گفتگو با آقای نصیر حیدری ـ قسمت پنجم
به نظرم نشست نقطه مثبت فقط به خاطر فریب دادن بچه های حاضر در اشرف بود تا دل آنها را به دست آورند. به خاطر اینکه قبل از این نشست آمریکائیها دو صفحه مواد حقوق بشر به سازمان داده بودند که توسط مژگان در یک نشست عمومی خوانده شد. قرار این بود بچه ها خودشان در سالن اجتماعات این برگه ها را از آمریکائیها بگیرند و امضاء بکنند به همین دلیل برای اینکه هندوانه زیر بغل بچه ها بگذارند این دوره از نشست ها را برگزار کردند
خاطرات مرضیه قرصی – قسمت بیست و هفتم
روز آخر برای بچه های کمپ که به جهت کمک و همدلی به من پول داده بودند. نامه تشکر آمیز نوشتم و همچنین به مسئولین سازمان مجاهدین و به مریم رجوی هم نامه نوشتم که پولها و طلاهای مرا سر انجام ندادید و در نامه ی سراسر گلایه آمیزم اشاره کردم که او یعنی مریم هر روز در اروپا یک نوع لباس می پوشد، پشت تلویزیون ژست می گیرد و از کمک به خلق ایران به دروغ حرف می زند. در نامه به مریم گوشزد کردم شما دم از عاطفه می زنید اما عاطفه ندارید اگر واقعا بویی از عواطف انسانی برده بودید مرا چندین سال از فرزندم سعید دور نگه نمی داشتید.
خاطرات اکبر محبی عضو رها شده مجاهدین – قسمت آخر
وقتی خودم تصمیم به فرارگرفتم با خود گفتم ولو جسدم بدست خانواده ام بیفتد دیگراینجا نخواهم ماند وفرارم را عملی کردم. بعد از یک ربع متوجه فرارم شدند وتعقیبم کردند اما واقعا برایم معجزه شد به سختی ازموانع و حصارهای زندان اشرف عبورکردم وخودم را به مقر نیروهای امریکاییها رساندم و نفسی تازه کردم.درابتدا خودم را معرفی کردم که بعنوان ناراضی صف مجاهدین را ترک کردم و آنها نیزمطابق وظایفشان عمل کردند و مرا تحویل عراقیها دادند تا مراحل قانونی طی شود
از خاطرات اکبر محبی عضو رها شده از مجاهدین – قسمت سوم
میگفتند که انهایی که در انجمن نجات کار میکنند اطلاعاتی هستند و خانواده ها را شکنجه میکنند و مشتی مزخرفات دیگر که حقیقتا ما هم تحت تاثیر قرار میگرفتیم. هرچند خودم انتخاب کردم که فرار بکنم و به نزد خانواده ام وبه وطن برگردم شما باور نمیکنید وقتی به گیلان آمدم و میخواستم در داخل انجمن نجات خانواده ام را ملاقات بکنم وقتی در ورودی ساختمان تابلوی انجمن نجات را دیدم بجد ترسیدم و وحشت کردم و این از آثار القائات مناسبات فرقه کثیف رجوی بود.
خاطرات اکبر محبی عضو رها شده از مجاهدین – قسمت دوم
سال 82 برادرم به اتفاق سایر خانواده ها با هزار و یک مشکل به دیدار من به پادگان اشرف آمد.قبل از دیدار سران سازمان همه ما را جمع کردند و خواستند که به دیدار خانواده هایتان نروید چرا که آنها از وزارت اطلاعات هستند و میخواهند شما را به ایران ببرند و به کشتن بدهند. ما تعجب میکردیم که مگرمیشود برادر و یا پدر و مادرمان با دست خودشان مارا تحویل ایران بدهند تا بمیریم
از اسیری جسم تا اسارت ذهنی – قسمت اول
از بدو ورود به اشرف با دیدن سیم خاردار و سیاج اولین تناقض به ذهن ها زده که انگار وارد اردوگاه دیگری شدیم ولی با توجه به فشارهای طاقت فرسای اردوگاه های عراقی و بر خورد های منافقانه و صمیمی و فریبنده مسئوولین فرقه ما نیز خود را این جوری قانع می کردیم این جا هر کجا که باشد با جماعت ایرانی هستیم و ما را درک می کنند و مطمئنا بهتر از صدامی ها هستند و شاید هم راهی برای فرار مان به ایران باز شود غافل از این که این اسارت آغاز یک اسارت 20 ساله دیگر بود
اخاطرات اکبر محبی عضو رها شده از مجاهدین
سران سازمان بدون اطلاع وحضورصلیب سرخ ما را ازصدام تحویل گرفتند وبا خود به اردوگاههای خود بردند که بعدها دراثرفعالیت نظام ایران که درپی تعین تکلیف اسرای جنگی وتبادل آن بود معلوم شد عده ای از اسرا گرفتار فرقه تروریستی مجاهدین شده اند که متعاقبا به اطلاع صلیب سرخ رسید و آنها برای پیگیری قضیه خواستند که به داخل اردوگاههای مجاهدین بیایندکه درابتدا سازمان منکرحضور اسرا درمناسبات شد و درنهایت با فشار صلیب سرخ وسایرمجامع حقوق بشری راه ورود صلیب سرخ به داخل کمپ های سازمان بازشد
خاطرات مرضیه قرصی – قسمت بیست و ششم
در قرارگاه اشرف مسئولین سازمان مرا به خاطر بازگشت به ایران خیلی ترسانده بودند به من مدام تلقین می کردند: اگر به ایران بازگردی شکنجه خواهی شد به زندان خواهی رفت و فرزندت را به تو نخواهند داد. به این جهت به نماینده صلیب از دغدغه هایم گفتم: در صورت بازگشت به ایران اتفاقی برای من نخواهد افتاد؟ آیا شما در ایران دفتر نمایندگی دارید؟ اگر بلایی به سرم آمد کسی است که کمک کند یا در آنجا کشته خواهم شد؟ واقعیت این بود هنوز تاثیر القائات مسئولین سازمان از بین نرفته بود. گاهی اینگونه تصور می کردم و به اصطلاح برای خودم بریده بودم که یک بار سعید را می بینم و می میرم و دیدن فرزندم حتی برای یک بار ارزش مردن را دارد.
درد دل حمید حاجی پور عضو جداشده مجاهدین
یکی از نکاتی که سازمان در جریان جنگ امریکا و عراق با آن درگیر بود بحث خانواده ها بود که از ایران برای دیدار فرزندان خود به عراق و به پادگان اشرف می آمدند. سال 82 که اولین دیدار را با خانواده ام بعد از 15 سال داشتم سازمان 2 ساعت برایمان جلسه توجیهی گذاشت و خط و خطوط مشخص کرد که خانواده ها را تحویل نگیریم چونکه ازنظر افکار پست رجوی خانواده بمثابه کانون فساد تلقی میشد
خاطرات مرضیه قرصی – قسمت بیست و پنجم
دو نفر از بچه های سازمان که از چند ماه پیش از سازمان جدا شده و به کمپ امریکا آمده بودند نزد من آمدند، آنها گفتند: ما دوستان صمیمی آرام همسرت هستیم. مایلیم واقعیتی را به شما بگوییم، آرام نمی خواست در سازمان بماند او کاملا منفعل شده بود. وقتی مسئولین سازمان متوجه شدند آرام بیقرار شده است و عنصر مفیدی برای سازمان نخواهد بود از او مایوس شدند دوباره او را فریب دادند به آرام گفتند: تو بیا برو عملیات ما به تو زندگی ات را برمی گردانیم. ولی عملیاتی که آرام را فرستادند برگشت ناپذیر بود
خاطرات کامبیز باقر زاده – قسمت هفدهم
سازمان مجاهدین خلق، سازمان دروغ و تظاهر و مسعود رجوی یک جادوگر و یک دجال به معنی واقعی کلمه می باشد. وقتی خط سیاسی و فلسفه حضور در عراق به زیر علامت سئوال رفت مجاهدین مجبور شدند رفته رفته فضا را تنگ و بسته و در قدم بعدی درب ها را کلاً ببندند و فضای سرکوب و اختناقی که در مناسبات شان حاکم شده بود را حکم فرما کنند.
خاطرات مرضیه قرصی – قسمت بیست و چهارم
فائزه آن طور که خودش تعریف می کرد خیلی وقت بود قصد فرار از اشرف داشت و از اواخر دهه هفتاد تصمیم گرفته بود از مجاهدین جدا شود. در کمپ امریکا فائزه ماجرای جالبی را برایم توضیح داد او گفت در نشست مسعود به وی گفتم : مرا به جرم نفوذی بودن که واقعیت نداشت و دروغ محض بود به زندان انداختید و آزارم دادید و حتماً روزی انتقام خود را از شما خواهم گرفت. در کمپ مدام به من می گفت اگر به اروپا بروم حتماً بر علیه مسعود رجوی کتاب خواهم نوشت و ماهیت فاشیستی او را افشا خواهم کرد