“مبارزه سیاسی” به معنای استفاده از ابزار سیاسی برای وادار کردن حریف به انجام خواست مبارزان است. اصطلاح مبارزه سیاسی تعامل محاسبه شده بین یک گروه و یک مخاطب هدف است که میتواند دولت، ارتش و یا جمعیتی از مردم یک جامعه باشد. تشکیلات مجاهدین خلق مدعی است که پس از کنار گذاشتن مبارزه مسلحانه، […]
“مبارزه سیاسی” به معنای استفاده از ابزار سیاسی برای وادار کردن حریف به انجام خواست مبارزان است. اصطلاح مبارزه سیاسی تعامل محاسبه شده بین یک گروه و یک مخاطب هدف است که میتواند دولت، ارتش و یا جمعیتی از مردم یک جامعه باشد. تشکیلات مجاهدین خلق مدعی است که پس از کنار گذاشتن مبارزه مسلحانه، که ظاهرا موجب شد از فهرست تروریستی آمریکا و اروپا حذف شود، تنها بر مبارزه سیاسی متکی بوده است اما اعضای پیشین تشکیلات که این به اصطلاح مبارزه را در تشکیلات تجربه کردهاند از واقعیتی میگویند که هرگز شبیه به تعریف مبارزه سیاسی نیست.
ژینا (زینب) حسین نژاد، کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق به تازگی روایت شخصی خویش از تناقضات موجود حول اصطلاح مبارزه سیاسی در تشکیلات مجاهدین خلق را منتشر کرده است. این مطلب نه یک روایت شخصی، بلکه سندی است از سازوکار عملکرد فرقهای مجاهدین خلق و جنگ روانیای که سالها پشت واژههایی چون “مبارزه” و “جنگ سیاسی” پنهان شده است.
اگر چه این کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق اکنون از مخالفان حکومت ایران است، اما آنچه در مطلب او تکاندهنده و قابل توجه است، نه تنها رنجی است که او در تشکیلات مجاهدین تحمل کرده است بلکه جزئیاتی است که نشان میدهد چگونه یک ساختار فرقهای تلاش میکند ابتداییترین پیوندهای انسانی را نابود کند؛ چگونه خانواده را “دشمن”، عاطفه را “ضعف” و استقلال فکری را “خیانت” تعبیر کند.

ژینا (زینب) حسین نژاد، عکس سمت چپ درون اشرف، عکس سمت راست در آلبانی پس از جدایی
فرض کن خواهرت دیگر خواهر تو نیست!
در خاطره ژینا میخوانیم که پس از جدا شدن پدرش از مجاهدین خلق و افشاگریهای او علیه تشکیلات در سال 2012، او بارها برای موضعگیری علیه پدرش تحت فشار قرار میگیرد و خواهرش، مونا حسین نژاد نیز از این “مبارزه” بینصیب نمیماند. او درخواست “یک تماس تلفنی” با خواهرش در ایران را مطرح میکند، که با پاسخ منفی مواجه میشود. سپس نامهای برای خواهرش مینویسد که او را از همکاری با انجمن نجات منع کند. این خواسته اگرچه در راستای اهداف تشکیلات است، اما علیرغم همه تلاشهای ژینا، سران مجاهدین خلق هرگز اجازه نمیدهند نامههایش به دست خواهرش برسد چرا که به هر ترتیب ارتباط گرفتن با خانواده خلاف “جنگ سیاسی” محسوب میشود.
بخشی از روایت ژینا حسین نژاد را بخوانید:
آن زمان چون شرایط حساس انتقال از کمپ (اشرف به لیبرتی) توسط ارتش عراق، آمریکا و سازمان ملل در جریان بود، من موضوع تماس را یکی دوبار پیگیری کردم و چون پاسخی نبود چند ماه بعد زمانی که رسیدیم به کمپ لیبرتی، بصورت جدیتر و مکتوب دنبال کردم، چون میدانستم که ستاد داخله مجاهدین ایمیل و شماره تلفن او را دارند. اما باز هم هیچ پاسخی دریافت نکردم.
لذا شروع به نوشتن یک نامه به خواهرم کردم، و با خودم گفتم اگر شرایط تماس مهیا نشود لااقل درخواست میکنم نامه را برایش بفرستند. در همان روزها به اتاق ستاد “جنگ سیاسی” این سازمان فراخوانده شدم، که مسئولش فردی به نام فرشته یگانه بود. اکثر نامهها و اطلاعیههایی که میخواستند من امضا کنم و بنویسم علیه پدرم بود.
من از این فرصت مجدد استفاده کردم و از او درخواست کردم که لطفا فرصتی را برای تماس با خواهرم مهیا کنند و یا اینکه نامه مرا برایش بفرستند. اما او گفت: “نه فرض کن خواهرت دیگه خواهر تو نیست و برای خودت این انتخاب رو بکن که او هم با دشمن همراه شده، مگر تو جنگ را انتخاب نکردی؟ مجاهد از هر جنگی استقبال می کنه …”
از این همه بی خردی و بی عقلی شوک شده بودم، و نمی دانستم اصلا او لایق این هست که پاسخی بدهم یا صحبتی کنم یا نه. بلند شدم تا اتاق را ترک کنم اما براحتی نمی گذاشتند و می خواستند هر آنچه آنها می خواهند را بنویسم.
وقتی شب برگشتم یگان با یکی از مسئولین که منطقیتر بود و بهش نزدیکتر بودم، صحبت کردم. او حرفی نداشت. سپس نامه نوشته شده خطاب به خواهرم را به او دادم و او هم گفت موضوع را پیگیری میکند.
چند وقت بعد مسئولی دیگر به من خبر داد، که خواهرم برای صلیب سرخ نامهای نوشته با مضمون اینکه: “نگران جان خواهرم زیر موشک باران شبه نظامیون عراقی هستم، سالهاست از او هیچ خبری ندارم و می خواهم او را ملاقات کنم.”
پرسیدم: آیا نامه مرا برایش ارسال نکردید؟ اجازه تماس تلفنی که ندادید لااقل نامه ام را می فرستادید. گفت: صلیب سرخ با رژیم کار می کنه، ما مرز سرخ داریم باهاشون…!
خواهرت را با پیشوند “نا” خطاب کن!
در ادامه ژینا شرح میدهد در سال 2013 خواهرش برای ملاقات با او به کمپ اشرف در عراق میرود و باز در پی آن ژینا با کارشکنیهای و دروغگوییهای عجیبی از سوی تشکیلات مواجه میشود:
…مرا به دفتر مژگان پارسایی که نفر اول مجاهدین درعراق بود صدا زدند، من حدود 45 دقیقه در اتاق انتظار خانم پارسایی نشسته بودم، که تصمیم گیری انجام شود، سرانجام فرشته یگانه از اتاق ایشون بیرون اومد و گفت: ” الان باید بروی کانکس بخش ملاقات، خانم سومیترا (نماینده سازمان ملل) آمده و بگویی که او خواهر من نیست و مزدور رژیم است و من با او دیدار نمیکنم”.
گفتم: چرا نامه مرا نفرستادید؟
گفت: مشکل سیاسی داشت نامه ات…..
گفتم: خب چرا نگفتید کجاش مشکل داشت که تصحیح کنم؟
باز هم پاسخی نداشتند. فقط تاکید میکردند که باید با بهزاد صفاری بروم اتاق دیگر و به سومترا نماینده یو ان بگویم که به جلوی در نمیآیم و ملاقات نمیکنم.
فردایش ستاد “جنگ سیاسی” اطلاعیهای آماده کرده بوده که در آن از زبان من نوشته شده بود: “من برای دیدار با خواهرم به ایستگاه پلیس رفتم اما متوجه شدم که او را بردهاند.
جا خوردم بهشان گفتم : چرا اینجا چنین نوشته شده؟ من که نرفتم گفتید به سومترا بگو نمیآیم و… فردی که اطلاعیه را آورده بود گفت صحبتت را منتقل می کنم. سر شام، اخبار اطلاعیه سازمان از تلویزیون با همان جملات دروغ بدون اینکه تصحیح شود، پخش شد. شوک شدم، شام در دهان و گلویم زهر شده بود. باورم نمیشد انقدر دروغ بنویسند و به خورد آدمها بدهند.
شام را نصفه گذاشتم و رفتم برای زهره اخیانی مسئول اول ، یک گزارش اعتراضی نوشتم و برای اولین بار از جملات صریح و بی پرده استفاده کردم. گفتم مگر نمیگویید سرلوحه سازمان “صداقت و فداست” پس چرا “ریاکاری و دروغ در اطلاعیهها آن هم از زبان فردی بدون اجازه او پخش می کنید؟”… آن زمان چنین واژههایی را بکار بردن خیلی شجاعت میخواست، اما خوشحال بودم که نوشتم و کوتاه نیامدم.
چند روز بعد خانم اخیانی مرا به اتاقش صدا زد، ایشان نقش پلیس خوب را بازی می کرد. او با پذیرایی گرم و با خوش رویی رفتار کرد، حتی گفت که شاید اشتباهی صورت گرفته و من تلاش میکنم دنبال کنم. بعد از آن هم کلی صحبتهای ایدئولوژیک و مذهبی خسته کننده که “تو همچو زینب کبری علیه سلام باید بجنگی و این آزمایش الهی توست” و حرف های غیر ضروری برای پوشاندن قضیه اما پس از آن نه تنها از پاسخ و پیگیری علت آن دروغ در اطلاعیه خبری نشد، بلکه از تمام مسئولیتهایم خلع و طرد شدم.
مسئولینی دیگر احتملا از نوع پلیس بد، برایم نشست محاکمه به جرم “وابستگی خانوادگی” گذاشتند و اینکه چرا به سازمان گفتم “ریاکار” . مرا با حملات دستهای که قبلا شیوه آن را نوشتهام مورد توهین قرار داده و سعی میکردند که هر آنچه آنها میخواهند مجدد بنویسم. از جمله باید مطلبی علیه خواهرم مینوشتم که در آن او را با پیشوند “نا” مخاطب قرار میدادم. اما من به رغم تمام فشارها و شکنجههای روانی قبول نکردم که واژه “ناخواهر” را بکار ببرم.
***
هنگامی که تشکیلاتی از انسان میخواهد پیشوند “نا” در پیش عنوان اعضای خانوادهاش بگذارد چندان که در داستان سمیه محمدی و امیر اصلان حسن زاده و بسیاری دیگر از اعضای مجاهدین خلق نیز دیدهایم، مسئله دیگر اختلاف سیاسی نیست. پروژهای ظالمانه است که میکوشد هویت فرد را از او بگیرد و یا از نو تعریف کند؛ پروژهای که عضو تشکیلات را فقط تا جایی میپذیرد که اراده، احساس، عاطفه، حافظه و حتی زبانش در اختیار تشکیلات باشد.
روایت ژینا نشان میدهد که افراطیگری و فرقهگرایی فقط در خشونت کلامی، زندان و شکنجه فیزیکی خلاصه نمیشود. بلکه گاهی خطرناکترین شکل آن، مهندسی روان انسانهاست. در نتیجه این دستکاری روانی افراد در تشکیلات رجوی وادار میشوند میان انسانبودن و “مجاهد” بودن یکی را انتخاب کند.
این تنها داستان ژینا نیست. یک نمونه از هزاران تجربه ناگفتهای است که بسیاری از اعضا و جداشدگان از تشکیلات مجاهدین خلق، سالها بر دوش داشتهاند. تجربههایی از تحقیر، کنترل عاطفی، دروغنویسی، قطع ارتباط با خانواده، فحاشی علیه خانواده و شکستن تدریجی شخصیت مستقل و سلب هویت فردی، تجربه زیسته اعضای مجاهدین خلق است.
مزدا پارسی
