آقای حسین رضایی یکی از خانواده هایی است که همیشه همراه انجمن نجات بوده و هست. زمانی که مجاهدین خلق در عراق مستقر بودند، آقای حسین رضایی چندین بار همراه با خانواده ها به عراق سفر کرد و در کنار پادگان اشرف فعالیت و تلاش زیادی برای آزادی برادرش انجام داد. فرصتی بدست آمد تا […]
آقای حسین رضایی یکی از خانواده هایی است که همیشه همراه انجمن نجات بوده و هست. زمانی که مجاهدین خلق در عراق مستقر بودند، آقای حسین رضایی چندین بار همراه با خانواده ها به عراق سفر کرد و در کنار پادگان اشرف فعالیت و تلاش زیادی برای آزادی برادرش انجام داد. فرصتی بدست آمد تا گفتگوی کوتاه و مختصری با آقای حسین رضایی داشته باشیم .
فواد بصری: آقای رضایی سلام احوال شما؟ سلامتید؟ فرصتی بدست آمد گپی با هم بزنیم .
آقای رضایی: من هم خدمت شما سلام عرض می کنم پاینده باشید .
بصری: از برادرتان حسن برای ما بگویید. زمانی که در ایران بود چکار می کرد؟ چی شد که جذب فرقه رجوی شد؟
رضایی: بله، حسن زمان انقلاب 57 دانشجو بود. درس می خواند و بچه درس خوانی هم بود. کاری به کار کسی نداشت و به لحاظ اخلاق همه از او تعریف می کردند. اگر صبح ها برای تحصیل می رفت، بعد از ظهرها خانه بود و درسش را می خواند و اگر بعد از ظهرها برای تحصیل می رفت صبحها در خانه درسش را می خواند. در زمان انقلاب شهر ما شلوغ شده بود و جنگی بود بین مجاهدین و نیروهای حزب اللهی. ما کلا سیاسی نبودیم و زندگی خودمان را می کردیم .
بصری: آقای رضایی ببخشید. برادر شما حسن در آن زمان در شلوغیها فعالیتی داشت ؟
رضایی: خیر . به موقع به منزل می آمد و به موقع تحصیل می کرد. بعد از مدتی متوجه شدیم حسن به موقع به خانه نمی آید و این روند ادامه داشت. بعضی مواقع یکی دو شب خانه نمی آمد. از او سئوال می کردیم در جواب می گفت منزل دوستانم بودم. باهم درس می خواندیم. ما هم حرفهای او را باور می کردیم. به مرور زمان غیبت حسن طولانی شد و حسن را شاید ماهی یک بار می دیدیم. اما دیگر حسن را ندیدیم. غیبت حسن را پیگیری کردیم و کسی جواب درستی به ما نمی داد و کاری از دست ما بر نمی آمد. خلاصه به شما بگویم بعد از چند سال به ما خبر دادند که برادر شما عضو مجاهدین خلق است و الان در پادگان اشرف در عراق است. من تعجب کردم با خودم می گفتم برادرم حسن در پادگان اشرف چکار می کند؟ چند سال از برادرم بی اطلاع بودیم تا زمان تغییر تحولات در عراق فرا رسید. و ما توانستیم به عراق سفر کنیم. روز حرکت به سمت مرز حرکت کردیم و وارد کشور عراق شدیم. با خودرو به بغداد رفتیم و از بغداد به سمت پادگان اشرف حرکت کردیم. در مسیر اطراف را نگاه می کردم تا چشم کار می کرد بیابان بود. وقتی به پادگان اشرف رسیدیم کمی استراحت کردیم و بعد همراه با یک سری از خانواده ها کنار فنس پادگان اشرف رفتیم. چند نفری آن طرف فنس بودند که به آنها گفتم آمدم برادرم را ببینم. آقای بصری رفتارشان عجیب غریب بود. در جواب گفتند برادر شما اینجا نیست سریع از اینجا بروید. در جواب به آنها گفتم برادر من اینجاست چرا می گویید اینجا نیست. می خواهم برادرم را ببینم. به سمت ما سنگ پرتاب کردند و به ما بد و بیراه می گفتند. پدر و مادرانی در کنار من ایستاده بودند که سالها فرزندان خود را ندیده بودند. آنها به پدران و مادران سنگ می زدند.
فواد بصری: آقای رضایی چند روز در کنار پادگان اشرف بودید ؟
رضایی: فکر کنم پانزده روز .
فواد بصری: بعد از پانزده روز به ایران برگشتید .
رضایی: بله به ایران برگشتیم. من چندین بار به عراق سفر کردم. تلاش می کردم برادرم را آزاد کنم .
فواد بصری: آقای رضایی چه پیامی برای برادرتان دارید .
رضایی: می خواهم به برادرم بگویم چندین سال دوری از خانواده ات بس نیست؟ واقعا خسته نشدی؟ تا کی می خواهی ادامه بدهی؟ اگر می خواهی زندگی درستی داشته باشی در کنار خانواده ات زندگی درست را می فهمی نه در کمپ بسته مجاهدین. این همه سال به چه نتیجه ای رسیدی؟ آیا به هدف رویایی که در ذهنت بود رسیدی ؟ همه خانواده ات منتظر آمدنت هستند. تصمیم عاقلانه بگیر و خودت را نجات بده .
فواد بصری: آقای رضایی ممنون از شما که وقتتان را در اختیار ما گذاشتید.
رضایی: من هم از شما تشکر می کنم . خداحافظ شما

