سال تجربه، برای سال ها زندگی – قسمت هفتم

پیام یک چوپان ما را جابجا کرد و همچنان از پیام رهبری خبری نبود …

… ما مرتباً سؤال می کردیم که چی شد قرار بود بعد از شروع حمله آمریکا به عراق، ما راهی ایران شویم؟ آن ها هم در جواب می گفتند: برادر منتظر فرصت مناسب است!
بالأخره روزی از روزها، یک یدک کش ما مورد هدف قرار گرفت و کاملاً نابود شد (توسط هواپیماهای آمریکایی)، ما هر روز مجبور می شدیم به محض شنیدن صدای هواپیما به داخل شیارهای کوه پناه ببریم واین داستان تا روزی که یک چوپان خبر آورد که کردها مشغول پیشروی از سمت شمال به جنوب هستند ادامه داشت و چون از مسعود رجوی خبری نشد، خبر این چوپان ما را تکان داد!
فرماندهان ما وقتی متوجه این قضیه شدند دستور دادند باید منطقه را به سمت دره کوشکه، که نزدیکی بعقوبه بود یا یکی از شهرهای اطراف ترک کنیم. حمله کردها به قدری سریع بود که قرارگاه 15 بسیاری از ادوات خود را جا گذاشت و ما قهرمانانه و در اوج نقطه مبارزاتی خود پا به فرار گذاشتیم….

*سه شنبه 24 خرداد

در این روز 7 مطلب جدید در سایت نجات درج گردید. در زیر مروری مختصر بر تعدادی از آن ها ارائه می گردد:

توضیحات برات کیخایی درباره سلسله نشست های طعمه

… مسئولین سازمان، افرادی که درخواست جدایی داشتند را آنچنان تحت فشار جمعی و تشکیلاتی قرار می دادند تا از خواسته اش منصرف شود، به عنوان نمونه از فردی نام می برد به نام عبدالهی: روزهای آخر آنچنان بی جان شده بود که چهار دست و پایش را می گرفتند و به نشست می آوردند تا به هر نحوی او را از مواضعش منصرف کنند….

قصه سال های سرد و تاریک یلدا – قسمت دوم

… پدر و مادر یلدا از 6 ماهگی او را پیش عمویش گذاشته و برای پیوستن به فرقه مجاهدین خلق از کشور خارج شده بودند. این آغازی بود بر یک پایان! آغاز دلتنگی ها و پایان دوران شیرین کودکی که هر بچه ای برای خود تصورش را دارد. یلدا در کنار عمو و زن عمو قد کشید و زیر نگاه های دلسوزانه فامیل بزرگ شد. دختری باهوش و زیبا که از همان دوران کودکی متوجه تفاوت نگاه ها و جزییات رفتارهای همه بود.
… به مورد عجیبی برخورد کرد اسمی که در شناسنامه بود با اسم مادرش تفاوت داشت. احساس خفگی می کرد. زیر لب زمزمه کرد خدا پس این مادرم نیست؟ مادرم کجاست؟ اشک در چشمانش حلقه زده بود….

قتل احمد رازانی، اوج تلاشی یک خانواده در فرقه رجوی

احمد رازانی از اعضای تشکیلات مجاهدین خلق بود که خانواده چهار نفره ‌اش در ساختار فرقه ‌ای این گروه متلاشی شد. او که عاشق همسر و فرزندانش بود و در طول سال‌ های اسارتش در تشکیلات رجوی همواره غم همسر و فرزندانش او را در موضع مقابل سران تشکیلات و زیر ضرب سرکوب‌ ها و اتهام ‌ها قرار می‌ داد، سرانجام جان خود را در این راه از دست داد….
مطالعه کامل این سرگذشت توصیه می شود.

هفت سال تجربه، برای سال ها زندگی – قسمت هشتم

خلع سلاح شدیم و سرفصل های مبارکی پی در پی از راه می رسید

… من بیشتر به خاطر دو تن از وابستگانم که من باعث شده بودم به عراق و این ارتش کذایی بیایند، نگران بودم و هیچ خبری از آن ها به من داده نمی شد و درخواست های مکرر من برای ملاقات با آن ها به جایی نمی رسید، فقط اظهار می کردند نگران نباش حال آن ها خوب است، آن ها وضعشان خوب است و جای نگرانی نیست، به همین دلیل من نتوانستم در اولین گروهی که بچه ها در شهریور 1382 از سازمان جدا شدند و به نزد آمریکایی ها رفتند، بروم. من منتظر اخبار موثق و دقیقی از دو نفر اعضای خانواده ام بودم.
… طی مدتی که من تا قبل از مصاحبه با وزارت خارجه آمریکا در قرارگاه 15 بودم، به دلیل روابط محفلی که بابچه های خودی داشتم، شدیدا زیر ضرب و فشار بودم و می گفتند تو در مناسبات گراز وار همه چیز را شخم می زنی و به من لقب پر افتخار گراز را داده بودند که جای خوشوقتی داشت، این محفل های درونی ما زمانی به اوج خود رسیده بود که ما متوجه شدیم …

*چهارشنبه 25 خرداد

در این روز مجموعاً 3 مطلب دیگر روی سایت نجات قرار گرفت که در زیر مروری مختصر بر تعدادی از آنان را ملاحظه می فرمایید:

نمایشگاهی که فرقه رجوی را وحشت زده کرد

… مجاهدین از این اقدام که حق مسلم برپا کنندگان این نمایشگاه بوده، از یک سو بسیار غضبناک شده و مطالب متعددی را منتشر کرده اند و از سوی دیگر، از این که موفق شده اند که با حمله به این جمع مانع فعالیت و افشاگری های بیشتر علیه سازمان استحاله یافته مجاهدین خلق شوند، باد به غبغب انداخته و از این حیث ابراز شادمانی کرده و رجز خوانی خاص خود را کردند.
… آن ها بعد از حمله سبعانه به این نمایشگاه، اعلام پیروزی کرده اند! کدام پیروزی؟ مگر می توانید بر روی کارنامه سیاه ترورها و جنایت ها و خیانت هایتان علیه مردم ایران سرپوش بگذارید. گیرم که از برپایی یک نمایشگاه جلوگیری کردید، با حافظه تاریخی ملت ایران چه می کنید؟ آن ها که جنایات شما را دیده و خیانت های شما را لمس کرده اند.

هفت سال تجربه، برای سال ها زندگی – قسمت نهم

مصاحبه نمایندگان وزارت خارجه امریکا با من و دیگر اعضای سازمان مجاهدین خلق

آن ها دو سه سؤال از من پرسیدند و گفتند 15 دقیقه فرصت پاسخ دادن داری، اما من در عرض 10 دقیقه جواب های آن ها را دادم! که من نمی خواهم در عراق بمانم و طی این مدت نیز در سازمان مشکلات زیادی داشتم و بیشتر منتظر دو نفر از وابستگانم هستم که الآن نمی دانم کجا هستند و نظرم را در مورد حکومت ایران و سازمان بیان نمودم که خیلی کوتاه و خلاصه به آن ها گفتم: با توجه به شناختی که از ایدئولوژی سازمان به دست آوردم جنگ آن ها برای آزادی نیست و صرفاً درهوس قدرت و حکومت به سر می برند و من ترجیح می دهم هرگز رجوی ها به مسند قدرت نرسند که در آن صورت دیکتاتوری را حاکم خواهند کرد که هیچ کس حتی حق نفس کشیدن هم نخواهد داشت. دلیل این گفته ام را نیز این طور بیان کردم که در این سازمان نوع پیچیده ای از ارتجاع به صورت زیر خاکی نهادینه شده است که سازمان از آن پیروی می کند. این امر برای آنان کاملاً واضح بود و واضح تر شد که بسیاری از نیروها با زور و اجبار در سازمان نگه داشته شده اند. آن ها من را مخیر کردند که اگر دوست نداری در سازمان باشی و با زور و اجبار نگه داشته شدی، می توانی به محل تیف آمریکایی ها بیایی و از سازمان خارج شوی. اما من قبول نکردم و علت را توضیح دادم که . . .

*پنجشنبه 26 خرداد

8 مطلب حاصل آخرین روز کاری هفته در سایت نجات است. مروری کوتاه بر برخی از آن ها به قرار زیر است:

سلسله گفتگوهای انجمن نجات با اسیران پیوستی به سازمان مجاهدین خلق – قسمت سوم

… علیزاده و اسکندری هر دو تجربه حضور در کمپ الرمادی عراق را دارند. آن ها فضای حاکم بر اردوگاه را فضایی آکنده از خفقان و شکنجه و توهین و تحقیر توصیف می کنند. فضایی که برخوردهای غیرانسانی در آن بیداد می کند.
حضور مجاهدین خلق در اردوگاه های اسرا
عوامل سازمان مجاهدین خلق به دو شکل در اردوگاه های اسرای ایرانی در عراق حضورو فعالیت داشتند: یکی به شکل مخفی و غیرعلنی و با هدف نفوذ در میان اسرا و دیگری به شکل رسمی و با تریبون برای فریب افراد بی تجربه با وعده و وعید
اسکندری می گوید: یکی از این افراد نفوذی فیروز رازقیان بود. بعد از مدتی همه اسرا او را می شناختند که به مجاهدین خلق وصل است. مدام کتاب های فرقه را تبلیغ می کرد و از اسرا می خواست تا برنامه های سیمای مقاومت را نگاه کنند.
این نفوذی ها همچنین برنامه های اسرا را به نیروهای بعثی لو می دادند و باعث شکنجه بیشتر افراد می شدند. اعضای مجاهدین خلق همچنین در شکنجه و کتک کاری اسرا نیز حضور فعال داشتند….

پیام فؤاد بصری خطاب به اسیران کمپ آلبانی مجاهدین خلق

… بصری می گوید که با رصد سایت های منتسب به مجاهدین خلق به دروغ پردازی های متعددی برخورده است: فیلم های مربوط به اعتراضات صنفی مردم ایران را صداگذاری می کنند و به خورد شما می دهند تا بگویند در میان مردم حامی دارند. من که واقعیات را دیده ام می دانم که همه این ها دروغی بیش نیست.
بصری در آخر از اسیران گرفتار در کمپ آلبانی مجاهدین خلق می خواهد که خود را نجات دهند: هنوز دیر نیست. به دنیای آزاد قدم بگذارید و از زندگی لذت ببرید. در آن حصار بسته چیزی منتظر شما نیست.

خاطره ای از عملیات چلچراغ – قسمت اول

… در این میان چیزی که برای ما بسیار تعجب آور بود وجود نیروهای ارتش عراق و شلیک کاتیوشا و توپخانه توسط نیروهای عراقی بود که ما تا روز قبل از عملیات آنان را در منطقه ندیده بودیم و شب عملیات به منطقه آمده و شروع به تیراندازی کردند. این برای ما بسیار دردناک بود.می گفتیم چرا آنان همان شب عملیات به محل مورد نظر رسیدند اما ما مجبور شدیم یک ماه در ان محل سپری کنیم و یک ماه خوابیدن ما در سنگرهای زیر زمینی چه ضرورتی داشت؟! همچنین سؤال شد مگر قرار نبود این عملیات توسط ارتش آزادی بخش رجوی انجام شود پس سربازان عراقی از کجا پیدایشان شد و این گونه اقدام به توپ باران مناطق مرزی نمودند؟ در ضمن رجوی بعد از عملیات عنوان داشت این کار توسط واحدهای خود ارتش انجام گرفته ولی ما که در صحنه حضور داشتیم می دانستیم دروغی بیش نبود. مگر می شود با چند توپ که بعد از چند شلیک از دور خارج شدند، این حجم آتش بر روی نیروهای ایرانی در مرز ریخت….

خودسوزی های تشکیلاتیِ واقعه ۱۷ ژوئن ۲۰۰۳ در فرانسه

… واقعیت امر این است که مجاهدین همیشه تلاش کرده بود برای پیشبرد اهداف سازمانی و برای به دست آوردن حمایت های بین المللی، چهره ای انسانی و دموکراتیک و آزادیخواهانه از خود در عرصه جهانی نشان دهد ولی این بار در شرایطی قرار گرفته بود که مجبور بود برای رهایی مریم رجوی و دیگر دستگیر شدگان کاری در خور شأن سازمان که نشأت گرفته از همان ماهیت فرقه ای تشکیلات رجوی است از خود نشان دهد .
به دنبال این واقعه سازمان مستمراً تهدید می کرد که صدها نفر خود را در لیست خودسوزی قرار داده و اگر دولت فرانسه به توطئه‌های مشترکش با ایران . . . پایان ندهد، مصمم ‌اند که خود را به آتش بکشند. ولی این واقعه برخلاف ارزیابی های رجوی، سازمان را در عرصه سیاسی و در سطح بین المللی با چالش های جدی تری روبرو کرد.
این چالش حاصل تقابل شاخص های مدنی و دمکراتیک در غرب با روح آنارشیسم اجتماعی و آوانتوریسم لجام گسیخته حاکم بر مجاهدین خلق بود که در پوش آرمانگرایی تلاش می کردند با همسان سازی و جعل خود با اصیل ترین بخش مقاومت ضد فاشیستی اروپا برای خود وزن و قدی همانند بسازند….

نشست طعمه – قسمت اول

نیمه شب نفرات را بازجویی می کردند و تعهد می گرفتند

… نشست طعمه در شرایطی شروع شد که مسعود رجوی در استراتژی خود به بن بست رسیده بود و می دانست که آینده روشنی ندارد و در مأموریت های مرزی و داخلی آن طور که باید نتیجه به دست نیاورده بود. چون فکر می کرد با زدن خمپاره به مقرهای دولتی، حکومت ایران را تحریک به جنگ خواهد کرد. یعنی مثل جنگ 8 ساله، جنگ دیگری تکرار خواهد شد. ولی تیم ها در داخل دستگیر شدند یا خودشان را تسلیم کردند و این باعث شد که مسعود به هدف اصلی خودش نرسد ….

خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی – قسمت چهارم

… مدتی گذشت دوباره همه نیروها را برای نشست رجوی به باقرزاده بردند. مسعود رجوی گفت از این به بعد هر کس درخواست جدایی کرد دو سال هتل ایران (اسم مستعار زندان) می ماند تا اطلاعاتش بسوزد بعد او را تحویل دولت عراق میدهیم. من زیر لب گفتم دو سال زندان! که یکی از نفرات به نام مسعودی از میلیشیای جدید سازمان حرف مرا شنید و بعد از نشست آن را گزارش کرده بود و شب موقع نشست بلند شد و سر همین موضوع به من انتقاد کرد. دوباره جمع بر سرم ریخت و شروع کردند به فحاشی و کتک کاری من.
… به آسایشگاه رفتم با خودم فکر می کردم چگونه فرار کنم حتی اگر از اشرف موفق به فرار شوم در خاک عراق چه کار کنم؟ کاملاً آچمز شده بودم. با کاتر خودزنی می کردم تمام دستم را با تیغ زخمی می کردم ولی برای آن که نفهمند آستین را بالا نمی زدم. یک بار به فرشاد فرمانده ام گفتم می خواهم به پزشک بروم گفت بیماری ات چیست؟ گفتم عصبی شده ام، کاملاً هیستریکم، تیک عصبی پیدا کردم. گفت پیگیری می کنم مدتی بعد آمد مرا به ستاد نزد پروین صفایی مسئول مقر برد. پروین گفت پدرسوخته حقه باز تمارض می کنی؟ ریل اضداد خارج کشور را می روی؟ می خواهی برای سازمان پرونده سازی کنی؟ مثل اضداد ادعا کنی که سازمان تو را هیستریک کرده؟ مشکل تو وادادگی در مقابل رژیم آخوندی می باشد و هر چه فحش و توهین لایق خودش و رهبرش رجوی بود نثار من کرد و از اتاق بیرونم کرد. به قرارگاه بنیاد علوی برگشتیم. این دفعه رجوی بحث جدیدی به نام دیگ و دیگچه را ابداع کرد. یعنی فرد سوژه را داخل دیگ می گذاشتند تا بجوشد و بر سرش می ریختند که من پایه ثابت آن بودم….

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا