سازمان تروریستی و دیکتاتور مجاهدین خلق، از نظر برخی بینندگان خارج از گود، گویا مدینه فاضله به نظر می آید، وقتی ویترین بیرونی این سازمان را می بینیم ، یا سیمای باصطلاح آزادی را برخی می بینند، یا طرح کذائی 10 ماده ای مریم رجوی را می بینند، سازمانی که یک زن در راس رهبری […]
سازمان تروریستی و دیکتاتور مجاهدین خلق، از نظر برخی بینندگان خارج از گود، گویا مدینه فاضله به نظر می آید، وقتی ویترین بیرونی این سازمان را می بینیم ، یا سیمای باصطلاح آزادی را برخی می بینند، یا طرح کذائی 10 ماده ای مریم رجوی را می بینند، سازمانی که یک زن در راس رهبری آن با لباس های رنگارنگ و لبخندی شیطانی ، سکان دار است، یا زنانی را می بینند که در کنار مردان در صفوفی به ظاهر منظم قرار دارند و … همه چیز چنین به نظر می رسد که گویا آن جامعه بی طبقه ی توحیدی ، سازمان مجاهدین خلق است.
همه ی اینها در کنار هم سازمانی را نشان می دهد که به برابری زن و مرد هم معتقد هستند و ظاهر سکولار را نمایندگی می کنند، من هم اگر سابقه 10 سال حضور در درون این سازمان را نداشتم ، چنین اشتباهی را مرتکب می شدم که بایک سازمان انقلابی و پیشتاز مواجه هستم.
اما خوانندگان عزیز، اجازه بدهید کمی از تجربه 10 سال اسارت شبانه روزی خودم در این سازمان جهنمی برایتان بگویم . اجازه می خواهم قطره ای از اقیانوس تجربه ام که اندوخته ی زندگی ام است را برایتان بازگو کنم.
من در سال 1375 با شنیدن ندای هل من ناصر ینصرنی مسعود رجوی در بارگاه امام حسین (ع) در کربلا ، شیفته این گروه شدم، ندای وجدان مرا به ترکیه و سپس اردن و بعد هم به عراق و پادگان اشرف کشاند. آنروز اسم ” قرارگاههای مجاهدین خلق در نوار مرزی” برایم فوق العاده جذبه داشت، از فکر کردن به مجاهد خلق شدن، شگفت زده و هیجان زده می شدم.
در بدو ورود به سازمان در دفتر جلال زاده در خیابان فردوس بغداد، جلسات متعدد برایم گذاشته شد و از وضعیت امنیتی من سئوالات بسیار شد، چشم بسته هر فرمی دادند را پر کرده و امضاء نمودم.
اما از لحظه شروع انتقال به قرارگاه اشرف، ما حدود 5 نفر را داخل خودروئی نشاندند که با پرده های ضخیم پوشانده شده بود، یک لحظه درونی داشتم که گویا سازمان به ما اعتماد ندارد. این احساسم خیلی واقعی بود، چرا که سالها بعد هم متوجه شدم ، سازمان به هیچ یک از نیروهایش ، ابدا اعتماد ندارد، فرض کنید از جان و مال و دنیا و زن و زندگی و خانواده و … دل کندید، همه چیز خود را پشت سر گذاشتید، حال هیچ اعتمادی به شما نباشد. حال این همه به کنار…
تمام وسائل شخصی ، اعم از لباس، ساعت مچی، عکس یا دفترچه و هر چیز دیگر، حتی لباس زیرهایمان را نیز تحویل گرفته و لباس نظامی به ما پوشاندند. حق آوردن هیچ چیزی را نداشتیم، حتی اسم مان را نیز عوض کردند، حق رد و بدل اطلاعات از کوچکترین چیز تا بزرگتر را نداشتیم.
حق اطلاع رسانی و تماس با خانواده را نداشیم، همه چیز در محدودیت فوق العاده زیاد قرار داشت.
در ظاهر همه می خندیدند و روبوسی و خوش آمد می گفتند، اما گویا در پشت پرده چهره های دیگری قرار داشت.
سه ماه بعد، من با اولین سئوال و درخواست ارتباط با خانواده و مادرم برای رفع نگرانی ، به لیست قرمز و یا سیاه تشکیلات افزوده شدم.
به درخواست های خودم، کمی اصرار کردم، خدا روز بد نصیبتان نکند، شب ساعت حدود 10 به بعد مرا سوار لندکروزی کرده و از مقر خارجم کردند، از یک راه بندبرقی عبور کردیم، چشمانم را بستند، وقتی بعد از کلی بازی درآوردن به اتاقی برده شدم، چند نفر روی سرم ریختند و هر فحشی که فکرش را بکنید به من گفتند، اصلا فکر نمی کردم که همان آدم های خوشرو و خوش برخورد ، در پشت صحنه چنین چهره وحشتناکی داشته باشند، آن شب بقدری استرس گرفته بودم که فکر می کردم در سازمان کودتا شده است و رهبری خبر ندارد.
آن شب وقتی اولین سیلی از یک مجاهد خلق ، به صورتم نواخته شد، همه چیز در درونم فرو ریخت، آن شب وقتی بعد از بازجوئی به سلول انفرادی منتقل شدم و دو سه نفر در حالیکه چشم بند به چشم داشتم ، ضمن دادن فحش با پوتین و مشت ولگد از من پذیرائی کردند، دیوانه شده بودم، اصلا دردی احساس نمی کردم ، فقط شوک شده بودم، مدام فریاد می زدم که شما اشتباه می کنید من لایق این کارها نیستم، اعتراض می کردم بدتر می زدند، مثل اینکه دشمن ترین دشمن خود را پیدا کردند و می زنند.
خلاصه بگویم من 6 ماه در سلول انفرادی نگه داشته شدم و انواع شکنجه های روحی و جسمی را از سر گذراندم، هر ثانیه و هر دقیقه اش ، مردم و زنده شدم. جرم من سئوال و اعتراض به شرایط مناسبات بود، درخواست دادم که من را ول کنید ، بروم سراغ زندگی ام، اما گفتند تو ما را شناسائی کردی و نمی توانیم اجازه بدهیم از مناسبات خارج شوی، اگر اصرار داری ، باید بدلیل ورود غیرمجاز به عراق 8 سال به زندان ابوغریب بروی. من را 10 سال در مناسبات ماندگار کردند، هر شب در نشستی موسوم به عملیات جاری و غسل هفتگی ، تفتیش عقاید شدم و فحش خوردم، البته به فحش دادن ، تیغ کشیدن می گفتند و همه چیز ظاهر قابل قبول تری داشت تا ما به عمق فاجعه پی نبریم، اگر فرصتی باشد و من و امثال من بتوانیم خاطرات سیاه خود را توضیح دهیم، بی شک همگان پی به رذالت بی حد و حصر این سازمان و رهبری آن می برند.
دیروز در برنامه ی تلویزیونی سازمان، دیدم که از 6 اعدام شده حمایت می کنند، جرم آنها هواداری از سازمان و اقدام علنی علیه دولت ایران بوده است، نشان داد که آن 6 نفر که زیر حکم بودند، تصاویری از خود بیرون دادند که داشتند سرود می خواندند و یکی از آنها هم صحبتهایی بیرون داده است. من با دیدن این تصاویر ، یاد ذهنیت خودم ، قبل ازپیوستن به سازمان و فریب خوردنم افتادم. من هم چنین فضائی داشتم، با توجه به رده سنی آنها، بعید می دانم که درون مناسبات سازمان را دیده بودند، فقط به احتمال زیاد، صحبت های شیک و ویترین بیرونی سازمان ، را نظاره گر بودند.
چرا که تمام کسانی که حتی 3 ماه درون سازمان بودند و توان خروج داشتند، کیلومترها از این سازمان فاصله گرفتند. ای کاش فرصتی دو سه روزه در اختیار داشتم تا تجاربم را با چنین فریب خوردگانی در میان می گذاشتم، بیچاره ها، فکر می کنند ، سازمان مجاهدین ، آن مدینه ی فاضله ای است که می بینند ، حیف جان های کسانی که ناآگاه از وضعیت سازمان، ناآگاه از شرایط درونی و نیات شوم و پلید رهبران این سازمان، در دام چنین سازمان های کثیف و تروریستی می افتند و نمی دانند که شاید زمانی بیدار شوند که بی شک دیر شده است، برای همین هم در مثل ها داریم که :
” آواز دهل شنیدن از دور خوش است . . . ”
محمدرضا مبین ، با سابقه حضور 10 ساله در درون سازمان تروریستی مجاهدین

