بازداشت یا پذیرش ارتش آزادیبخش ملی ایران!!!

یادم هست، در زمستان 1376، پس از حدود 5 ماه که از دوران درخشان حبس انفرادی ام درشهر شرف اشـرف!می گذشت، رئیس زندان اسکان، مزدور سرسـپرده،” ابولحسن مجتهدزاده” معروف به برادر نبی، شبی از من پرسید: شما ها به این اتــاق چه می گوئیــد؟
تعجـب کردم! پرسیــدم، یعنی چه؟ به”زندان” چه می گوئیـم؟ گفتـم: خب زنـدان انفـرادی…
گفت: نه ببین، اینها را” رژیــم” می گوید! اینجا که زندان نیست! و…
شما اینجـا” تحت برخــورد” هستیــد! ما باین می گوئیم برخـــورد تشـکیلاتی!
من که تازه متوجه اشتباه خودم شـده بودم! گفتـم وای، بدبخت شدم، الان بخاطر اینکه درست جوابش را ندادم، دوباره شرایطم بدتر خواهد شد! و…
سازمان پر افتخــار مجاهــدین! البته” پر افتخار” نه،” سـراسـر افتخار” مجاهــدین!!!” چون یک نقطه سیاه و مبهم و تاریک ندارد! و سراسر افتخار و عزت و سربلندی است!، کارنامه ای درخشان از قلب کردن کلمات و واژه ها دارد، و الحق که استادان خوبی در ذبــح کردن و نجــس کردن کلمات هستند!
شروع بازداشتــم در فرقه برمی گردد به اولین روز ورودم در آن زمستــان سیـاه و تاریـک! در پذیرش!
بازداشتی که نه امیــدی به آزادی بود و نه ملاقاتی! شروع زندانی شدن بود به اتهــام آزادیــخواهی!به اتهام آزادی!
بازداشتی بود تا لحظه نامعلوم” خروج”! دوران صــدام حسین دیکتاتور عراق، را تصــور کنید و اختیارات تامی که به فرقه در سرکــوب آزادیها داده بود! هیچ روزنه امیدی به رهائی نبود…
در پادگان مخوف اشرف، نه حقــوق بشــری بود و نه آزادی!
کاش یاد گرفته بودیم زودتر” نـه” بگوئیم و سالهای عمرمان در حسرت این نمیگذشت که چرا زودتر آن” نـه” سرنوشت ساز را نگفتیم!
کاش در ابتدا بدلیل عدم تمکیـن به رجوی! از طرف فرقه طـرد می شدیم و این اتفاق زودتر می افتاد و سال ها عمر و جوانیمان مصروف اهداف ننگین فرقه نمی شد!
کاش” نـه” گفتن را در کودکی و جوانی زیادتر تمرین می کردیم و اینطور سالیان، شـکار فرقه رجوی نمی شدیم…
بدینسان انسانهای آزادیخواه ولی کم تجربه که روزی در ســودای آزادی و عدالت اجتماعی جذب مجاهدین شدند وبا دادن همـه چیــز به رهبری عقیدتی، به افرادی استحاله می شدند که ننگ زندانبانی و آزار همرزمان سابق خود را نیز باید پذیرا باشند!
در فرقه هر چه بیشتر عنصر تخریبی خود را فعال کنی و بر دیگران”تیغ” بکشی، پاداش بیشتری از رهبری دریافت می کنی!
از” سلام” اولین کلمه ای که هر صبح همه بر زبانمان جاری می کردیم، بگیریـد تا شب بخیر شب، توسط سران فرقه، به همه کلماتی که صبح تا شب ادا می کردیم” تجــاوز” شده بود!
کلمات در درون فرقه ها، هیـچ وقت به طراوت و لطافت کلمات بیرون نیستند، کلمات هم زندانی شدند، به همه چیز در فرقه خیانت شده است! به انسان ها، به وجدان ها و به شرافت وآزادی!!!
این عادت سلطه و چیرگی، عفونت خود را ورای این حدود نیز گسترانید، حکم راندن رهبران خودکامه فرقه بر اعضاء عارضه ای بود که از دوران توحش باقی مانده بود. اما متاسفانه تاثیرات مایوس کننده آن بر روح و جان ما نفوذ می کرد…
آگاهی بخشی به نسل جوان کشورمان! که هنوز در این ساختارهای روانی اجتماعی گرفتار نشده اند! مهمتر از پرداختن به روند احیاء یک عضو رها یافته از فرقه یا یک عضو درون فرقه است! و مسلما، پیشگیری در هر امری از درمان آن کم هزینه تر و مقرون به صرفه تر است…
و همیشه در درون فرقه از خویش سئــوال می کردیــم:
روز ها فکر من اینســـت و به شبها سخنم،
که چراغافـل از احوال دل خـویشتــنــــــم،
از کجا آمـده ام، آمـدنم بهر چــــــه بــــود،
بـه کـجا می روم، آخـــر ننــمائی وطنم…
فرید

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن