پنجشنبه, ۹ بهمن , ۱۴۰۴
خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت دهم 18 شهریور 1388

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت دهم

خلاصه داستان محفل و رابطه های قرارگاه 7 فاش شد و به همین دلیل مرا از سازماندهی قرارگاه 7 خارج کردند و به قرارگاه 3 فرستادند. خودم خیلی مخالف این سازمان دهی بودم و چندین بار هم به وجیهه کربلایی گفتم مرا جابجا نکنید ولی قبول نکرد. آخر سر وقتی داشتم از اتاقش بیرون می رفتم با او گفتم من می روم ولی قرارگاه 7 برای شما قرارگاه نمی شود.

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت یازدهم 18 شهریور 1388

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت یازدهم

شروع به داد و فریاد کرد و ما را به باد فحش گرفت: بی شعور، الاغ، احمق، من دارم صحبت می کنم. من هم گفتم ما هم داریم گوش می دهیم. گفت: خفه شو دهان باز می کنید بوی مستراح می شنوم. همه تان مایه ننگ و سرشکستگی هستید.

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت دوازدهم 18 شهریور 1388

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت دوازدهم

ماموریت های عملیاتی، شناسایی و یا باز کردن میدان مین، وسیله ای برای گذراندن زمان و مشغول نگه داشتن افراد بود وگرنه پر واضح بود که به این طریق دولت ایران سرنگون نمیشه.

خاطرات مرضیه قرصی – قسمت بیست و سوم 12 شهریور 1388

خاطرات مرضیه قرصی – قسمت بیست و سوم

بعد از ورود به کمپ آمریکاییها در حین بیرون آوردن وسایلم از ماشین، عبدالله که مترجم کمپ امریکا بود با ماشین امریکائیها به استقبالم آمد و وسایلم را داخل ماشین برد و با هم به کمپ امریکا رفتیم.در راه عبدالله به من گفت: شما هیچ نگرانی نداشته باش. همه چیز حل می شود. حرف های امید بخش عبدالله خوشحالی و شادی مرا دوچندان کرد. وقتی به پشت سرم نگاه کردم و فهمیدم از قرارگاه اشرف فاصله گرفتم نفس راحتی کشیدم…

خاطرات مرضیه قرصی – قسمت بیست و دوم 31 تیر 1388

خاطرات مرضیه قرصی – قسمت بیست و دوم

در یکی از روزهای اقامتم در کمپ امریکا با شنیدن اخبار و مواجه شدن با مسائلی که در دنیای بیرون از قرارگاه اشرف وجود داشت، نفرت عجیبی سراسر وجودم را نسبت به رهبران سازمان فرا گرفت. اینکه انسانها چگونه در درون قرارگاه اشرف همچون برده ها و موجوداتی قلمداد می شدند که حق انتخاب نداشتند و حتی امکان کسب اخبار و شنیدن تحولات دنیا نیز از نیروهای سازمان سلب شده بود.

خاطرات مرضیه قرصی- قسمت بیست و یکم 27 خرداد 1388

خاطرات مرضیه قرصی- قسمت بیست و یکم

به مرضیه در حین رفتن به خروجی گفتم: من که نمی خواهم اینجا بمانم چرا اینقدر وقت می گذارید و حرف می زنید. شما به خوبی می دانید من تصمیم خودم را گرفتم و به هیچوجه نمیخواهم در اشرف بمانم. مرضیه نیز مثل فهمیه اصرار عجیبی داشت تا مرا وادار کند در اشرف بمانم. مرضیه شخصیت جالبی داشت بیشتر برای من قابل ترحم بود حدوداً 50 سال سن داشت. رده اش شورای رهبری و همیشه در ستاد کار می کرد و امنیت مقر بود.

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت نهم 24 اردیبهشت 1388

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت نهم

به دنبال دستگیری مریم و تعدادی از اعضای سازمان در فرانسه در عراق رسماً گفته شد: برای خود سوزی درخواست بنویسید. این عین جمله مژگان پارسایی مسئول اول سازمان است که گفت: وقتی مریم نیست هیچ کس نباید باشد و همه باید بمیرند، اگه مریم هست باهاش هستیم، اگه نیست ما هم نیستیم! دراین خود سوزی ها، افراد تنها فریب دجالگری رجوی و زنش را خوردند وگرنه اگر خود سوزی خوب است، چرا مهدی ابریشم چی یا مژگان پارسایی حاضر نشدند خطی روی بدنشان بیفتد؟

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت هشتم 21 اردیبهشت 1388

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت هشتم

مذاکرات به این نقطه رسید که مجاهدین همه قرارگاه های خود را تحویل آمریکاییها داده و در اشرف جمع شوند و سلاح های خود را تحویل دهند، سلاح ها را با عدد و رقم و شماره تحویل امریکایی ها گردید. همان سلاح هایی که سالیان سال با هزاران بدبختی تهیه و نگهداری کرده بودیم. مقدار قابل توجهی از ابزار و وسایل را نیز در معرض فروش گذاشتند تا مبادا توسط آمریکاییها مصادره شود.

مصاحبه با خانم بتول سلطانی – قسمت سیزدهم 07 اردیبهشت 1388

مصاحبه با خانم بتول سلطانی – قسمت سیزدهم

رجوی عادت دارد هرازگاهی برای اینکه افراد سازمان به چیزی جز آنچه او از انها می خواهد، فکر نکنند، یک بند به انقلاب اضافه نماید و یا به اصطلاح یک فیل تازه هوا کند. و این بار این فیل تازه این بود که مردها باید انقلاب کنند و هژمونی خودشان را به زنها بدهند. یعنی در ادامه مرحله اول که زنهای شان و موضوع زن را طلاق دادند، حالا باید هژمونی خودشان را هم بدهند به این معنی که از این پس دیگر هژمونی هم ندارند. یعنی از این مقطع صفت رهبری را از مردها می گیریم و به زنها می دهیم.

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت هفتم 02 اردیبهشت 1388

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت هفتم

یکی دو ساعت راه پیمایی کردیم و با آخرین سرعت به مقصدی نامعلوم و سرنوشتی نا مشخص می رفتیم. به تقاطعی رسیدیم، خودروهای زیادی از واحد های خودمان کنار جاده ایستاده بودند. کناریکی توقف کرده، از یکی از نفرات پرسیدم: مشکل چیه؟ گفت: کردها مسیر را بسته اند. و واحد های جلو درگیر شده اند و چند نفر کشته و زخمی دادیم. این نفرات اکثراً از یگان های پشتیبانی بودند که علم و دانش نظامی نداشتند و سن و سالشان به جنگ نمی خورد…

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت ششم 20 فروردین 1388

خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت ششم

وقتی فیلم (خاک سپاری کاک صالح) پخش شد تازه فهمیدم سازمان دوباره چه کلاهی برسرمان گذاشته است ؛ تمام ستاد فرماندهی و مسئولین رده بالای سازمان اعم از زن و مرد در فرانسه حضور دارند و ما در این بیابان زیر آتش و استتار. ندیده معلوم بود که خود مریم هم باید آنجا باشد. انگار یک سطل آب یخ روی سرمان خالی کرده بودند.

خاطرات خانم مرضیه قرصی – قسمت بیستم 17 فروردین 1388

خاطرات خانم مرضیه قرصی – قسمت بیستم

یکی از روزها فهیمه اروانی به خروجی آمد و به من گفت:” ربطی به کار نیرویی ندارم و کار اصلی من در ستاد تبلیغات است ولی آرزو می خواهم کمکت کنم”. گفتم: فهمیه تصمیم خودم را گرفتم اگر می خواهی واقعا کمکم کنی زمینه خروج مرا از قرارگاه اشرف فراهم کن”. فهمیه همان روز از ساعت 9 صبح تا 4 بعد از ظهر حرف زد و تلاش می کرد مرا مثل دفعه قبل منصرفم کند.

blank
blank
blank