چهارشنبه, ۲۰ خرداد , ۱۴۰۵
خاطرات قادر رحمانی عضو سابق مجاهدین ـ قسمت هشتم 09 دی 1389

خاطرات قادر رحمانی عضو سابق مجاهدین ـ قسمت هشتم

شکست در عملیات فروغ جاویدان و سپس بحث طلاق های اجباری و جدایی بین زنان و مردان و والدین از کودکان بسیاری از افراد را دچار تناقض کرده بود اما مسئولین سازمان سعی داشتند بدون توجه به این مسائل درد آور انرژی افراد را در راستای اهداف رهبری بکار گیرند. در سال 72 تعمیق بحث ها ادامه داشت از طرفی جائی هم درست شده بود که به مهمانسرا مشهور بود. خیلی عادی در ذهن افراد جا انداخته بودند که اینجا زندان نیست بلکه مهمانسرا است و برای اینکه افراد اطلاعاتشان بسوزد در اینجا نگهداری می شوند. به نام مهمانسرا در واقع یک ابوغریب (زندان بدنام صدام) در اشرف درست کرده بودند.

خاطرات روزگار غریب اسارت در اشرف – قسمت نهم 08 دی 1389

خاطرات روزگار غریب اسارت در اشرف – قسمت نهم

اولین سری خانواده ها حدود یکی دو ماه پس از پایان جنگ بود که وارد اشرف شدند و سازمان به این ترتیب با یک حرکت انجام شده مواجه شد و شوکه شد. یادم می آید از قرارگـاه ما خانواده سعید حسینی آمده بودند که مادر و دایی اش برای دیدن او آمدند. تقریبا هفده الی هیجده ساعتی که مادر سعید با او بود همیشه دو نفر حداقل از مسئولین بالای سازمان از جمله فرزانه میدانشاهی که فرمانده قرارگاه بود در آنجا حضور داشت.

از میان خاطرات حجت رفیعی، عضو سابق فرقه رجوی 07 دی 1389

از میان خاطرات حجت رفیعی، عضو سابق فرقه رجوی

مرا بعد از یکی دو روز به ساختمانی بردند. منتظر ماندم تا نوبتم برسد چون نفرات زیادی برای تماس آمده بودند. قبل از تماس مجددا تاکید داشتند که در تماس اولیه درخواست پول را مطرح نکنید چرا که احتمال دارد که شک کنند و پول نفرستند. به من گفتند که به نفرات خانواده بگویم تا هر کدام مبلغی برابر با ده هزار دلار برایم بفرستند. با این پوش و محمل که اینجا خیلی وضع خراب است و ما اینجا وکیل داریم تا کارهایمان را برای رفتن به خارج درست کنند لذا به پول زیادی نیاز داریم.

خاطرات روزگار غریب اسارت در اشرف – قسمت هشتم 06 دی 1389

خاطرات روزگار غریب اسارت در اشرف – قسمت هشتم

یکی از موضوعاتی که در فرقه رجوی مطرح بود این بود که یک «یک سری از طرف رژیم داخل مناسبات نفوذ کرده بوده اند.» قطعا هر ناراضی و کسی که به فکر فرار می افتاد و یا از آنها جدا می شد همیشه اولین مارکی که به او زده می شود رژیمی بودن و اطلاعاتی بودن است. در حالی که در خیلی از مواقع اصلا موضوع بسیار مضحک می شد.

خاطرات روزگار غریب اسارت در اشرف – قسمت هفتم 02 دی 1389

خاطرات روزگار غریب اسارت در اشرف – قسمت هفتم

پس از حدود هفت الی هشت ساعت فاطمه برگشت و همه ما می دانستیم که او فرد فرار کرده را دیده هم پیام از طریق او ارسال کرده و هم او را فرار داده است. بعد از آن هم یکی دو روز دیگر سازمان با شور و حرارت فراوان دنبال فرد مذکور می گشتند ولی فاطمه که مسئول میدانها بود زیاد رغبتی برای اینکار نداشت چون میدانست که وی دیگر در دسترس نیست تا اینکه در رسانه های ایرانی خبری منتشر شد که یکی از اعضای مجاهدین طی درگیری داخلی چند نفر را کشته و فرار کرده است. با اعلام این خبر سازمان فهمید که عباس محمدی دیگر از دستش خارج شده است و گشتها متوقف شد.

خاطرات روزگار غریب اسارت در اشرف – قسمت ششم 23 آذر 1389

خاطرات روزگار غریب اسارت در اشرف – قسمت ششم

محمد گفت شنیدی چی شده؟ گفتم نه، گفت یک نفر فرار کرده دارند دنبال او می گردند که پیدایش کنند. نام او هم «حبیب پرندک» است. تا صبح ما دنبال حبیب پرندک گشتیم ولی او را پیدا نکردیم که از طریق بیسیم به فرمانده گشت اطلاع دادند که به محلهای استقرار برگردیم و ماموریت تمام است.این جور مواقع دو حالت بیشتر نداشت یا اینکه فرد فراری مورد نظر را دستگیر کرده بودند و یا اینکه از چنگ آنها در رفته و به خارج از مرز عراق حالا یا ایران و یا کشور دیگری رفته بود.

بیست و پنج سال اسارت در فرقه رجوی – قسمت چهارم 18 آذر 1389

بیست و پنج سال اسارت در فرقه رجوی – قسمت چهارم

سازمان 25 سال از بهترین سالهای عمرم را از من گرفت و تازه طلبکار ما نیز توسط مسئولین هست و میگفتند که شماها مسعود و مریم رجوی را پیر کرده اید. کسی نبود که از آنها بپرسد پس عمر تلف شده ما در این مدت چه میشود. ما بهترین سالهای عمرمان را برای هیچ و پوچ در اشرف تلف کرده ایم. اگر من در بیرون بودم در این بیست و پنج سال میتوانستم به درجات بالای تحصیلات برسم و برای خودم زندگی آبرومندی داشته باشم

خاطرات تلخ از فرقه رجوی که هرگز فراموش نمی شود 18 آذر 1389

خاطرات تلخ از فرقه رجوی که هرگز فراموش نمی شود

بلافاصله مسئولین ریختند و اجازه ندادند کسی به آسایشگاه نزدیک شود. علیرضا امام جمعه یکی از فرماندهان مسئولان پاکسازی و انتقال جسد بود جسد و وسایل به خون آغشته شده را از جمله پتو و موکت و….. را بایک خودرو (جیپ) از منطقه منتقل کردند طوری آسایشگاه را پاک کردند که هیچ اثری از خون و….. بجای نماند. هیچ کس نفهمید چه اتفاقی افتاد اما بعداً می گفتند در نشست که مسئول آن شهرزاد اسدی بوده آنقدر به وی فشار اورده بودند که دست به خودکشی زده بود.

خاطرات قادر رحمانی عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین ـ قسمت هفتم 14 آذر 1389

خاطرات قادر رحمانی عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین ـ قسمت هفتم

خون و نفس ما متعلق شد به مسعود و تناقضات ما به مریم رسید پس باید هر کس که همسر داشت او را طلاق میداد!! و افرادی که زن نداشتند در ذهن خود همسر نگرفته را طلاق میدادند؟!! تا لایق مسعود و مریم باشند؟ جالب است مسعود و مریم به دروغ و فریبکارانه می گفتند: طلاق اصلاً اجباری نیست هر کس دوست دارد طلاق بدهد و هر کس که طلاق نمی دهد کوله بار خود را بسته و از اشرف برود.

پیوستن و گسستن از سازمان مجاهدین خلق 02 آذر 1389

پیوستن و گسستن از سازمان مجاهدین خلق

سازمان روی پاشنه آشیل آدمها و روی نقاط ضعف آنها انگشت میگذارد و میداند که آدمها نیاز به محبت دارند و از این درب وارد میشود. البته با نفرات بسته به احوال و اوضاع آنها برخورد میکند ولی در برخورد اولیه با همه با این سلاح وارد میشود.در این پروسه چند ماهه در آلمان تشکیلات مسعود رجوی آنچنان بر روح و پیکر من مسلط شده بود که کم کم جای خانواده را در قلب من میگرفت به نحوی که پدرم که خدا او را رحمت کند و امیدوارم مرا ببخشد برای آمدن به آلمان بلیط گرفته بود و میخواست با من دیداری داشته باشد که من به او گفتم من عازم عراق هستم و بلیط خود را پس بدهد.

خاطرات روزگار غریب اسارت در اشرف – قسمت پنجم 01 آذر 1389

خاطرات روزگار غریب اسارت در اشرف – قسمت پنجم

خواننده این مطالب اگر با مناسبات مجاهدین آشنایی نداشته باشد شاید برایش خیلی عجیب باشد و باورنکردنی که چرا این همه فشار به افراد آورده می شود و اصلا چرا این افراد اینقدر فشار پذیر می شوند؟ ولی شما بایستی تصور کنید که هیچ راهی برای گریز از این مسئله ندارید تنها راه، دو سال زندان در زندانهای خود مجاهدین و سپس تحویل به زندان ابوغریب بود و معلوم نبود که کی بعنوان اسیر جنگی عراق آنها را با اسرای باقیمانده خود در ایران مبادله می کرد.

خاطرات الهه قوام پور از اعضاء جدا شده مجاهدین – قسمت سوم 20 آبان 1389

خاطرات الهه قوام پور از اعضاء جدا شده مجاهدین – قسمت سوم

با اینکه بچه های زیادی در انجا از پوشک استفاده میکردند ولی بچه من بخاطر وضعیت من از مزایای صنفی محروم شده بود. با صدای بلند اعتراض کردم که متوجه شدم چند خانم دیگر در انجا هستند که وضعیت مشابه مرا دارند و مسئله دار هستند ولی بچه ندارند. بیرون امدند و گفتند از ملافه برای پوشک استفاده کن. ملافه ای به من دادند و با همکاری انها ملافه را چندین تیکه کردیم و از نایلونهای کیسه زباله برای دور پارچه اضافه کردیم که جایی کثیف نشود و شب را با شکم گرسنه من و بچه ام سپری کردیم.

blank
blank
blank