اعضاء جداشده از فرقه رجوی

خاطرات قادر رحمانی عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین ـ قسمت دوم

مهدی ابریشمچی از ما خواست به مجاهدین بپیوندیم به تعبیر رجوی ما شدیم برادران زندانی خارج کشور مجاهدین!! مهدی گفت سازمان چند ماه دیگر ایران را فتح خواهد کرد و حتی زودتر از تبادل اسراء به ایران خواهیم رفت او ما را بر سر میز انتخاب قرار داد برخی از ما وسوسه شدیم تا از جهنمی که نظامیان بعثی برایمان درست کرده اند نجات پیدا کنیم باید اعتراف کنم در آن لحظات در اوج ناآگاهی کامل من و تعدادی از اسرا تصمیم گرفتیم به سازمان وصل شویم. مهدی ابریشمچی در حین سخنرانی به شکلی زیرکانه چنان فضای ذهنی برای ما ساخت گوئی انسانهای آزادی هستیم در شرایطی عادی دست به انتخاب می زنیم و تصمیم با خود ما است که به مجاهدین ملحق شویم یا به آنها وصل نشویم. گوئی همه چیز دست به دست هم داده بود از طرفی فشار عراقیها از سوی دیگر در باز شده ای را مهدی به ما نشان می داد تا از جهنم زندان رمادی نجات پیدا کنیم. برای اینکه از این جهنم رها شویم تنها راه پیوستن به مجاهدین بود اما غافل از اینکه از چاله به چاه خواهیم افتاد و سالها مبدل به بردگانی بی اراده برای یک شخص بیمار و خطرناکی چون رجوی خواهیم شد.. بالاخره تصمیم گرفتم خودم را از جهنمی که صدام ساخته بود نجات دهم ولی آیا می دانستم چرا، در چه شرایطی و برای چه هدفی دارم این تصمیم سرنوشت ساز را می گیرم؟ شاید واقعیت این بود که نمی خواستم در اردوگاه رمادی باشم ولی نمی دانستم چه سرنوشت شومی در انتظار من است. مهدی ابریشمچی وقتی برای ما سخنرانی می کرد چند نفر از همراهان او از جمله مفید و محسن با نوشابه از ما پذیرایی کردند گویا آنان می دانستند چهار سال است لب به نوشابه نزدیم. یادم است نوشابه ی مرا محسن باز کرد او قدی بلند داشت و تقریباً زرد چهره بود. خودش را فرمانده گردان ارتش آزادیبخش معرفی کرد (البته همین برادر محسن چهار سال بعد از پیوستن من به سازمان به دلیل مبارکی انقلاب ایدئولوژیک برید و از سازمان جدا شد) فرد دیگری که از ما پذیرایی کرد محمد رحمت خواه نام داشت او نیز جزء اکیپ ابریشمچی بود و تلاش زیادی داشت برای جذب اسراء (اما همین برادر محمد که زمانی زندانی سیاسی در ایران بود سال 73 در چک امنیتی آنچنان تحت فشار قرار گرفت و مورد شکنجه وحشیانه واقع شد که تا روزهای جدایی و خروجم از اشرف، جزء نفرات روی میز مسئولین سازمان بود چون به اندازه کافی در چک امنیتی شکنجه شد و در اعترافی که با زور از وی گرفتند گویا از طرف ایران برای ترور رهبری به عراق اعزام می شود. تا همین اواخر هر وقت محمد اعتراضی می کرد مسئولین اشرف به او می گفتند تو نباید طلبکار سال 73 باشی که چرا تحت شکنجه بودی باید استقبال نیز بکنی از رهبری مسعود. چون در چک امنیتی نجات یافتی و مورد عفو مسعود قرار گرفتی). ورود به اشرف
در تاریخ 3/3/68 حوالی ساعت چهار عصر به قرارگاه اشرف رفتیم در سالن نسبتا بزرگی چند نفر برای چک پزشکی آمدند. با صحنه های تازه ای روبرو شدیم چهار سال بود زن ندیده بودیم نوشابه نخورده بودیم به طور رسمی با هندوانه و پرتقال از ما پذیرایی نشده بود. چندین زن با لباس فرم نظامی به گرمی با ما رفتار کردند اسم این مرحله قرنطینه پزشکی بود. پس از چک پزشکی قرار شد به یکی از یگانها برویم اولین برخوردها طوری بود که گوئی ندانسته ما جزء فاتحان تاریخ بودیم و خودمان خبر نداریم. استقبال بسیار گرم بود به ما تلقین کردند نمونه های نسل جدید هستیم چون هیچ کسی تا به حال مستقیم وارد یگان نشده و تنها ما هستیم بدون رفتن به پذیرش، مستقیم به یگان متقل شدیم!!!
واقعیت این بود در عملیات موسوم به فروغ جاویدان روحیه افراد از بس به هم ریخته و تعداد به حدی کم شده بود که رجوی می خواست هم پای ما را سفت کند و هم روحیه نیروهای خود را قوی تر کند به همین خاطر سعی میکرد تیر چند جانبه در کند.
عصر که شد به یک مقر دیگر رفتیم بعداً فهمیدم یگان جدید به لشگر 89 معروف است. فردای آن روز برای ما کلاس آموزشی گذاشتند. ابتداء آموزش کلاش و کلت دیدیم. هر روز آموزش ها متفاوت می شد در فرصتی که پدید می آمد نوار انقلاب 64 مسعود و مریم را برای ما می گذاشتند. دو هفته بعد به ما گفتند باید در یک نشست مهم حاضر شوید، نشست مسعود و مریم. اما قبل از آن نشستی گذاشتند و اینگونه وانمود کردند نفرات جدیدالورود خود تقاضا داده اند تا رهبری را ببینند بعدها فهمیدم این کار از شگردهای مسئولین سازمان است آنها در روند شستشوی مغزی سعی دارند القاء کنند بر طبق تقاضای افراد این پروسه ادامه پیدا می کند.
فرمانده لشگر ما برادر فضلی، معاونش پری (مهین شفق نیا) و اسم فرمانده گردان ما نیز احمد چکشی نام داشت. فرمانده مستقیم من امیر ایلغمی بود و تا پنجم ابتدائی سواد داشت ولی به لحاظ ایدئولوژیک به قول مسئولین چیز دیگری بود، یعنی به ما القاء کردند امیر یک الگوی تمام عیار است و اگر خواستید در آینده نزدیک فرمانده شوید باید مثل امیر باشید!! معاون امیر ایلغمی نیز منوچهر محمدی نام داشت که بعدها فرمانده امیر شد به این جهت امیر خیلی ناراحت بود.
چند روز بعد مسئولین ما را درسالنی جمع کردند که بیائید آسمان دهن باز کرده و یکی از دماغ فیل افتاده و این فرد کسی نیست به غیر از زنی به اسم مریم.
ابتدای امر، بحث خیلی تاثیر گذار می نمود چون گفتند به غیر از مبارزه برای آزادی جامعه ای که در آن فقر، بیکاری، اعتیاد و کودکان فراری و… موج می زند ما مجاهدین هستیم در رابطه با آزادی زنان و جامعه نقش داریم و به قول مسعود رجوی مجاهدین می خواهند برگی را ورق بزنند که تا حالا چه گوارا، لنین، مائو و هیچ انقلابی دیگری این کار را نکرده اند و چه سعادتمند هستند این مبارزین که تا حالا چیزی که نداشتند را بدست می آورند و آن رهبر عقیدتی است!!.
در حقیقت موضوع بحث اتخاذ راهکار رهایی استثمار زنان در ایران نبود بلکه به نام رهبر عقیدتی ما را استثمار کردند و به گروگان گرفتند و ناگزیر ما مجاهدین و انقلابیون باید از این پس هر چه رهبر عقیدتی می گفت اطاعت کورکورانه می کردیم و بس. این روند به نظرم بهترین شیوه و سرپوش گذاشتن بر سر ازدواج نامشروع و به قول مرکزیت، انقلاب سه گانه بود چون مسعود به مریم رسید مهدی ابریشمچی به مینا.
در ادامه ی خاطراتم توضیح خواهم داد که چرا مریم تن به چنین کاری داد و مهدی چگونه وسوسه شد و مسعود چرا دنبال مریم بود؟!!
ابتدا از مسعود شروع کنم. البته این قسمت داستان را یکی از مسئولین رده بالای سازمان که در شرایط فعلی به مصلحت نیست اسمی از او ببرم در اشرف برای من تعریف کرد. داستان فیروزه و آن پیوند مبارک سیاسی به تعبیر مسعود و دوستان مرکزیتش هیچ گونه هوا و هوس جسمانی در کار نبود و فقط سعی داشتند تا بنی صدر را جذب سازمان کنند بعدها بین اعضای مرکزیت فاش شد که رابطه ی نامشروع این وسط هست و رهبر عقیدتی آینده می خواهد همیشه در حجله باشد.
مریم یک فرد کاملاً عقده ای و گویا نماینده زنان است که از پیش خدا آمده و می خواهد خودش را فدای زنان کند به این خاطر به راحتی از مهدی جدا شد و به آغوش گرم رهبری پرواز کرد. بی دلیل هم نبود لقب سیمرغ را مسعود بر او گذاشت. مهدی چیزی از دست نداد به جای مریم با کسی ازدواج کرد که در اصل جای دختر او بود و به خاطر پرواز سیمرغ و امر مشخص رهبر عقیدتی منتی بود که بر سر خواهر موسی گذاشته شد و اولین فدا را نیز خود مسعود کرد ولی اگر مهدی می دانست بعد از چهار سال سر او نیز بی کلاه خواهد ماند آیا تن به چنین کاری می داد؟
سوالات و ابهامات زیادی سر این داستان وجود دارد که تاریخ و مرور زمان به آنها پاسخ خواهد داد.
ادامه دارد…
تنظیم از آرش رضایی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا