پنجشنبه, ۹ بهمن , ۱۴۰۴
برادر عباسعلی می خواهم انصراف بدهم 17 شهریور 1398

برادر عباسعلی می خواهم انصراف بدهم

روزی که رجوی چراغ ها را خاموش کرد در تشکیلات و مناسبات فرقه ای رجوی همیشه به ما القاء میشد که هر که توان ماندن ندارد میتواند به راحتی خارج شود و حتی اگر مورد رودربایستی و خجالت با مسئولین و جمع دارد به صورت نسبتا پنهانی یعنی فقط مسئول مستقیم و رهبری بداند میتوان […]

بعد از ۳۶ سال تنها فرزندم را دیدم 16 شهریور 1398

بعد از ۳۶ سال تنها فرزندم را دیدم

دیدار محمد تورنگ با مسئول انجمن نجات خراسان رضوی و خانواده های خراسان رضوی در سفر به شهرهای مشهد ، سبزوار ، تربت حیدریه ، خواف محمد تورنگ رهایی یافته از فرقه رجوی در سال 96 موفق شد از آلبانی به ایران نزد خانواده اش در جزیره قشم برگردد. او بیش از 30 سال از […]

تا به حال جشن”زیل” را شنیده اید؟! 13 شهریور 1398

تا به حال جشن”زیل” را شنیده اید؟!

یکی از شبها که از خستگی در خواب ناز بودیم درب آسایشگاه با شدت باز شد و چراغها روشن. از خواب پریدیم فکر کردیم موشک به مقر خورده! به فردی که چراغها را روشن کرد گفتیم چه خبر شده در جواب گفت: آماده شوید بروید زمین صبحگاه! ازآنجایی که من تاسیسات بودم به من گفتند […]

بارها خبر مرگ من را به پدرو مادرم داده بودند 13 شهریور 1398

بارها خبر مرگ من را به پدرو مادرم داده بودند

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت چهل و ششم لحظات به سختی می گذشت. بالاخره جواد کاشانی برگشت و گفت ویزای خروج را گرفتم ، برویم. نفس راحتی کشیدم و راه افتادیم. از قرارگاه خارج و به سمت انتهائی ترین قسمت شرق اشرف مسیررا طی کردیم به یک سه راهی رسیدیم که یک سمت […]

حس مشترک، شیرینی زندگی بدون فرقه 12 شهریور 1398

حس مشترک، شیرینی زندگی بدون فرقه

اخیرا مشغول کار بودم موبایلم به صدا درآمد. سعید باقری (عضو پیشین «مجاهدین») یکی از دوستانم بود. پس از احوالپرسی از من خواست دیداری با هم داشته باشیم تعارفات بالا گرفت فهمیدم که خانوادگی قصد دارند چند روزی مهمان ما باشند استقبال کردم بالاخره آقای سعید باقری همراه با زن و دو فرزندش زنگ خانه […]

پدر و مادرم در اسارت به دیدارم آمدند 10 شهریور 1398

پدر و مادرم در اسارت به دیدارم آمدند

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت چهل و پنجم ناامیدی برادر مرگ است و من دیگر امیدی به دیدار مجدد خانواده نداشتم. اما گویا پدر و مادر این دو نعمت بزرگ خدادادی اینطور فکر نمی کردند. در اتاق جمیله (فرمانده قرارگاه )، در حال سئوال پیچ شدن بودم که لحظه ام چیست؟ بعد از […]

عبدالحمید رئوفیان: بعد از رهایی همچنان درگیر شکنجه ها هستیم 10 شهریور 1398

عبدالحمید رئوفیان: بعد از رهایی همچنان درگیر شکنجه ها هستیم

عبدالحمید رئوفیان در سال 1367 اسیر سازمان مجاهدین گردید و مدت 25 سال در آنجا گرفتار مناسبات فرقه ای سازمان بوده است. وی می گوید: شکنجه های روحی و روانی سران فرقه رجوی بر روی عناصر خود به حدی ست که حتی بعد از رهایی نیز گریبانگیر آنها میباشد.

نصرالله مجیدی – از فرمانده سیامک تا قلوس 06 شهریور 1398

نصرالله مجیدی – از فرمانده سیامک تا قلوس

خاطرات قادر رحمانی از مناسبات فرقه رجوی شهریور سال ۱۳۷۳ روز پنج شنبه بود که برای مسابقه والیبال به محور ۹ رفتیم. آن موقع ما در محور ۷ مستقر بودیم. یکی از بچه ها بنام «محمد. گ» فردی را نشانم داد و گفت آیا او را می شناسم گفتم بله که می شناسم اسمش نصرالله […]

بالاخره فرار کردم – سرگذشت محمد تورنگ 05 شهریور 1398

بالاخره فرار کردم – سرگذشت محمد تورنگ

محمد تورنگ نجات یافته از فرقه رجوی در آلبانی که اکنون همراه با خانواده ساکن جزیره قشم می باشد روز دوشنبه 28 مرداد 98 در دفتر مرکزی انجمن نجات در تهران برای هماهنگی برخی امور مربوط به انجمن حضور یافت و برای حاضرین در انجمن از سرگذشت جالب خود گفت: “از سال 1358 در دبی […]

روزی که موشک استراتژیک مریم دراشرف فرود امد 04 شهریور 1398

روزی که موشک استراتژیک مریم دراشرف فرود امد

درجریان نشست های موسوم به بند”ر” ؛ مسعود رجوی در حضور هزاران نفر از اعضا ادعا کرد. ما با اعزام مریم یک موشک استراتژیکی به قلب بورواژی شلیک می کنیم.موشکی که بسا هزاران بار خطرناک تر و ویران کننده تر از بمب اتم است. ما درنظر داریم پوزه رژیم و بورژوازی ضدانقلابی را توامان به […]

بالاخره خانواده ام به اشرف رسیدند 04 شهریور 1398

بالاخره خانواده ام به اشرف رسیدند

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت چهل و چهارم سالها اسارت در فرقه رجوی ادامه داشت تا به عنوان اسیر جنگی از طرف نیروهای ائتلاف شناخته شدیم. اسارت در اسارت! انگار سرنوشت ما با اسیری و اسارت رقم خورده بود. اما پس از شروع جنگ عراق و فرار صدام حسین، دیگر شرایط جدیدی بر […]

روزی که از اسارتگاه فرقه مجاهدین خلق گریختم – قسمت دوم 03 شهریور 1398

روزی که از اسارتگاه فرقه مجاهدین خلق گریختم – قسمت دوم

خاطرات کاظم پورخفاجیان شنیدن کلمه اعدام و پیوستن به دشمن آن هم در زمان جنگ مرا به فکر فرو برد و باعث شد تا مدتی حرفی نزنم. ولی شرایط زندگی در اشرف و بخصوص ضوابط سخت و دست و پا گیر تشکیلاتی که فرد را ناگزیر به اطاعت بی چون و چرا می کرد و […]

blank
blank
blank