هر گاه سخن از شکنجه روانی در تشکیلات مجاهدین خلق به میان میآید، خاطرات و مستندات اعضای پیشین این تشکیلات، بهترین گواه هستند. یکی از روشنترین این شواهد را ژینا حسین نژاد کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق اخیر در حساب کاربری فیس بوک خود منتشر کرده است. وی از سیر ادراک خویش از واژه شکنجه […]
هر گاه سخن از شکنجه روانی در تشکیلات مجاهدین خلق به میان میآید، خاطرات و مستندات اعضای پیشین این تشکیلات، بهترین گواه هستند. یکی از روشنترین این شواهد را ژینا حسین نژاد کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق اخیر در حساب کاربری فیس بوک خود منتشر کرده است. وی از سیر ادراک خویش از واژه شکنجه نوشته است، از زمان کودکیاش تا جوانی که در سازمان مجاهدین خلق سپری شد. او در ورای این مطلب از دختر جوانی مینویسد که در کمپ اشرف در عراق تحت شکنجه روانی قرار میگرفت.
در تعریف عمومی شکنجه هر عملی است که به واسطهٔ آن، تعمداً درد و رنجی شدید، خواه جسمی یا روحی، بر فرد اعمال شود، آن هم برای اهدافی چون کسب اطلاعات یا اعترافگیری، یا با هدف تنبیه او به دلیل انجام عملی که او یا شخص ثالثی مرتکب شده، یا مظنون به ارتکاب آن است، یا با هدف ارعاب و واداشتن او به انجام اعمالی خاص. اما برای ژینا حسین نژاد، مفهوم این واژه از پنج سالگی تا سی و چند سالگی بارها تغییر کرد. او اکنون به لطف تجارب هولناکی که در تشکیلات مجاهدین خلق داشته است و دقت نظر خویش، به درکی عمیق از مفهوم شکنجه رسیده است که دیگر تنها به چند مفهوم فیزیکی محدود نمیشود بلکه به شکستن مفاهیمی که مجاهدین خلق در ذهن او کردهاند و شکل گرفتن مفاهیم تازه میانجامد.
شکل گیری مفهوم شکنجه
حسین نژاد به ِیادآوری شواهدی از شکنجه روحی در دو دهه پیش در قرارگاه مجاهدین خلق میپردازد. سالهای دهه 80 شمسی که خانوادههای اعضای مجاهدین خلق برای دیدار با فرزندانشان به عراق میرفتند و وقتی از سوی سران مجاهدین خلق با ممنوعیت ملاقات با عزیزانشان مواجه میشدند، اقدام به تحصن میکردند. در این دوران خانوادهها ضمن تحصن در مقابل دروازه اشرف در بلندگوهایی نام عزیزانشان را فریاد میزدند، تقاضای ملاقات میکردند یا از آنها میخواستند که اشرف را ترک کنند. ژینا به خاطر میآورد که در آن دوران سازمان پخش صدای خانوادهها از بلندگوها را “شکنجه روانی” مینامید و از آن برای مظلوم نمایی در نهادهای حقوق بشری استفاده میکرد. او در ادامه از جو موجود در میان ساکنان کمپ اشرف مینویسد:
در اشرف گوش دادن به این بلندگوها که جنگ روانی دشمن محسوب می شد، ممنوع بود. لذا جدا از بلندگوهای کل قرارگاه که مستمر سرودهای بلند پخش می کرد، هر یگان نیز موظف بود که در محوطه مقرش، ترانه یا سرودهای سازمان را پخش کند تا صدای بلندگوها شنیده نشود.
اما برخی از بچه ها از روی کنجکاوی و شیطنت با بهانه کار سنگر و غیره به بیابانهای پشت و اطراف یگان میرفتند تا صداهای بیرون را بشنوند و یواشکی راجع به آن با هم صحبت میکردند. برای برخی دختران جوان حتی یک نوع تنوع، سرگرمی و طنز بود و از سرودهای تکراری و حرفهای خسته کننده نشستها، برای دقایقی رها میشدند و حتی گاه از آن برای نشاط، جوک میساختند و میخندیدند. مثلا نیمه شب یکدفعه بلندگوهای بیرون به ناگهان شروع به فریاد زدن می کردند.
یادم هست که یک شب، ساعت دو و نیم نصف شب یکدفعه صدای بلند مردی پخش شد که میگفت:”آهای بچههای اشرف نخوابید! نخوابیییییییید! غافل نشین! بیدار شین! خودتون رو نجات بدید…!”
همه از خواب میپریدیم روی تخت مینشستیم و تا نیم ساعت خندههایمان قطع نمیشد. سنمان اقتضا میکرد که به جرز دیوار هم بخندیم. مسن تر ها اما که در خوابگاههای کم جمعیتتر دیگر بودند برآشفته و عصبی میشدند که نمیتوانستند بخوابند. با خودم فکر می کردم شاید “شکنجه روانی” که در اطلاعیهها مینویسند، منظورشان همین است که سن و سال دارها نمیتوانند از صدا بخوابند، و الا چه معنی برای ما دارد جز خنده.
دختر جوانی تحت شکنجه روانی
ژینا حسین نژاد در ادامه بدون ذکر نام از دختر جوانی مینویسد که در پی پخش صدای پدر و مادر و خواهرش از بلندگوهای اطراف کمپ اشرف، مصداق دقیق نقض حقوق بشر با شکنجه روانی شد:
بعدتر کم کم میدیدیم دختر جوانی هست که دیگر به صداها نمیخندد، شیطنت نمیکند، بلکه چهرهای پر از سکوت سنگین دارد. خوب که گوش میدادیم، میفهمیدیم که نامش از بلندگوها پخش می شود، پس حتما مادر، پدر یا خواهرش هستند که آمده اند پشت در.
او می دانست که احساساتش یک طرف، اما بدتر از آن این است که در جلسات روزانه، هفتگی و ماهانه میبایست “پروژه” (اعتراف نامه) بنویسد و جلوی جمع بخواند. که چقدر توانسته احساساتش را سرکوب کند، و آن عضو خانوادهاش را مزدور بداند و بخواند و بدون اینکه کوچکترین ارتباطی با اعضای خانوادهاش داشته باشد، بتواند بحث سیاسی کند.
او طبق قانون می بایست عضو خانوادهاش را با پیش فرض “نا” صدا کند، مثلا “نا مادری، نا خواهری، نا دختری ” و همچنین می بایست علنا به او “مزدور” یا “خانواده الدنگ” میگفت. اگر اینها را نمینوشت جزء حلقه ضعیف محسوب می شد؛ او را با اخطار و سرکوب به نوشتن وا میداشتند.
این پیش فرض “نا” حتی برای خانوادههایی که فقط از سازمان جدا شده بودند و هیچ گونه فعالیتی علیه سازمان نداشتند هم صدق میکرد. (بعنوان خائن و نه مزدور). و گاه حتی فرد باید اسم فامیل خود را عوض میکرد تا دیگر با او هم نام نباشد.
من آنجا شاید برای اولین بار مفهوم عمیق “شکنجه روانی” را درک کردم. آن هم نه فقط از طرف دشمن بلکه از طرف خودی. کاری که سازمان با عضو خانواده درون اشرف انجام میداد عملا بسیار بیشتر شبیه “شکنجه روانی” بود تا بلندگوهای بیرون.
قصه تکراری دختر جوان؟
هرچند که ژینا حسین نژاد برای امنیت جانی و روانی آن دختر جوان در مناسبات رجوی، تعمدا در مطلبش نامی از او نمیبرد، داستانی بسیار شبیه به این مورد در آن سالها در جریان بود. دختری که امروز در دهه پنجم زندگی خویش است و از جمله کودک سربازانی بود که در 1999، به همراه برادرش و به تشویق پدرش که در کانادا هوادار مجاهدین خلق بود، به عراق رفت و به مجاهدین خلق پیوست.
پدر که در مدت کوتاهی از فرستادن فرزندان نوجوانش به میان حصارهای یک فرقه نظامی خطرناک به بیابانهای عراق، پشیمان شد، تنها موفق شد پسرش را از کمپ اشرف خارج کند و دخترک هنوز در قرارگاه مجاهدین خلق در آلبانی است.
محمد در سال 2004 موفق به خروج از سازمان شد و در سال 2006 بار دیگر به کانادا بازگشت. او در سال 2008 در مصاحبهای با رادیو فردا، از چگونگی شرایط خروجش از اشرف و جاماندن خواهرش، سمیه، در آنجا گفت:
پدرم برای چهارمین بار آمده بود که من زنگ زدم و گفتم بابا من دیگر نمی تونم اینجا تحمل کنم قبلش من 22 روز توی بنگال بودم وقتی پدرم آمد با کمک آمریکائیها چهارماه و نیم طول کشید تا من برگردم.
هزاران بار به اینها گفتم که می خواهم برگردم، هر دفعه به من سیلی زدند و خفه ام کردند و با من بر خودهای خیلی بد کردند که یا منو می انداختن توی بنگال بدون آب و غذا و توی اون گرمای 45 درجه مثل جهنم برایم بود.
محمد محمدی به رادیو فردا از اینکه خواهرش که در آن زمان 27 ساله بود، در کمپ اشرف تحت شکنجه روانی مجبور به اعتراف تلویزیویی و موضعگیری علیه خانوادهاش شده است، گفت:
ایشون ( سمیه ) میخواست بیاد بیرون آخرش از پدرم التماس کرد، از امریکائی ها التماس کرد. سمیه وقتی می آید پای تلویزیون یعنی اجبارش کردن چون خودم توی همون شرایط بودم. به من آنقدر فشار آوردند که دروغ بگویم. آنقدر آنجا رویت فشار، روحی وجسمی میگذاران که آدم مجبور میشه بخاطر رها شدن از اون هرچه اونا می خوان بگه، که هچکدومشون واقعیت نداره. من بخاطر این از دست سمیه ناراحت نیستم و حقم بهش میدم که این کار را بکند چون بعضی موقعها نمی شد همچین فشاری را تحمل کرد، اینقدر توی سرت میزنن که خیلی سخته، بهتره که آدم را شلاق بزنن و دست قطع بکنن و شکنجه بکنن ولی فشارهایی که اونها به سر بچههای خودشون و بقیه بچههای اونجا میارن، نذارن.
مصاحبه رادیو فردا با محمد محمدی زمانی صورت گرفته که چندی از حضور والدینش مصطفی محمدی و محبوبه حمزه ای در مقابل کمپ اشرف و مورد ضرب و شتم قرار گرفتن آنها از سوی عوامل مجاهدین، نگذشته بود.
محمد محمدی در وبلاگ شخصی خود نیز به انتشار خاطراتش پرداخت و در ضمن آن به افشاگری درباره شستشوی مغزی و شکنجه روانی شدید خواهرش پرداخت:
از 2004 تا 2007 تغییرات زیادی در سمیه، عاشق خانوادهمان، عاشق بابا و مامان و من و مرتضی و حوریه خواهر کوچکمان اتفاق افتاده است. سمیهای که مجاهدین به زور ( نه فیزیکی ) به تلویزیون میآورند و به بابا فحش میده و میگه خوب شد که همسایگان اشرف بابا و مامان را زدند (هرچند اشرف در بیابان ها تا کیلومترها همسایه ای ندارد).
به هر روی، اینکه سمیه محمدی همان دختر جوان خاطرات ژینا حسین نژاد است یا خیر، چندان اهمیتی ندارد. آنچه اهمیت دارد این است که برای اثبات نقض حقوق بشر، سرکوب روانی و شکنجه روحی در تشکیلات مسعود رجوی گواهان بسیارند و هر روز تازهتر میشوند. گواهانی که به طور جداگانه یا همزمان یکدیگر را تایید میکنند.
برای نمونه وقتی امروز ژینا از مفهوم قرنطینه در کمپ اشرف سخن میگوید، شرح عکسی که محمد سالها پیش در وبلاگش منتشر کرده است، مفهوم روشنتری پیدا میکند. محمد ذیل عکسی که از خود و خواهر نوجوانش در کمپ اشرف در یونیفرم نظامی منتشر کرده است نوشته است: من و سمیه در اردوگاه اشرف – از مواردی معدود که توانستم با سمیه باشم.

سمیه محمدی و برادرش
و ژینا از مفهوم اتاق “قرنطینه” مینویسد: قانون دیگری وجود داشت به نام “قرنطینه” که مربوط به بعد از خروج از اتاق تماس کنترل شده و تحت شنود بود که فقط با خانوادههای هوادار و غیر مخالف آن هم شاید سالی یک بار عیدها انجام میشد. پس از خروج از آن، فرد باید در اتاقی دیگر قرنطینه میشد و تا زمانی که تمام لحظات احساسی و وابستگی هایش را نمینوشت اجازه خروج نداشت.
مزدا پارسی
