من طاها حسینی هستم. قبلا خاطرات تلخ و سیاه خودم را در پادگان اشرف مکتوب کرده بودم. این بار هم می خواهم کمی به گذشته خودم برگردم و بخشی از خاطراتم از زمان اسارت در تشکیلات مجاهدین خلق را بازگو کنم. من برای کاریابی به ترکیه رفته بودم. در ترکیه مشغول کار شدم. به لحاظ […]
من طاها حسینی هستم. قبلا خاطرات تلخ و سیاه خودم را در پادگان اشرف مکتوب کرده بودم. این بار هم می خواهم کمی به گذشته خودم برگردم و بخشی از خاطراتم از زمان اسارت در تشکیلات مجاهدین خلق را بازگو کنم.
من برای کاریابی به ترکیه رفته بودم. در ترکیه مشغول کار شدم. به لحاظ مالی در آمدم خوب بود تا اینکه یک گروه آدم ربا مربوط به سازمان رجوی مرا فریب دادند و به عراق و پادگان اشرف منتقل کردند.
ورودم به پادگان اشرف
وقتی وارد پادگان اشرف شدم، شوکه شدم. از یکی از مسئولین پادگان اشرف پرسیدم این جا کجاست؟ در ترکیه به من گفتند در عراق در کارخانه کار می کنی، پس توپ و تانک اینجا چکار می کنند؟ در جواب گفت این جا کارخانه آدم سازی است، این کارخانه یک انسان واقعی را میسازد. تو تازه آمدی کمی بمان متوجه خواهی شد.
مرا به محلی بنام پذیرش بردند. چندین نفر در پذیرش بودند. وقتی وارد پذیرش شدم به اطراف نگاه میکردم. دور تا دور دیوارهای پذیرش سیم خاردار کشیده بودند. یک درب دو لنگه بزرگ هم داشت. یکی از مردها آمد سراغم. گفت بیا بریم اتاق کار خواهر فرشته شجاع مسئول پذیرش. با آن مرد به اتاق فرشته شجاع رفتم. وارد اتاق شدیم. سلام و احوال پرسی کردیم. او از من سئوال کرد از کجا آمدی؟ گفتم از ترکیه. در ادامه گفت به پادگان اشرف خوش آمدی! گفتم پادگان اشرف!؟ من قرار نبود به پادگان بیام. در ترکیه به من گفتند در عراق کارخانه داریم. من برای کار آمدم. در جواب گفت کارخانهای در کار نیست. اینجا مقر مجاهدین است و مجاهدین دارند با رژیم (جمهوری اسلامی) می جنگند. به او گفتم من نمی توانم اینجا بمانم. مرا برگردانید ترکیه. در جواب گفت نمی شود. در پادگان اشرف ورود آزاد است وخروج ممنوع است! در جواب به او گفتم من فرار میکنم. گفت نمی توانی، دولت عراق در بیرون از پادگان اشرف تو را دستگیر میکند و به عنوان جاسوس تو را اعدام می کند. اگر هم فرار کنی و دولت عراق تو را دستگیر کند و تو به آنها بگویی از پادگان اشرف فرار کردم ما تو را تایید نمیکنیم و در جا اعدامت می کنند. پس حواست را جمع کن! فکر فرار به سرت نزند! حالا هم با برادر حمید برو وسایل تدارکاتی را بهت تحویل بدهد.
از اتاق بیرون آمدم. مرا به یک اتاق بزرگ بردند و لباس نظامی و پوتین و یک سری اقلام به من دادند. آسایشگاه مرا مشخص کردند. در آسایشگاه دو سه نفری نشسته بودند. تا مرا دیدند سلام علیک کردند. یکی از آنها به من گفت تو را هم فریب دادند. همه نفراتی که اینجا هستند را فریب دادند.
با شنیدن این حرف بهم ریختم. نمی دانستم چکار کنم تمام مدارکم را گرفته بودند. شب بعد از شام همه نفرات را در محوطه پذیرش جمع کردند. گفتند خواهر فرشته با شما کار دارد. در محوطه جمع شدیم. طولی نکشید فرشته شجاع آمد. سلام و احوال پرسی کرد. در ادامه گفت از فردا یک سری کلاسهای آموزشی برای شما برگزار می شود. این کلاسها را بایستی خوب یاد بگیرید. بعد از آن وارد کلاسهای آموزش نظامی می شوید. الان هم بروید استراحت!
تثبیت حضورم در اردوگاه اشرف
فردای آن روز ما را به یک اتاق نسبتا بزرگ بردند. چهار تا تلویزیون در آن گذاشته بودند. روی صندلی نشستیم. فرشته شجاع باز هم آمد. گفت از امروز نوارهای نشست خواهر و برادر برای شما گذاشته میشود. خوب گوش کنید!
تلویزیونها را روشن کردند. رجوی در رابطه با انقلاب مریم صحبت میکرد. نمیفهمیدم چه میگوید. فکر و ذهنم دنبال این بود که روزنهای پیدا کنم و از پادگان اشرف بیرون بزنم. جلسه بعدی در کلاس شرکت نکردم. جلسه بعد از آن هم همینطور. در آسایشگاه دراز کشیده بودم که یکی از نفراتشان آمد سراغم. گفت خواهر فرشته کارت دارد. با همان مرد به اتاق فرشته رفتم. بی مقدمه گفت چرا در کلاس شرکت نمی کنی؟ از بس بهم ریخته بودم گفتم دلم میخواهد! مگر زور است؟ در اتاق فرشته جر و بحثم شد. در پایان به من گفت از اتاق من برو بیرون تا تو را تعیین تکلیف کنیم.
یک هفتهای هیچ کاری را انجام نمیدادم. بعد از یک هفته به سراغم آمدند. گفتند بعد از ظهر با خواهر فهیمه نشست دارید. من خواهر فهیمه را نمیشناختم. بعد از ظهر از شیشه پنجره بیرون را نگاه میکردم. درب پذیرش باز شد. سر ساعت در محل نشست، دو سه تا زن و نزدیک به بیست مرد وارد پذیرش شدند. من و مابقی حاضر شدیم. فهمیمه با دار و دستهای که با خودش آورده بود در محل نشست حاضر شدند. اول با ما احوال پرسی کرد. در ادامه گفت کلاسها چگونه پیش می رود؟ همه در کلاسها شرکت می کنید؟ چه کسانی در کلاسها شرکت نمیکنند؟ من دستم را بلند کردم. گفت بلند شو! گفت چرا در کلاسها شرکت نمی کنی؟ گفتم دوست ندارم. خوشم نمی آید. گفت تو غلط میکنی! مگر دست خودت است؟ کسی که از بحث های رهبری ما خوشش نیاید به رهبری ما دهن کجی کرده و دشمن ما محسوب می شود. با پای خودت برای مبارزه آمدی. هر چی بهت میگویند باید بگویی چشم! من هم گفتم در ترکیه سر من کلاه گذاشتند و مرا به عراق کشاندند.
این را که گفتم فهیمه حرف مرا قطع کرد. هر چه بد و بیراه بود نصیب من کرد.
فهمیمه ساکت شد. نفراتی که با خودش آورده بود شروع کردند به بد و بیراه گفتن به من. یکی از آنها به من فحش ناموسی داد. من هم به او گفتم خودتی! فهیمه همه را ساکت کرد. گفت تو مجبوری با ما کنار بیایی و هر چه بهت می گوییم را انجام دهی! در غیر این صورت با دولت عراق تماس می گیریم. به آنها می گوییم یک جاسوس را در کنار پادگان اشرف دستگیر کردیم. اول تو را شکنجه میکنند بعد از شکنجه اعدامت میکنند. در ادامه گفت با همه شما هستم هر چی ما به شما میگوییم بایستی انجام دهید. خطاب به من گفت باید تعهد بدهی و امضاء کنی که من تا آخرین قطره خونم با سازمان هستم اگر امضاء نکنی و تعهد ندهی تو را تحویل دولت عراق می دهیم. چارهای نداشتم. تعهد اجباری و امضای اجباری را از من گرفتند.
سازمان مجاهدین یک سازمان تروریستی و فریبکار است. چند سالی که در پادگان اشرف بودم یک فضای بی روحی حاکم بود. زندگی تکراری، سرکوب و تحقیر در نشستها، بد و بیراه گفتن به نفرات شکنجه هر روزه در سازمان بود. در سازمان مجاهدین دوست داشتن ممنوع بود. نمی توانستم با کسی دوست شوم. آیا چنین سازمانی میتواند از آزادی و برابری حرف بزند؟ امیدوارم در آینده نزدیک مریم رجوی و مسعود رجوی را پشت میلههای زندان منتظر محاکمه ببینم. به امید آن روز.
طاها حسینی

