ژینا (زینب) حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق در پاسخ به اظهارات غیرحقیقی محمد محدثین در صدای آمریکا خاطره ای درباره نقض حقوق زنان در تشکیلات مجاهدین خلق نوشت. مصاحبه اخیر صدای آمریکا با محمد محدثین، یکی از مسئولان ارشد تشکیلات مجاهدین خلق، انتقاد بسیاری از اعضای پیشین مجاهدین خلق، فعالان سیاسی و اهالی […]
ژینا (زینب) حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق در پاسخ به اظهارات غیرحقیقی محمد محدثین در صدای آمریکا خاطره ای درباره نقض حقوق زنان در تشکیلات مجاهدین خلق نوشت. مصاحبه اخیر صدای آمریکا با محمد محدثین، یکی از مسئولان ارشد تشکیلات مجاهدین خلق، انتقاد بسیاری از اعضای پیشین مجاهدین خلق، فعالان سیاسی و اهالی رسانه را در پی داشت.
ژینا حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق که تمام دوران کودکی، نوجوانی و بخش زیادی از جوانی خود را در مناسبات مجاهدین خلق گذرانده است درباره مصاحبه برنامه میدان صدای آمریکا با محمد محدثین در حساب کاربری فیس بوک خود نوشت: “هر چند از نظرم برای اولین بار آن هم سوالات چالشی در رابطه با حقوق بشر خودش گامی ست، اما چنانکه بسیاری نیز نوشته و گفتهاند تمام پاسخها فرار از حقیقت، دور زدن سوالات و مغلطه گویی بود.”
او یکی از بزرگترین دروغ هایی که در این برنامه گفته شد را “ورود سخت و خروج آسان از سازمان مجاهدین خلق” دانست. ادعای محمد محدثین وقتی مجری برنامه از او درباره اظهارات اعضای پیشین پرسید. ژینا در پاسخ به این دروغ بزرگ مینویسد:
“در حالیکه همگی میدانند حتی همان ابتدای دهه هفتاد که سرکوبها هنوز تشدید نشده بود، کسانی که انقلاب ایدئولوژیک و طلاقها را قبول نداشتند، با حکم “خائن”، بایکوت، طرد و منزوی می شدند. آنها را در طبقه چهارم پایگاه جلال زاده در بغداد ایزوله می کردند و هیچکس حق صحبت با آنها را نداشت. مثل جذامی ها، غذایشان را هم جداگانه باید می خوردند. برخی نیز با بدرفتاری و بیاحترامی به اردوگاههای رمادی در شرایط سخت فرستاده میشدند که به خیلی از آنها گفته شده بود حکم تان اعدام است. دهه های بعد از جنگ اول آمریکا، که عراق همچنان تحت کنترل صدام بود، مشخصا زندان خروجی در همان اشرف با شرایط بسیار سخت تری بود که برخی از دخترانی را می شناسم که حدود پنج الی ده سال آنجا تحت بدترین فشارها بودند که دست به خودکشی ناموفق زدند و هنوز از آن رنج می برند.”
به نوشته حسین نژاد، بدلیل عدم شفافیت نماینده مجاهدین در مصاحبه با صدای آمریکا و دروغهای همیشگیشان، او در ادامه خاطراتش از دوران عضویت در مجاهدین خلق به مفهوم شکنجه روانی زنان میپردازد و با شرح خاطرهای از آن دوران مصداق این مفهوم در مناسبات مجاهدین خلق، را به عنوان پاسخی به ادعاهای دروغ نماینده مجاهدین خلق و تشریحی از وضعیت روانی کودک سربازی که در بند ساختار شستشوی مغزی مجاهدین خلق رشد یافته است، منتشر میکند.
ژینا حسین نژاد در مورخ 22 آوریل 2026 در هفتمین قسمت از خاطراتش چنین نوشت:
متهم جمله آخرش را تمام کرد. صدای جیر صندلی ها بلند شد. این نوای آشنا و دلخراش صندلیها به معنی سنگینی اتهام بود. تمام سالن سرپا شد و هر فرد نشسته به معنی همدست متهم تلقی میشد. حدود ۲۰ نفری به دور فرد پشت بلندگو، حلقه زده و با فریادهای بلند او را فحش باران میکردند. آنقدر فشرده بودند که نمیتوانستم ببینم کیست.
جلوتر رفتم، یکی از مظلومترین و مهربانترین دخترانی بود که میشناختم. موهای آشفتهاش از روسری بیرون زده بود و سخت میگریست، از تمام اجزا صورت سرخش اشک و آب می آمد. فریاد می زد: “من گناهکارم، خیانت کردم! از رهبری میخوام منو ببخشه…”
آن روز در بخش اداری شیفت سرو غذا بودم، به همین دلیل از میانه نشست وارد سالن شده بودم. از یکی از بچه های انتهای سالن پرسیدم: “چی خوند؟”
گفت: “اعتراف کرده که یک یادگاری از نامزدش نگه داشته و در قسمت بازرسی پذیرش به مسئولین نگفته بوده و تمام این مدت با خاطراتش زندگی می کرده…”
صدای فریادها بلند تر می شد: “بی شرف! بی شرف!”
همان شب مجبورش کردند که یادگاری را بسوازند….
سر تیممان صدایمان کرد، گفت: “بچه ها امشب هر چه عکس، یادگاری و مدرکی از گذشته چه ایران، چه اروپا، هنوز دارید که به سازمان ندادهاید یا تحویل بدهید یا بسوزانید. هیچ نخ وصلی به بورژوازی و جامعه ایران نباید باشد. نشست امروز را دیدید، این موارد دیگر تحمل نمی شود.”
آن شب بسیاری از عکس های فرانسه و برخی مدارکم را یک شبه به آتش کشیدم.
چهره آن دختر، از ذهنم بیرون نمی رفت.
نزد یکی از مسئولین بالاتر رفتم و گفتم: “بعضی صحنههای نشست دیگر برایم قابل تحمل نیست مثل امروز که …”
حرفم را قطع کرد، بادی به دماغ انداخت: “بس که سوسولین! شماها تو ناز و نعمت مجاهدین بزرگ شدین. خبر نداری که دختری که از ایران میاد چقدر آلوده به فرهنگ جامعه آخوندیه. انقدر باید کوبیدش تا صیقل بخوره. انقدر باید به صلابه کشیدش تا خمینی درونش را کشت و یک مجاهد انقلابی ازش ساخت. برو خجالت بکش که از بچههای خودمون هستی ولی بجای اینکه شمشیرت رو از رو ببندی، تازه شکایت هم داری؟ مگه این طور میشه با پاسدار جنگید؟ مونده حالا تا عقل شماها بزرگ بشه. برو بنویس چرا شک کردی؟ چرا لغزیدی و تغییر کن! این آتش گدازان انقلاب است! فهمیدی؟ با خودت تکرار کن!”
از آن روز تا مدتها دیگر به هیچ محاکمهای اعتراضی نکردم، به خودم شک می کردم که حتما من نمیفهمم و مبارزه یعنی همین و این من هستم که باید تغییر کنم. هیچ منبعی نداشتم که مطالعه کنم. هیچ رسانهای نبود که بشنوم و بخوانم و با کنار دستیام حتی نمیتوانستم آزادانه صحبت و هم فکری کنم. ممنوع بود.
به همین دلیل مغز اجازه واژه دیگری به این نوع حمله به افراد را نمی داد. وقتی صحبت از مغز میکنم، بیشتر مغز خودم و امثال خویش را میگویم، که به سن بلوغ نرسیده به اشرف منتقل شدیم. تحصیل نکرده بودیم. کتاب نخوانده بودیم. جامعه ایران را ندیده بودیم. جمهوری اسلامی را از نزدیک ندیده بویم. دنیا را خیلی کم و با ذهن بچه گانه دیده بودیم و در آن سن دیگر تا سالها جز تلویزیون مجاهدین هیچ اطلاعات و معلومات دیگری نداشتیم. به همین دلیل واژهها و تعبیرهای این سازمان به سرعت در مغز به باور مینشست.
می فهمیدم یک جای کار می لنگد، اما به ما از بچگی در نمایشهای متعدد آموخته بودند که “شکنجه” یعنی بستن به زنجیر بروی تخت، شلاق و دستگاه برق و…. و این فقط توسط دشمن صورت می گیرد. لذا واژه “شکنجه” یا “شکنجه روحی” حتی یک درصد هم در این نشستها و جلسات از مغزم عبور نمی کرد.
حتی اگر آن فرد محکوم در بدترین حالت ممکن مورد حمله قرار گرفته بود و تصمیم به خودکشی داشت، باز هم باید با خودم تکرار می کردم؛ “این آتش گدازان انقلاب است”، “این آتش گدازان انقلاب است.” به رغم تمام اینها، اما آیا باز هم وجدان انسانی در من زنده بود؟
فرض کنید انسانی که در یک محیط بسته بدنیا میآید، مثلا در یک زندان، که به او همیشه لقب فرزند زندان میدهند و توجه زیادی هم به او می کنند. آیا او باز هم بدنبال آزادی و کشف دنیای خارج از زندان خواهد رفت؟ آیا او در درون خویش برغم جهل، اما پدیدهای غیرعادی از رنج را احساس خواهد کرد؟ آیا این خودآگاهی، غریزه بشر است؟
مزدا پارسی

