چهارشنبه, ۲۰ خرداد , ۱۴۰۵
تیم چهار نفره فرار در چادر ما جمع شدند 14 آبان 1398

تیم چهار نفره فرار در چادر ما جمع شدند

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت شصت و سهبچه ها بعد از فورمیشن در حال برگشتن به چادرهایشان بودند. عده ای هم که ساعتها غرق درکارهای خودشان در چادرهایشان بودند و فرصت نکرده بودند که طی بعدازظهراز چادر بیرون بیایند، در محوطه ایستاده و گپ و گفت های چند نفره شان به چشم می […]

هرچقدر از پنجره آنها را صدا زدم نشنیدند 11 آبان 1398

هرچقدر از پنجره آنها را صدا زدم نشنیدند

خاطرات غلامعلی میرزایی برای آنهایی که هنوز مجاهدین خلق را نمی شناسند ـ قسمت دهم در همان وضعیت با چند سرباز که هرکدام کابل های سیمی دستشان بود من را به سمت دیگر کمپ بردند که در هر دو سمت یک ساختمان دو طبقه بود و روی دیوار هرکدام شماره بلوک یا همان قاطع را […]

عملیات خروج از تیف و شناسائی اطراف 09 آبان 1398

عملیات خروج از تیف و شناسائی اطراف

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت شصت و دو کل این عملیات شناسائی و برگشت را فقط تیم 4 نفره ی ما می دانست و احدی حق صحبت با بقیه در این مورد را نداشت ، چرا که تعداد بسیار انگشت شماری در تیف بودند که برای آمریکائی ها جاسوسی کرده و برای خودشیرینی […]

ماجرای هنگ حنیف چه بود؟ 08 آبان 1398

ماجرای هنگ حنیف چه بود؟

یک روز در پادگان اشرف در مقری که مستقر بودیم از طریق بلندگو اعلام کردند به سالن مراجعه کنید پیام است. ما هم طبق معمول آماده شدیم و رفتیم سالن غذا خوری. چند دقیقه ای در سالن نشسته بودیم مسئول مقر زنی بنام فرزانه میدان شاهی وارد سالن شد و گفت برادر پیام داده آنهم […]

فرار من از زندان تیف 08 آبان 1398

فرار من از زندان تیف

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت شصت و یک حاکم نبودن قوانین مدون بر روابط بین افراد در تیف و رنگارنگ بودن افراد در آن هوشیاری بیشتری می طلبید. بازار شایعه ها در تیف داغ بود. هر روز یک شایعه ای از گوشه ای از تیف براه می افتاد. چون ارتباطات ما هم از […]

اینگونه سازمان شد سازمان مریم و مسعود 02 آبان 1398

اینگونه سازمان شد سازمان مریم و مسعود

خاطرات رحمان محمدیان از مهرماه در فرقه رجوی ـ قسمت اول برای کسانی مثل من که عمری رادر این فرقه بی ریشه گذرانده و دوران پوست انداختن و واگشت این فرقه را به چشم دیده اند یعنی شاهد سیر نزولی این فرقه به اسفل السافلین ضلالت و سردرگمی بوده اند، مهر ماه و حوادث آن […]

طبقات مختلف در تیف 30 مهر 1398

طبقات مختلف در تیف

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت شصت در تیف آمریکائی ها، دسته بندی ها و طیف های مختلفی در اسارت بودند. اصلی ترین و بیشترین قشر مربوط به کاریابانی می شد که سازمان با روش های آدم ربائی و فریب از ترکیه به عراق کشانده بود و به آنها خیانت کرده بود. این طیف […]

فرار از تیف 25 مهر 1398

فرار از تیف

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت پنجاه و نهم در صحبت های مسئولین آمریکائی ، هیچ چشم اندازی برای خروج دیده نمی شد. گویا سازمان با آمریکائی ها تبانی کرده بودند که ما را در تیف بپوسانند. آنقدر نگه دارند تا مجددا مثل اسرائی که از عراقی ها تحویل گرفته بودند ، ما را […]

مرضیه سراغ دانشمند بند رخت هسته ای را می گرفت 24 مهر 1398

مرضیه سراغ دانشمند بند رخت هسته ای را می گرفت

خاطره ای تلخ در قالب طنز از حضور خانم مرضیه در اشرف مسعود رجوی برای بزرگ نمایی اعلام بیرونی به اصطلاح ریاست جمهوری مریم از هیچ کلک وحقه وشیادی دریع نکرد. یکی از این ترفندهای فرقه کشاندن خانم مرضیه به عراق و پادگان اشرف بود. مسئولیت اجرای این سناریو هم با مریم بود. مریم رجوی […]

زندان سازی در لیبرتی 24 مهر 1398

زندان سازی در لیبرتی

جزو سری پنجم یا ششم بودم که از پادگان اشرف به پادگان لیبرتی در فرودگاه بغداد منتقل شدم وقتی به آنجا رسیدم هوا خیلی گرم و زندگی ما همش در کانکسهایی بود که آمریکاییها بجا گذاشته بودند. اولین بار که وارد کانکس شدم جز تعدادی تخت درب و داغون چیزی نبود و گفتند همین کانکس […]

تماس تلفنی از تیف با خانواده ها، برقرار شد 22 مهر 1398

تماس تلفنی از تیف با خانواده ها، برقرار شد

خاطرات سیاه، محمدرضا مبین – قسمت پنجاه و هشتم در جاهائی مثل تیف ، معمولا قومیت ها دورهم جمع شده و از منافع همدیگر دفاع می کنند. بر روابط حاکم تیف در مجاورت اشرف هیچ قانون مدون و خاصی حاکم نبود. دقیقا مثل دوران سربازی که بعدازظهرها و شب ها و روزهای تعطیل در اختیار […]

راضی بودیم در بدترین شرایط باشیم، اما در در تشکیلات نباشیم 20 مهر 1398

راضی بودیم در بدترین شرایط باشیم، اما در در تشکیلات نباشیم

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت پنجاه و هفتم آسمان پر ستاره ، اولین لحاف من در شب اول آزادی بود. در سازمان آنقدر خفقان و سرکوب بود که سالها فرصت نشده بود که ستاره ها را ، دل سیر نگاه کنم. شب اول بعد از سالیان اسارت، بسیار خاطره انگیز بود. کسی نبود […]

blank
blank
blank