پرواز کودکانه به عراق من دقیقاً به یاد نمیآورم که چگونه به عراق آمدم، زیرا در آن زمان بسیار کوچک بودم، اما وقتی به آنجا رسیدم، خاطرات زیادی دارم. به طور کلی، دوران کودکیام در عراق را میتوانم دورهای خوب توصیف کنم که با احساس دلتنگی برای والدینم همراه بود. یادم میآید که مجاهدین در […]
پرواز کودکانه به عراق
من دقیقاً به یاد نمیآورم که چگونه به عراق آمدم، زیرا در آن زمان بسیار کوچک بودم، اما وقتی به آنجا رسیدم، خاطرات زیادی دارم. به طور کلی، دوران کودکیام در عراق را میتوانم دورهای خوب توصیف کنم که با احساس دلتنگی برای والدینم همراه بود. یادم میآید که مجاهدین در عراق چندین پایگاه نظامی داشتند و در این پایگاهها مناطقی مسکونی وجود داشت که خانوادهها در آن سکونت داشتند و “اسکان” نامیده میشد. این نام به معنای محل سکونت در زبان فارسی است. این مناطق مسکونی شامل خانههایی یکشکل و بتنی بود که در ردیفهای موازی، با سقفهای مسطح قرار داشتند.
این خانهها حیاطهای یکشکل داشتند که میشد در آنها چیزی کاشت، اما معمولاً با سنگهای گرد و درختان کوچک خرما پر شده بودند. هر خانه را سه خانواده با هم تقسیم میکردند. هر خانواده یک اتاق خواب برای خود داشت، و کودکان در یک اتاق خواب مشترک با تختهای دوطبقه میخوابیدند. وسط خانه یک اتاق نشیمن با میز و صندلیهای ساده تاشو، یک تلویزیون، یک آشپزخانه کوچک که از اتاق نشیمن قابل دسترسی بود و یک حمام و دستشویی قرار داشت.
در این مناطق مسکونی، چندین انبار و اتاق وجود داشت که شامل انبار مواد غذایی، انبار لباس و انباری با وسایل مختلف بود. این وسایل شامل چراغ قوه، لباس و ساعتهایی بود که افراد از خارج از کشور آورده و برای استفاده نیازمندان گذاشته بودند. یادم میآید که این انبارها برای من بسیار جذاب بودند و گاهی وارد آنها میشدم تا وسایل مختلف را بررسی کنم. ساعتهای زیبا، لوازم بهداشتی و لباسهای جالب زیادی در آنجا پیدا میشد.
یک بار بعد از حمام کردن در وان همراه با یکی از پسرهای همخانهمان، به مادرم گفتم که بدنم کوچک شده است، دقیقاً مثل لباسی که در شستشو آب میرود. از این بابت خیلی ترسیده بودم و از خانه بیرون دویدم و به انبار مواد غذایی رفتم. آنجا یک سطل بزرگ پودر شیر خشک پیدا کردم و با عجله شروع به خوردن آن کردم تا دوباره بزرگ شوم. وقتی به خانه برگشتم، مادرم متوجه شد که اطراف دهانم پر از پودر شیر است و از من پرسید که چه کردهام. وقتی جدی برایش توضیح دادم که مقدار زیادی پودر شیر خوردهام تا دوباره رشد کنم، او نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
این انبارها که در آن افراد میتوانستند بر اساس نیاز خود مواد و وسایل را بردارند، شبیه به یک بهشت بدون طبقات اجتماعی بود. جایی که همه به یک اندازه به منابع دسترسی داشتند و همه چیز رایگان بود. این ایده با شعار اصلی مجاهدین که “تلاش برای جامعهای بیطبقه و توحیدی” بود، هماهنگی داشت. بزرگترها این شعار را هنگام ایستادن در صفوف نظامی و پس از خواندن سرودهای انقلابی با سلاح در دست و در حالت خبردار، در زمین بسکتبال پایگاه فریاد میزدند. گاهی به عنوان کودک نگاهی به این مراسم میانداختم که برایم بسیار جذاب بود.
*توضیح نگارنده:
دورانی که امیر از آن یاد میکند، زمانی است که قرارگاه اشرف بزرگ شده بود و تمام نیروها به آنجا منتقل شده بودند. این اقدام در زمستان 1366 کلید خورد و تا پیش از آن، مجاهدین ابتدا در استانهای کرکوک و سلیمانیه حضور پررنگ داشتند که پس از ورود مسعود و مریم به عراق، به آرامی ساخت قرارگاههای «اشرف، سعید محسن، حنیفنژاد» را آغاز نمودند که تا حدود پاییز 1365 به مرحله استفاده رسیدند. اما یکسال بعد که قرار بود عملیاتها متمرکز شوند و مسعود فرماندهی آنرا برعهده گیرد، بخش زیادی از زمین کشاورزی مردم روستاهای اطراف به قرارگاه اشرف محلق شد و ساختمانهای مختلفی در آن بنا و یا بازسازی شد. یعنی قرارگاه اشرف که حدود 13 کیلومتر مساحت داشت، اندازه آن به بیش از 35 کیلومتر مربع رسید. پس از حمله هوایی ایران به این پایگاه -بهار 1371- بخشی از زاغهمهمات ارتش عراق در بخش شمالی نیز به اشرف ملحق شد و باز هم مقداری بر مساحت آنجا افزوده شد.
ساخت و ساز خانههای مسکونی -در ضلع شرقی اشرف- از سال 1367 برای استفادهی خانوادهها کلید خورد که تا پاییز سال بعد که مریم بهعنوان مسئول اول سازمان انتخاب شد ادامه داشت، اما با ورود مجاهدین به فاز طلاقهای اجباری، پروژه نیمه تمام باقی ماند و فروپاشی خانوادهها از سوی رهبری مجاهدین کلید خورد. از آن پس، تمامی خانههای مسکونی تبدیل به محل آموزش نیروهای ویژه، انباری و یا زندان و شکنجهگاه شدند.
اتاقهایی که امیر به آن اشاره دارد، با عنوان سوپر شناخته میشد که در آن تنقلات، پوشاک، مواد بهداشتی و غیره وجود داشت و افراد میتوانستند با مراجعه به آن نیازهای خود را بردارند. این انبارها تا سال 1367 کم و بیش وجود داشتند اما با ورود نیروهای جدید -اسیران جنگی- به درون مناسبات برچیده شد چون ریخت و پاش زیادی بوجود آمد. لازم به یادآوری است که در تشکیلات رجوی چیزی به اسم پول و یا حقوق و دستمزد وجود ندارد و کلیه نیازهای افراد به صورت تشکیلاتی رفع میشود. برای نمونه: لباس و تجهیزات نظامی به صورت دورهای توزیع میشد، کلیه نیازهای پزشکی از طریق امدادپزشکی مجاهدین قابل حل بود، مواد بهداشتی نیز به صورت ماهیانه به هر نفر تعلق میگرفت و مواد عام بهداشتی هم در سرویس بهداشتی و یا سالن غذاخوری قرار میگرفت. در مورد مواد غذایی نیز روزانه 5 وعده در سالن غذاخوری سرو میشد و افراد نیازی به خرید آن نداشتند. علاوه بر این، هرکس نیاز ویژهای داشت، لیست آنرا به مسئول تدارکات یگان خود میداد تا تهیه شود. البته نیازها چندان وسیع نبود و نفرات میدانستند که سازمان محدودیتهایی هم دارد و به حداقلها قانع بودند. به همین علت،پول تنها در بخش روابط خارجی و خریدهای بیرونی معنا و مفهوم داشت.
ادامه خاطرات امیر:
پایگاه اصلی “اشرف” نام داشت، که به یاد همسر قبلی رهبر مجاهدین، اشرف ربیعی، نامگذاری شده بود. این پایگاه در استان دیاله عراق قرار داشت و بسیار بزرگ بود. در اشرف، مجاهدین علاوه بر مناطق مسکونی، مدارس، خوابگاهها، باغوحش، بیمارستان و انبارهای تسلیحات سنگین و تانک ساخته بودند.
اما ما در پایگاهی دیگر نزدیک بغداد به نام “بدیعزادگان” زندگی میکردیم که بهیاد علیاصغر بدیعزادگان، یکی از بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق در دهه ۶۰ نامگذاری شده بود. این پایگاه کوچکتر از اشرف بود، اما دارای مناطق مسکونی مشابه و امکاناتی مانند پارکهای زیبا، استخر و حوضچههایی با فواره در کنار سالن غذاخوری بود. رهبر سازمان و همسرش نیز در همین پایگاه ساکن بودند، بنابراین این پایگاه از نظر امنیتی بسیار حساس بود و دیوارها و ایستهای بازرسی متعددی در اطراف آن وجود داشت.
تا سن پنجسالگی ما در مهدکودکی که در همان پایگاه بود، مستقر بودیم. مهدکودک من در بدیعزادگان قرار داشت و شامل ساختمانهایی با بخشهای مختلف برای کودکان در سنین مختلف، استخر، باغوحش کوچک، زمین بازی و محوطهای باز بود که در آن میتوانستیم بدویم و دوچرخهسواری کنیم. هر بخش که حدود ۲۵ تا ۳۰ کودک داشت، یک مربی مسئول داشت. یادم میآید که مادرم مدتی در یکی از بخشهای کودکان کوچکتر کار میکرد.

پایگاه بدیعزادگان
*توضیح نگارنده:
قرارگاه “بدیعزادگان” در سال 1365 تأسیس شد. اما در ابتدا “حنیف” نامیده میشد و محل استقرار یک تیپ رزمی به فرماندهی «محمد حیاتی» با 3 گردان رزمی به فرماندهی «علی خداییصفت، پرویز کریمیان و رضا منانی» بود. بدیع تا قبل از ورود زنان به عملیات نظامی، دارای یک گردان پشتیبانی متشکل از زنان و دختران مجاهد هم بود که فرماندهی آنرا عذرا علوی طالقانی برعهده داشت. در این گردان چند مرد با تخصصهای فنی نیز حضور داشتند که شامل: برق، مکانیک، امور تأسیساتی و ساختمانی و غیره میشد. کمتر از یکسال بعد یعنی در تابستان 1366 ساکنین «حنیف» به قرارگاه جدیدی در حاشیه شهر کوت که ابتدا «حنیف 2» و چندسال بعد «فائزه» نامیده شد منتقل شدند. علت جابجایی این بود که فاصله «حنیف» تا مرزهای لرستان در ایران زیاد بود و نیروهای رزمی برای رسیدن به منطقه عملیاتی باید مسیر زیادی طی میکردند و این کار خستگی زیادی به همراه داشت، ضمن اینکه قرارگاه حنیف بهدلیل موقعیت خوب جغرافیایی، امنیت بالایی داشت و بهترین محل برای استقرار رهبر سازمان و همچنین بخشهای غیرنظامی –ستاد سیاسی و ستاد تبلیغات- بود که اینکار پس از جابجایی نیروها به کوت انجام شد. مسعود و مریم رجوی در بخش غربی بدیع -در یک خانه کاملاً حفاظت شده- مستقر شدند.
امیر به همراه والدین خود در همین ایام به بدیعزادگان منتقل شده است، چون پدرش -اسماعیل وفایغمایی- که از اعضای مرکزیت سازمان و یک شاعر پرآوازه مجاهدین به حساب میآمد- در ستاد تبلیغات مجاهدین فعالیت میکرد و مسئولیت کتابخانه مرکزی نیز با وی بود و در همانجا به سرودن شعر میپرداخت.

محمد حیاتی و مریم رجوی
آشنایی با مناسبات مجاهدین
برای یک کودک، درک و تفسیر شرایط خاصی که ما در آن زندگی میکردیم، دشوار بود. محیطی منزوی با مردان و زنانی در یونیفرم که یکدیگر را «برادر و خواهر» صدا میزدند و ما آنها را «عمو و خاله» مینامیدیم.
کودکان مجاهدین هیچگاه وقت زیادی را با خانوادههایشان نمیگذراندند، زیرا والدین عضو سازمان بودند. این به این معنا بود که آنها هیچ زندگی خصوصی یا تعطیلی نداشتند و بهطور تماموقت برای سازمان کار میکردند. به همین دلیل، ما کودکان شبها را در مهدکودکها یا خوابگاههایی که در آنها مستقر بودیم، میگذراندیم. به جای والدین، با مربیان و معلمان که آنها نیز اعضای مجاهدین بودند، ارتباط داشتیم. آنها مسئول مراقبت از ما بودند، وظیفهای که به اندازه دیگر مسئولیتها در “مسیر انقلاب” اهمیت داشت.
تا جایی که یادم میآید، ما فقط اجازه داشتیم یک روز در هفته را در خانههایی که برای خانوادهها در مناطق مسکونی اختصاص داده شده بود، سپری کنیم و آن روز، روز جمعه بود که در ایران بهعنوان تنها روز تعطیل شناخته میشود. ما را سوار اتوبوس میکردند و روزهای جمعه به آن مناطق مسکونی میبردند و روز بعد، یعنی شنبه، ما را به مهدکودک یا مدرسه شبانهروزی برمیگرداندند. مدت زمانی که واقعاً میتوانستیم در خانه و کنار والدینمان باشیم، کاملاً بستگی به موقعیت و مسئولیتهایی داشت که والدینمان در سازمان داشتند.
*توضیح نگارنده:
(زمانی که به عراق رفتم، سن و سیمای من به شکلی بود که مابین بچههای مدرسه و نیروهای نظامی به حساب میآمدم. یعنی یکی از انگشتشمار نیروهای رزمی در آن سن بودم، به همین خاطر، برخی از بچههای مدرسه تمایل نداشتند مرا عمو صدا بزنند چون تفاوت زیادی بین من و خودشان نمیدیدند و حتی یادم هست یکی از آن بچهها وقتی مرا -در لباس نظامی میدید- ناخواسته نسبت به من حسادت و دافعه داشت، درحالی که مادرش مرا -در کنار پسرش- خیلی دوست داشت و به من محبت میکرد. یک مادر دیگر هم بود که مرا مثل بچههای خودش که در مناسبات بودند میدانست. یک دخترش دوسال از من کوچکتر بود و یک پسرش هم که به مدرسه میرفت با من 4 سال اختلاف سن داشت. البته همگی در نهایت مثل امیر –با شروع عملیات فروغ جاویدان- لباس نظامی پوشیدند. متأسفانه آن مادر و دخترانش در همان عملیات کشته شدند.
محلهایی که امیر از آن با عنوان مناطق مسکونی یاد میکند، قبل از اینکه در قرارگاهها ساخته شوند، ابتدا هتلهایی چندین طبقه در بغداد و کرکوک بودند که سازمان آنها را اجاره کرده بود. طبقات همکف و زیرین آن محل کار و سالن غذاخوری، و طبقات فوقانی آنها برای حضور خانوادهها در روزهای پایانی هفته در نظر گرفته شده بود. این هتلها در کرکوک «پایگاه شفایی» و در بغداد «پایگاه طباطبایی» نامیده میشدند. پس از طلاقهای اجباری، ساختمان طباطبایی تبدیل به بیمارستان شهری مجاهدین شد و سایر پایگاهها در کرکوک و سلیمانیه نیز به مرور برچیده شدند. طبقه همکف پایگاه شفایی، محل طبخ غذای مجاهدین در کرکوک، و طبقه همکف طباطبایی محل آماده سازی مواد پروتئینی برای مقرهای بغداد و قرارگاه حنیف بود.
اما پس از آن، ساخت سازههای مسکونی در قرارگاه اشرف و بدیعزادگان آغاز شد تا خانوادهها در پایان هفته، مجبور به تردد داخل شهر نباشند. اینکار برای سازمان منافع «امنیتی و اقتصادی» داشت. من در پاییز 1365، مدتی در پایگاه شفاهی کار میکردم و آنگاه به طباطبایی منتقل شدم. محل استراحت ما، 200 متر آنسوتر در «پایگاه جلالزاده» با مسئولیت زنی به اسم «خواهر تهمینه» بود. در زمان جنگ ایران و عراق، یک موشک اسکاد در نزدیکی آن برخورد کرد. این پایگاه چندین طبقه نیز بهعنوان سرپل مجاهدین محسوب میشد و بسیاری از مسئولین به آن تردد داشتند.
آن زمان نقل و انتقال خانوادهها و هواداران از آمریکا و اروپا به عراق آغاز شده بود. لذا به صورت دائم نفرات جدیدی با فرزندان خود به این پایگاه منتقل میشدند تا به مرور به محل اصلی خود بروند. بهدلیل ورود نیروهای جدید از خارج کشور، فضای داخلی مجاهدین تا حدودی بازتر شده بود و آن انقباض سابق را نداشت. تا قبل از آن، فضای حاکم بین زن و مرد کاملاً سنتی بود و زنان در محیط عمومی کمتر دیده میشدند و وظایف خاص خود را در محیط کاملاً زنانه داشتند و پوشش آنها نیز همچنان مانتو-شلوار و روسری بود که در ایران میپوشیدند، اما با ورود سازمان به فاز جدید که بعداً منجر به تأسیس «ارتش آزادیبخش ملی» شد، فضا کمی از حالت سنتی فاصله گرفت و مناسبات بین زنان و مردان مجاهد بازتر شد و پوشش آنها نیز به تونیک-شلوار و یک روسری که مثل قبل چندان بسته نبود تغییر شکل داد. قرار بود زنان نیز مثل مردان کلاه نظامی سر بگذارند که بعد از یک تست کوتاه، منتفی گشت و بجای آن از روسری زرشکی برای مراسمها و جشنها، روسری خاکی برای عملیاتها و روسری سبز برای حالت معمول استفاده شد.
گسترش حضور خانوادهها و کودکان آنها در عراق، زمینه را برای ساخت و ساز خانههای مسکونی و مدارس بزرگتر مهیا ساخت. چند ماه قبل از آن، مدرسه مجاهدین در کرکوک قرار داشت که از اتصال چند خانه مسکونی بوجود آمده بود. اما از اواخر سال 1365، مدرسه و مهدکودک مجاهدین در قرارگاه اشرف تأسیس شد که شامل چندین ساختمان پنلی فرانسوی و یا بتونی میشدند. خانههای مسکونی نیز در امتداد ضلع شرقی قرارگاه اشرف ساخته شدند. در مقر بدیع تا زمانی که من در آنجا بودم، هیچ مدرسه و مهدکودکی وجود نداشت و کودکان عصر پنجشنبه با اتوبوس از اشرف به بدیع منتقل میشدند تا یکروز کنار والدین باشند و صبح شنبه نیز به اشرف بازگردانیده میشدند.
اینکه امیر میگوید مهدکودک آنها در بدیع بوده، ممکن است مربوط به چندماه جنگ کویت یا بعد از آن تا انتقال کودکان به خارج باشد، چون کلاً یک مجتمع آموزشی شامل مهدکودک، کودکستان، دبستان، مدرسه راهنمایی و دبیرستان وجود داشت که همگی در کنار هم در بخش جنوب شرقی اشرف واقع بودند.)

ادامه خاطرات امیر:
والدین من که در همان زمان هم از اعضای بلندپایه سازمان بودند، بسیار مشغول بودند و به ندرت در خانه حضور داشتند. گاهی مجبور میشدم به دفتر پدرم بروم -که یکی از اعضای “مرکزیت” سازمان مجاهدین بود- و روزهای تعطیلم را در اتاق کار او بگذرانم. دفتر او در داخل ساختمانهای باریکی قرار داشت به اسم بنگال که با راهروهای بلند به هم متصل بودند و به او اتاقی داده بودند که روی دربِ آن، اسمش بر روی یک پلاک نصب شده بود. وقتی بهعنوان یک کودک ۵ یا ۶ ساله وارد اتاقش میشدم، بوی آشنای او که همیشه به من حس امنیت میداد، به مشامم میرسید. در اتاقش یک میز کار، یک قفسه پر از کتاب و دفتر، یک تخت روبهروی میز برای استراحت و همچنین چند دمبل با وزنههای قرمز داشت که با آنها تمرین میکرد. در قفسه کتابهایش همیشه یک سازدهنی هم بود که هر وقت از نوشتن خسته میشد یا قصد داشت موسیقی برای اشعار و سرودهای انقلابیاش بسازد، با آن مینواخت.
شغل پدرم شامل نوشتن اشعار انقلابی و سرودهایی بود که بسیاری از آنها به رهبر سازمان و همسرش تقدیم شده بودند. اما او همچنین اشعاری درباره برادر کوچکش امیر، که اعدام شده بود، نوشته بود و یکی از بلندترین اشعارش در کتابی به نام “حصار” (به معنای نرده یا مانع)، که هنگام تولد من سروده بود، به من تقدیم شده بود. در این شعر احساساتش را نسبت به من بیان کرده بود؛ احساساتی که در حالت عادی بیان آنها برایش دشوار بود. او همچنین اشعاری درباره موضوعاتی همچون زندگی، بیکرانگی جهان، قدرت عشق و… نوشته بود.
همیشه حس میکردم پدرم شخصیتی دوگانه دارد. یک شخصیت که در برخوردهای روزمره آشکار بود؛ گاهی جدی و کمحرف، گاهی شوخطبع و گاهی غرق در افکار خود، یا حتی آوازخوان در خیابان. شخصیت دیگر، عمیق و فلسفی بود که در اشعارش بهوضوح دیده میشد. در شعرهایش حتی اشیای بیجان مانند پردهها جان میگرفتند. یادم میآید در یکی از کتابهایش نوشته بود که پردههای اتاقش در تابستانهای گرم عراق، با تاب خوردن و جیرجیر کردن، گویی از خورشید سوزان شکایت میکردند.
بهعنوان یک کودک، بهسرعت متوجه شدم که داشتن پدری که شاعر مشهوری در سازمان بود، یک امتیاز محسوب میشد. این امتیاز را زمانی حس میکردم که اعضای سازمان همیشه در مواجهه با من از پدرم تعریف میکردند یا مرا بهعنوان “پسر شاعر” معرفی میکردند. آنها دائماً از من میپرسیدند: «آیا وقتی بزرگ شدی، مثل پدرت شاعر میشوی»؟ که این سؤال گاهی برایم آزاردهنده بود، اما همیشه در پاسخ میگفتم: “بله” و باعث خنده آنها میشدم.
*توضیح نگارنده:
(آنچه امیر در مورد «امتیاز» میگوید نکته مهمی است که من سالها طول کشید تا به آن برسم، چرا که عمیقاً به «عدالتجویی، برابریخواهی و ضد تبعیض بودن» مسعود و مریم اعتقاد داشتم و به همین خاطر، نمیتوانستم این نابرابری و تبعیض را در درون مناسبات مجاهدین تشخیص دهم. البته در سالهای اول آشناییام با سازمان نیز برخوردی با این مسائل نداشتم که متوجه آن بشوم، ولی پس از جنگ کویت و تشدید فشارهای تشکیلاتی و ایدئولوژیک، آرام آرام متوجه شدم که داشتن برخی ویژگیها میتواند بین افراد تمایز ایجاد نماید و آنها را خیلی اوقات از برخوردهای سخت تشکیلات مصون کند که همین یک امتیاز نامحسوس برای برخی اعضا بود. نمونه این ویژگیها این بود که:
– فرد ساکن کشورهای غربی و یا دارای تابعیت آنجا باشد و از همانجا به عراق منتقل شده باشد،
– فرد تنها نباشد و بجز خودش تعداد دیگری از اعضای خانوادهاش نیز در تشکیلات باشند،
– فرد نسبت خانوادگی با یکی از مسئولین سازمان داشته باشد،
– تعدادی از اعضای خانواده فرد، ساکن کشورهای غربی و از هواداران فعال مجاهدین باشند،
– فرد در بین مقامات غربی و غیره نفوذ داشته باشد و یا شناخته شده باشد.
مجاهدینی که یکی از ویژگیهای فوق را داشتند، از این امتیاز که «هیچگاه مورد بیاعتمادی و برخورد سخت قرار نگیرند»، برخوردار میشدند و اگر هم ضعف و ایرادی در آنها مشاهده میشد، به نرمی با آنها گفتگو میشد تا مسائل خود را حل کنند. البته نیازهای صنفی و رفاهی اینگونه افراد نیز بسیار زودتر حل میشد و خودشان میتوانستند از شهر خرید کنند و یا اگر اقوام آنها در خارج بودند، میتوانستند برایشان چیزهایی هم ارسال کنند. یادم هست داشتن جهتیاب (جیپیاس) برای همگان ممنوع بود، اما یکی از اعضا که والدین او عضو شورای ملی مقاومت بودند، برایش یک «جیپیاس» خریده بودند و به عراق آورده بودند و براحتی از آن استفاده میکرد. اینگونه افراد معمولاً به دلار یا دینار هم دسترسی داشتند و تشکیلات پول مورد نیاز را در اختیار آنان قرار میداد که اگر تردد داشتند، بدون پول نباشند. امیر هم از امتیازات زیادی برخوردار بود که هیچکدام از ما از آن برخوردار نبودیم.
در مقابل، افرادی که هیچگونه حامی و پشتیبان نداشتند و کسی از حضورشان در تشکیلات مطلع نبود، با هر ضعف و نقدی که از خود نشان میدادند به شدت زیر ضرب میرفتند و برخوردهای سخت و کوبندهای با آنها صورت میگرفت.)
ادامه خاطرات امیر:
پدرم در آن زمان که در پایگاههای نظامی مجاهدین در عراق زندگی میکردیم، مردی خوشهیکل و خوشقیافه بود. او در حدود ۳۷-۳۸ سالگی بود، شانههای پهنی داشت و موهای سیاهش در اطراف شقیقهها سفید شده بود. یادم میآید که وقتی بازوهایش را منقبض میکرد، ماهیچهای سخت و بزرگ ظاهر میشد که من آن را “پرتقال” صدا میزدم. او قبلاً عضو باشگاه بوکس دانشگاه در ایران بود و در جوانی جوایز زیادی کسب کرده بود.
در سالن غذاخوری بزرگی که همه اعضای ساکن و شاغل در پایگاه در آن غذا میخوردند، یک شب مردی از من پرسید آیا پدرت آنقدر قوی است که میتواند درب بطری نوشابه را با انگشتانش خم کند؟ من فوراً درب بطری را برداشتم و به سر میز پدرم رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. پدرم درب بطری را کنار گذاشت و بهجای آن، یک سکه پنج دیناری عراقی از جیبش درآورد. این سکه پهن و پنجضلعی بود و ارزشش بیش از پنج دلار بود. او سکه را بین انگشت شست و سبابهاش قرار داد و شروع به فشار دادن کرد. در نهایت، آن را خم کرد تا دو سر سکه به هم رسیدند. سپس آن را به من داد و گفت که به آن مرد نشان بدهم. وقتی سکه را به او نشان دادم، دیدم که با دهانی باز از تعجب به آن خیره شده بود.
من بهیاد دارم که پدرم تعدادی شعر نوشته بود که از شب دفاع میکرد و در آنها از اینکه ستارهها و ماه که بسیار زیبا هستند، به بیرحمی و وحشت متهم شدهاند، ابراز تأسف کرده بود.
پدرم یک داستان نسبتاً دردناک از شبی تعریف کرد که من نزد آنها بودم. او گفت که من عادت داشتم نیمهشب از خواب بیدار شوم، از اتاق کودکان بیرون بروم و بدون اینکه در بزنم یا وارد اتاق خواب والدینم شوم، بیرون اتاقشان مینشستم تا زمانی که خوابم میبرد. وقتی به خواب میرفتم، سرم به درب برخورد میکرد و والدینم صدای ضربههایی که به درب میخورد را میشنیدند. آنها مرا به داخل اتاق خواب میبردند، چون دلشان برایم میسوخت و نمیخواستند که بیرون از اتاق خواب و روی زمین بخوابم. اما در عین حال، آن شبها از معدود شبهایی بود که میتوانستند با یکدیگر خلوت کنند و طبیعی بود که میخواستند یک شب برای خودشان داشته باشند.
پدرم یک تخت در اتاق کارش در بدیعزادگان داشت و بیشتر شبها را در اتاق کارش سپری میکرد، در حالی که مادرم در خوابگاههای مشترکی میخوابید که در بخشی از محل کارش قرار داشت.
اولین دیدار با مسعود و مریم در بدیعزادگان
بدیعزادگان همانطور که گفتم یک پایگاه امنیتی در نزدیکی بغداد بود که ما در آن زندگی میکردیم و رهبر سازمان و همسرش نیز در همان پایگاه بودند. به یاد دارم که یک شب هنگام شام در سالن بزرگ غذاخوری، ناگهان همه بلند شدند و به سمت درب ورودی سالن رفتند. صدای تشویق و شادی بلند شد. من هم از جایم بلند شدم و به سمت جمعیت دویدم. دیدم که مسعود رجوی و همسرش مریم به سالن آمدهاند تا با ما دیدار کنند.
در اواخر دهه هشتاد میلادی (دهه 60)، اعضای مجاهدین، بهویژه کسانی که در بدیعزادگان بودند، افراد باسابقه و مورد اعتماد سازمان بودند. به همین خاطر رهبر و همسرش بدون همراهی محافظان در میان اعضا حضور پیدا میکردند. آنها به میان جمعیت آمدند و در جایی نشستند و کودکان به نوبت نزد آنها رفتند. من نیز پیش مریم رجوی رفتم. وقتی مرا دید، با لبخندی بزرگ مرا شناخت. هر دوی آنها یونیفورمهای نظامی سبز رنگ بر تن و اسلحهای کمری داشتند. بهیاد دارم که مریم رجوی متوجه شد که من به اسلحهاش نگاه میکنم. او پرسید که آیا میخواهم آن را بگیرم و به پدرم بدهم. من جواب دادم: «نه، ممنون، پدرم خودش یک اسلحه دارد» و او خندید.
در آن زمان، مجاهدین اسلحههای کلاشینکف خود را در راهروهای خوابگاهها در جاهای مخصوص نگه میداشتند. این اعتماد در میان اعضا برایم بسیار جالب بود. البته بعدها این وضعیت با ورود افرادی که سابقاً در جنگ ایران و عراق در طرف ایران بودند و سپس به اسارت عراق درآمده بودند، تغییر کرد.
خاطرهای دیگر مربوط به زمانی است که در محل کار مادرم بودم. آنها اسلحههای خود را برای نظافت به اتاقی بردند. همه قطعات را جدا کرده و در تشتهایی از بنزین و نفت شستشو میدادند. خشابها نیز جداگانه خالی و تمیز میشدند.
من بهیاد دارم که وقتی یکبار خشاب مادرم را پر میکردم، همش به دنبال گلولههایی با نوک سبز در ظرف پلاستیکی میگشتم، یعنی آنهایی که میتوانستند در تاریکی بدرخشند. در ذهن کودکانهام، نمیخواستم مادرم در شب گم شود و این کار برایم راهی برای محافظت از او بود.
*توضیح نگارنده:
اعضای مجاهدین تا سال 1368، سلاح و تجهیزات انفرادی خود را در آسایشگاه نگهداری میکردند. یک اصل در مجاهدین حاکم بود که «مجاهد از سلاح خود جدایی ناپذیر است». بر این اساس، سلاح بخشی از وجود مجاهدین بود و میبایست آنرا در کنار خودشان نگه دارند. به همین خاطر، یک جاسلاحی در هر آسایشگاه وجود داشت که نفرات سلاح خود را روی آن قرار میدادند و سایر خشابها نیز در کمد انفرادی قرار داده میشد. البته ورود مهمات انفجاری مثل نارنجک و موشک به داخل آسایشگاه ممنوع بود.
از تابستان 68 که سازمان توانست با فریب، تعداد زیادی از اسرای جنگی ایران و عراق را به قرارگاه اشرف منتقل کند، حوادثی بوجود آمد که زمینهساز تغییر در مناسبات مجاهدین شد. درگیری بین چند تن از این افراد که بر روی همدیگر سلاح کشیده بودند، باعث شد که کلیه سلاحها و مهمات به اسلحهخانه منتقل شود و درب آن نیز دوقفله شود تا هیچکس به آن دسترسی نداشته باشد. از آن پس، فقط در هنگام تمرین و مأموریت، نیروها مسلح میشدند. البته مسائل دیگری هم به مرور بوجود آمد که باعث شد، ضوابط سفت و سختتری بر مناسبات حاکم شود که در ادامه به آنها اشاره خواهم کرد.
ادامه دارد…
حامد صرافپور














