اولین نشستی که مسعود رجوی را از نزدیک دیدم (نشست آ-77)، او شروع به خواندن سوره هایی از قران مجید و تفسیر آن آیه ها نمود، من که از زندان اسکان به این نشست آورده شده بودم و نزدیک به سه چهار روز بود که از زندان خلاص شده بودم، هر کس از دوستان سابق […]
اولین نشستی که مسعود رجوی را از نزدیک دیدم (نشست آ-77)، او شروع به خواندن سوره هایی از قران مجید و تفسیر آن آیه ها نمود، من که از زندان اسکان به این نشست آورده شده بودم و نزدیک به سه چهار روز بود که از زندان خلاص شده بودم، هر کس از دوستان سابق مرا می دید ، می گفت که چرا سفید شدی؟ کجا بودی؟
من هم قرار شده بود که فقط بگویم : ” ماموریت ” بودم!
خلاصه من هم هر کس از پذیرشی های سابق را می دیدم که سفیدروی شده است، می فهمیدم که او هم ماهها در زندان و سلول انفرادی بوده است.
مسعود رجوی روی سن از قران و امامان و شرع و دین می گفت، من هم وقتی آنها را با شکنجه های قرون وسطائی بازجویان در زندان و فحش و ناسزاهای آنان و ماهها سلول انفرادی ، مقایسه می کردم ، واقعا گیج می شدم که اینجا چه خبر است؟ من به کجا آمده ام ؟ واقعیت چیست ؟ دروغ چیست؟ و …
مسعود رجوی از فلسفه عاشورا و امام حسین و سپهسالار او حضرت ابولفضل العباس می گفت ، اما من در عمل چیزی متفاوت در زندان دیده بودم، من شمر و یزید و اعوان و انصارش را در زندان دیده بودم، من شکنجه و زندان و اعدام مصنوعی و ضرب و شتم بازجوها را دیده بودم.
من در سرتاسر نشست، بدنم می لرزید، می ترسیدم که بعد از نشست دوباره مرا به همان سلول انفرادی لعنتی برگردانند! بخصوص وقتی فروغ پاکزاد و اسدا.. مثنی را در نشست دیدم، هر دو برای من در آن فضای قرآن و تفسیر مسعود رجوی، شمر و یزید را تداعی می کردند.
بعدها ایستادن برای نماز، هر بار مرا متناقض می کرد، آیا مذهب اگر این است که اینها نشان دادند، اگر مذهبیون اینها هستند، نعوذ بالله من می خواهم کافر باشم، اگر در دین و مذهب رجوی ، مجاهد خلق ، مجاهد خلق را زندانی و شکنجه می کند، من قول معروف :
از طلا گشتن پشیمان گشته ام ، مرحمت فرموده ما را مس کنید . . .
من فقط در طول نشست به راههای فرار فکر می کردم، اصلا از آنروز ببعد ، تا لحظه خروج از سازمان ، سالها و همیشه در فکر فرار و رهایی بودم، شبها که روی تختم دراز می کشیدم، به فرار از این جهنم رجوی می اندیشیدم، اما همه درها بسته بود، همه راهها بسته بود، شب روی تخت ، تنها زمانی بود که به خلوت خودم رجوع می کردم. چون طی روز خیلی بی خوابی کشیده بودم و از کارهای بیگاری مفرط خسته شده بودم، زیاد نمی توانستم بیدار بمانم، خیلی وقتها شده بود که از شدت استیصال و درماندگی ، قطره اشکی از گوشه چشمانم ، سرازیر می شد و بالشتم را خیس می کرد، من گرفتار شده بودم، گرفتار گرگهای وحشی رجوی صفت. اسلام رجوی ها، اسلام ارتجاعی و شیطانی است.

محمدرضا مبین
از این روی من بعد از آزادی، اسلام واقعی را بیشتر از قبل درک کردم، نوعی دلبستگی به امامین و حرمین شریف در من متولد شده است، بیشتر درد و رنج امامان معصوم را درک می کنم.
وقتی هم شنیدم که پرچم های گنبد امام حسین (ع) و حضرت ابولفضل العباس (ع) ، به تبریز رسیده است، به هر نحوی که شده ، سعی کردم برای چند ده دقیقه کلبه ام را به حضور پرچم گنبدهای سرور و سالار شهیدان و قمربنی هاشم و باب الحوائج، مزین و نورانی کنم.
چون امام حسین (علیه السلام) در کربلا بی یار و یاور بود و لشکر یزید او را بسیار آزار و اذیت کردند، ایشان به غریب الغربا ، یعنی غریب ترین غریبان ملقب شده اند . من هم در سازمان ضدبشری رجوی ها، بی یارو یاور بودم و خیلی شکنجه شدم، امیدوارم من هم جزء مریدان خاص این دو بزرگوار محسوب شده و در روز موعود ، مرا نیز شفاعت کنند.
محمدرضا مبین
