روزی که رجوی فرمان شلیک به مغز سربازان ایرانی را داد

دیماه 66 بود که جنب و جوشی در قرارگاه حنیف واقع در منطقه ابوغریب به راه افتاد. مسئول قرارگاه حنیف محمد حیاتی معروف به سیاوش ضمن نشست با فرماندهان گردان ها و یکان های پشتیبانی دستور آماده سازی و نظافت قرارگاه را ابلاغ کرده بود. ساعاتی بعد تمامی اعضای یگانها هر کدام مشغول نظافت و […]

دیماه 66 بود که جنب و جوشی در قرارگاه حنیف واقع در منطقه ابوغریب به راه افتاد. مسئول قرارگاه حنیف محمد حیاتی معروف به سیاوش ضمن نشست با فرماندهان گردان ها و یکان های پشتیبانی دستور آماده سازی و نظافت قرارگاه را ابلاغ کرده بود. ساعاتی بعد تمامی اعضای یگانها هر کدام مشغول نظافت و مرتب سازی بخشی از قرارگاه حنیف شدند. در میدان صبحگاه گل و درخت های کاج ایرانی و چنار می کاشتند. همه در انتظار اتفاق جدیدی بودند. تا اینکه بعد از شامگاه اعلام شد که فردا مسعود و مریم برای بازدید از قرارگاه و یگانها و قدردانی از عملیات هایی که انجام داده اید، مهمان ما خواهند بود.

از همان ابتدای شب تدابیر امنیتی شدیدی بر یگانها و گردان ها حاکم شد. تمامی سلاح ها جمع آوری و در اسلحه خانه قرار داده شد و کلید اسلحه خانه را به محمد جواد برومند با اسم مستعار حجت که معاون فرمانده قرارگاه بود داده بودند. تمامی کمد های شخصی اعضا چک و بازرسی شد. از صبح زود تمامی اعضا را در سالن غذاخوری جمع کردند و سه مامور مسلح حفاظت رفت و آمد اعضا را زیر کنترل داشتند. بعد از صرف صبحانه در ساعت 8:30 صبح کلیه یکانها در زمین صبحگاه قرارگاه به خط شدند. تا اینکه لحظاتی بعد مسعود و مریم وارد زمین صبحگاه شدند. برای من و اعضایی که برای اولین بار مسعود را می دیدند، لحظات خیلی هیجانی بوجود آمده بود. آنها تصور نمی کردند روزی بتوانند مسعود را از نزدیک ببینند و با او دیده بوسی کنند.

مسعود و مریم ضمن عبور از مقابل یگانها با کلیه اعضا خوش و بش و مسعود با آنها دیده بوسی می کرد و از یکایک آنها قول می گرفت که تا آخرین نفس بر سر عهد خود با رهبری باشند. قرارگاه حنیف از اواخر سال 65 برای اعضایی که جدیدا از داخل ایران آمده بودند، راه اندازی شده بود. بعد از چند ماه دوره آموزشی و استقرار در قسمت پذیرش آنها بین یکانهای رزمی و پشتیبانی توزیع میشدند. در طی نزدیک به یکسال چندین عملیات محدود در منطقه مهران و دهلران انجام داده بودند. بعد از جلسه معارفه و دیده بوسی تک تک اعضا با رجوی همگی برای شرکت در نشست به سالن غذاخوری رفتند. رجوی در ابتدای نشست راه اندازی قرارگاه و عملیات های انجام شده آنها را تبریک گفت و تلاش نمود که این عملیات های محدود و کوچک را بزرگ و حماسی جلوه دهد. بعد از اتمام صحبت های رجوی وی از اعضای شرکت کننده در نشست خواست که هرکس سوالی دارد، بپرسد.

از میان جمعیت یکی از اعضای گروهان یک گردان دو که فرمانده اش رضا منانی معروف به فرهاد بود با نام مستعار خسرو که لهجه شیرین شیرازی داشت و بعدها در جریان یکی از عملیات ها بخاطر آتش عقبه آرپی جی بینایی هر دو چشم خود را از دست داد، برای طرح سوال خود پای میکروفن آمد. وی سوال خود را خطاب به رجوی اینگونه مطرح کرد:

برادر مسعود من از سال 58 در شیراز تحت تاثیر سخنرانی های شما جذب مجاهدین شدم. و چند سال هم به همین خاطر در زندان بودم. بعد از آزادی از زندان به فرمان شما لبیک گفتم و به یگانهای رزمی مجاهدین پیوستم و طی این مدت به گواهی فرماندهانم با همه وجود برای تحقق اهداف شما فداکاری کرده ام. ولی اخیر و بخصوص بعد از آخرین عملیات های یکان ما که منجر به کشته شدن سربازان شد، نسبت به این عمل دچار نوعی احساس گناه شده ام. اکنون سوال من این است که چرا باید سربازانی را که بخاطر ضرورت انجام وظیفه سربازی و غیر داوطلبانه به جبهه آورده میشوند، بدست ما کشته و یا اسیر گرفته شوند. من معنی و ضرورت جنگیدن با نیروهای سپاه پاسداران را می فهمم چون آنها دشمنان ایدئولوژیکی ما هستند. آنها هم ما را دستگیر کنند خواهند کشت ولی نمی توانم این را بفهم که چرا باید دستان ما بخون سربازان بیگناه آلوده شود؟! وجدان من بدین لحاظ راضی نیست!

سالن نشست در سکوت عجیبی فرو رفته بود. همه اعضا در درونشان شجاعت و صداقت خسرو را تحسین می کردند. سکوت آنها هم شاید ناشی از این می بود که آنها هم با خسرو در قبال کشتن سربازان احساسی مشترک داشتند. صدای رجوی سکوت سالن را شکست در حالیکه از روی صندلی اش بلند شده و به جلو سن آمده بود. با صدایی بلند که ناشی از نوعی غیظ و خشم نسبت به سوال خسرو و احتمال تاثیر گذاری روی دیگر اعضا بود، گفت: من بعنوان فرمانده کل به شما ابلاغ می کنم که اتفاقا بنام خدا و بنام خلق قهرمان ایران باید با گلوله هایتان مغز آن سرباز را متلاشی کنید. برای ما سرباز و پاسدار فرقی ندارد. ما با ایجاد وحشت نباید اجازه دهیم هرکس سرش را پایین بیندازد و سلاح بدست بگیرد وبه جبهه بیاید. وقتی سربازان هم ببینند ما با آنها هم شوخی نداریم از جبهه ها فرار می کنند. و ادامه داد این چنین جبهه ها خلوت میشوند!

باز سالن در سکوت فرو رفت و همه به خسرو نگاه می کردند وعکس العمل او را زیر نظر داشتند. خسرو در حالیکه مشخص بود از پاسخ رجوی قانع نشده سرش را پایین انداخت ودر سکوتی عمیق فرو رفت و لحظاتی بعد با اجازه رجوی بر جای خود نشست. رجوی که جو سالن را بطرز عجیبی ساکت می دید، ادامه داد: یادتان باشد ما یک سازمان چریکی هستیم. کارمان زد و خورد است. اعضایی که تفکرات حقوق بشری دارند نمی توانند در میان ما جایی داشته باشند. لحظاتی بعد نشست تمام شد، در حالیکه انبوهی سوال در ذهن اعضا باقی مانده بود که در درونشان بدنبال پاسخی برای آن بودند. که چرا ما باید به مغز سرباز بیگناه که صرف برای خدمت سربازی و دفاع از خاک وطن در قبال تجاوز دشمن به جبهه می آیند، شلیک کنیم؟!

علی اکرامی