جمعه, ۱ اسفند , ۱۴۰۴
  • نامه منتهی زهرایی به فرزندش مصطفی قائدی در آلبانی 29 بهمن 1404

    مادرت سالها در حسرت دیدن توست
    نامه منتهی زهرایی به فرزندش مصطفی قائدی در آلبانی

    فرزندم مصطفی سلام. سلامتی مادر؟ مصطفی جان به حرفهای مادرت گوش کن .نمی دانم تا کی می خواهی به زندگی خود در کمپ مجاهدین ادامه دهی؟ آیا از زندگی کردن در چنین کمپ بسته ای خسته نشدی؟ زندگی شما در کمپ چگونه می گذرد؟ شاید شما مادرت را فراموش کنی ولی یک مادر جگر گوشه […]

تسلیت به مناسبت درگذشت مادر علی ابریشمکار 26 بهمن 1404

مادری در فراق درگذشت تسلیت به مناسبت درگذشت مادر علی ابریشمکار

مادران، منتظران بدرود یافته – قسمت سی ام 19 بهمن 1404

به یاد مادر فرزان پورعابد مادران، منتظران بدرود یافته – قسمت سی ام

پیام تسلیت انجمن نجات خراسان رضوی به خانواده غلامی 12 مهر 1395

پیام تسلیت انجمن نجات خراسان رضوی به خانواده غلامی

با نهایت تاسف و تالم با خبر شدیم درجان قاینی مادر غلامرضا غلامی خیرآبادی اسیر فرقه رجوی در حالی از جهان دیده فروبست که متاسفانه داغ دیدن غلامرضا را برای همیشه با خودش به خاک برد. این مادر در حالیکه بیش از 40 سال بیوه داری کرده بود بیش از 30سال چشم انتظار غلامرضا بود ولی با کمال تاسف و اندوه فرقه رجوی باز هم مثل همیشه با ترفند و دروغ حتی یک تماس این اسیر فرقه اش با مادرش را از او دریغ کرد.

مادران،‌ قربانیان فراموش شده فرقه رجوی – قسمت بیست 12 مهر 1395

مادران،‌ قربانیان فراموش شده فرقه رجوی – قسمت بیست

من در مصاحبه هایم بارها درخواست کردم و دوباره می گویم مریم خانم از شما خواهش می کنم بیایید یک دادگاه تشکیل دهید، همه ما آن جا می آییم تا معلوم شود آیا خلق قهرمان بدهکار است که تمام بمب های صدام را روی سرشان می ریختند؟ سازمان تیم های شناسایی می فرستاد و شناسایی می کردند، بعد رجوی می گفت با صدام برادر است، تحویلش می داد تا ارتش صدام سر آدم های بی گناه در شهرهای ایران بمب بریزد.

آه پدران گریبان فرقه رجوی را گرفت 08 مهر 1395

آه پدران گریبان فرقه رجوی را گرفت

آقای رودباری گفت پسرم جوان بود که رجوی او را از من گرفت. داغ و دوری حسن مرا از پا در آورد. مادرش تقریبا ده ماه قبل فوت کرد. آه که چقدر انتظار کشید و مداوم می گفت حسن می آید. خدا لعنت کند رجوی را بسیاری از خانواده ها را از هم پاشید. چرا اجازه نمی دهد خانواده ها با فرزندانشان دیدار کنند. او جواب همین یک مادر را در روز جزا نمی تواند بدهد…

بیانیه انجمن نجات – قابل توجه خانواده ها (۳) 08 مهر 1395

بیانیه انجمن نجات – قابل توجه خانواده ها (۳)

پاسخگویی و حفظ ارتباط خانوادگی و عاطفی با فرزندان و بستگان از اولویت های مهم می باشد. لاکن ضروری است با پاسخ منفی به ترفندهای سازمان یافته فرقه رجوی، تنها ارتباطی سالم و عاطفی (نه هدایت شده توسط فرقه) با فرزندان حاصل گردد…- لازم است در تماس ها از پذیرفتن و پاسخگویی به افراد واسطی که به اصطلاح از طرف فرزندان تماس می گیرند و تقاضای پول، آدرس، شماره تلفن و غیره دارند خودداری شود.

پسرم محمد رضا آغاسی خبر آزادیت از کمپ لیبرتی بسیار خوشحالم کرد 07 مهر 1395

پسرم محمد رضا آغاسی خبر آزادیت از کمپ لیبرتی بسیار خوشحالم کرد

پسرم محمد رضا آغاسی خبر آزادیت از کمپ لیبرتی و رفتن به آلبانی را شنیدم. بسیار خوشحال شدم که در راه رهایی از چنگالهای مخوف فرقه رجوی اولین گام را برداشته ای. باشد که هرچه زودتر به آغوش گرم خانواده بازگردی به امید آنروز دعا می کنم و چشم انتظارت هستم

مادران ؛ منتظران بدرود یافته –قسمت پنجم 07 مهر 1395

مادران ؛ منتظران بدرود یافته –قسمت پنجم

مادرم تا لحظه درگذشتش به تاریخ 21 آذر1394 به مدت 34 سال چشم انتظاری کشید وبا تحمل رنج سنگین غصه ها خورد و پیرومریض شد وبه کما رفت. دکترمتخصص میگفت قاعدتا وبراساس علم پزشکی به کما رفتن مادرتان بیش ازدوهفته نمی بایست بطول می انجامید واحساس میکنیم که مادرتان چشم انتظارکسی است…

خانواده ها وجداشدگان خصم آشتی ناپذیررجوی 07 مهر 1395

خانواده ها وجداشدگان خصم آشتی ناپذیررجوی

ماحصل تمامی آن تلاش ها و استمدادهای خانواده ها به تخلیه اجباری اشرف ختم شد و رجوی در مقابل فشار خانواده ها زانو زد. او با تمام قوا به خانواده ها سنگ و آهن زد و توهین کرد و تهمت زد. اما راه به جایی نبرد و در نهایت این خصم آشتی ناپذیر توانست رجوی را در عراق به ستوه آورد و او را رسوا کند.خواسته برحق خانواده است که عزیزش را طلب می کند. خانواده هیچ وقت نگفته که فرزند و عزیزش مبارز و آزادیخواه نباشد. اما رجوی

مادرم ازدنیا رفت ولی مسئولیت سنگینی بردوشم گذاشت که باید انجام دهم 06 مهر 1395

مادرم ازدنیا رفت ولی مسئولیت سنگینی بردوشم گذاشت که باید انجام دهم

مدت دوروزنزد او بودم. مسئولین مجاهدین درکمپ به شدت حرکات وحرف زدن ما را با هم زیرنظرداشتند ولی دریک لحظه ازغفلت مسئولین کمپ استفاده کرده وبه فریدون گفتم بیا با هم برگردیم ایران. او گریه کرد وگفت اینها نمی گذارند که من با تو بیایم پس تو برو واینجا نمان.درنهایت بعد ازدوروز با چشمانی گریان به ایران بازگشتم.

یاد این مادر ستمدیده درذهن من جاودانه خواهد ماند! 04 مهر 1395

یاد این مادر ستمدیده درذهن من جاودانه خواهد ماند!

این خانم یک ماه قبل ازمرگ جانکاه خود و درحالی که برتمام انرژی داشته اش متمرکز شده وبه لیبرتی رفته بود، مانند دیگر هموطنان همراه وهم درد خود، اجازه ی ملاقات پیدانکرد وبجای آن حرف های رکیک و پاره سنگ هایی دریافت نمود که توسط گماشتگان خاص رجوی به آنها داده وپرتاب می شد!!

دیداری نزدیک از روستا و منزل خانواده جبار صبایی ماسوله 04 مهر 1395

دیداری نزدیک از روستا و منزل خانواده جبار صبایی ماسوله

صفرخانم صبایی مادرخانواده درحالیکه داشت با گوشه روسری اشکهایش را پاک میکرد بالهجه شیرین محلی گفتند” آقای پوراحمد شماهم مثل پسرم هستید. امروزبهترین روزهای زندگی ام هست یک جوری احساس میکنم جبارمن اینجا درکنارم نشسته است (گریه مادرواعضای خانواده). خیلی دلم گرفته. خیلی دلم هوای پسرم را کرده

مادران،‌ قربانیان فراموش شده فرقه رجوی – قسمت نوزدهم 03 مهر 1395

مادران،‌ قربانیان فراموش شده فرقه رجوی – قسمت نوزدهم

احمد و امین در ترکیه جویای کار و اشتغال بودند که طعمه آدم ربایان رجوی شدند با این وعده که”چرا در ترکیه، بلکه شما را به اروپا خواهیم فرستاد. هم وطن چه وقت به درد هم خواهد خورد، ما به شما کمک خواهیم کرد و عوضش را از خدا خواهیم گرفت!! به یک شرط که یک دوره آشنایی و آموزش حرف در عراق داشته باشید سپس برای تحقق رویاهایتان به اروپا و کشور مطلوب خود خواهید رفت”. با این ترفند فرزندان ما را از ترکیه دزدیدند و آن ها را به کمپ اشرف بردند. احمد 38 ساله مدت 15 سال و امین 31 ساله مدت 12 سال است که اسیر فرقه رجوی هستند. دلبندانمان از زندگیشان هیچ لذتی نبرده اند و در اسارت این فرقه خودخواه و منفور زندگی خود را به بطالت سپری می کنند.

مادران ؛ منتظران بدرود یافته – قسمت چهارم 01 مهر 1395

مادران ؛ منتظران بدرود یافته – قسمت چهارم

این مادر دردمند متعاقب اسارت جگرگوشه اش بیش از7 سال نتوانست به حیات خود ادامه بدهد وآنچنان چشم انتظاری برایش سخت وجانکاه بود که وقتی دیگر فرزندش آقا مرتضی ازمسافرت به عراق واشرف با دست خالی برگشت ؛ بسیاراندوهگین شد ویکسال بعد درحالیکه فقط پیراهن فرزند اسیرش را بو میکشید ؛ چشم انتظار دارفانی را وداع گفت و به ابدیت پیوست ولیکن ازفرزندانش خاصه حاج مرتضی خواست که اسماعیل را فراموش نکنند ومدام پیگیر رهایی اش ازچنگال رجوی باشند.

blank
blank
blank