به خوانندگان عزیزی که ناراحتی قلبی دارند و یا احساسات لطیفی دارند، توصیه می کنم ، از خواندن این مطلب خودداری کنند و قبلا نیز از همه عزیزان به جهت درج مطالب ناراحت کننده زیر، پوزش می طلبم، هدف بیان و افشاگری مواردی از نقض حقوق اولیه انسانی در ، سازمان تروریستی رجوی است. در […]
به خوانندگان عزیزی که ناراحتی قلبی دارند و یا احساسات لطیفی دارند، توصیه می کنم ، از خواندن این مطلب خودداری کنند و قبلا نیز از همه عزیزان به جهت درج مطالب ناراحت کننده زیر، پوزش می طلبم، هدف بیان و افشاگری مواردی از نقض حقوق اولیه انسانی در ، سازمان تروریستی رجوی است.
در قسمت قبل به چند مورد از افرادی که در مناسبات سازمان مجاهدین خلق دچار مشکلات روحی و روانی شده بودند، پرداخته شد. در موردی دیگر در همان پذیرش ، پنج شنبه شام جمعی و جشن بود، در پذیرش به هر بهانه ای جشنی برپا می کردند وسعی می کردند، ما را سرگرم جشن و شادی بکنند تا فیل مان یاد هندوستان نکند. اولین بار بود که یک نفر دیگر و نفر مراقب او ، وارد شدند و کنار من نشستند، نفر مراقب را می شناختم ، از فرماندهان پذیرش بود، اما نفر همراه او خیلی هیکلی بود، دستانش راحت دو برابر دستان من بود، خیلی قد بلند و قوی هیکل بود با موهای سیاه و بلند. او فقط تند تند و با ولع غذا می خورد و اصلا حرف نمی زد، نفر مراقب او هم مشغول پشتیبانی از او بود، کمی بعد او شروع به صحبت کرد، خیلی آرام و منطقی صحبت می کرد، لری یا کردی حرف می زد، حین صحبت به نفر مراقبش چیزی گفت ، او مخالفت کرد، ضمنا توضیح بدهم که چند نفر از مسئولین زن سازمان هم به فاصله کمی از ما روی میز دیگری نشسته بودند، بعد از مخالفت نفر مراقب با صحبت های او ، یهو صدایش بلند شد، شروع به فحاشی با فحش های رکیک و تند کرد، چند نفر از مسئولین مرد نزدیک او شدند، معلوم بود قاطی کرده است، در لحظه بلند شد ، پارچ شیشه ای روی میز که پر آب بود را به سمت زنان پرتاب کرد، گفت لعنتی ها چرا اجازه نمی دهید من بروم ، من نمی خواهم اینجا بمانم، من را ول کنید بروم و… در همین حین به سمت زنان حمله ور شد، به زور حدود 8-7 نفر او را گرفتند، خیلی قوی هیکل بود، به همه حمله می کرد، من و دیگران خیلی ترسیده بودیم. او را کشان کشان بردند و او هم داد و فریاد می کرد. معلوم بود تعادل روانی خودش را از دست داده است.
در موردی دیگر آبان ماه سال 1376، در زندان اسکان و سلول انفرادی ، یک روز عصر بود که فردی به اسم ناصر، که اهل کرمانشاه یا همان دور و برها بود، شروع کرد به داد زدن ، می دانید که صحبت کردن در زندان با صدای بلند، ممنوع بود، اما ناصر شروع کرد به داد زدن و اینکه لعنتی ها مرا آزاد کنید، من را ول کنید و … سپس شروع کرد به کوبیدن سرش به دیوار بلوکی سلول ، خیلی بی قراری می کرد، در همین حین چند نفر به سلولش ریختند و باز هم نتوانستند او را ساکت کنند، ناصر به سمت درب سلول حمله ور شد تا خارج شود، نگهبانان مسلح زندان ، همه آمده بودند، آنها هم فقط ناصر رامی زدند، خیلی محکم می زدند، فریاد های ناصر بلند بود، آنقدر او را زدند که ناصر از تاب و توان افتاد، سپس درب سلول را بستند و رفتند، ناصر کف سلول افتاده بود و ناله و شیون می کرد، او هم تعادل روانی خود را از دست داده بود ومرتب به نگهبانان حمله می کرد و یا به خودش آسیب می زد. با شنیدن این صداها وضعیت روحی من هم خیلی خراب شد و فقط به خدا التماس می کردم که مرا از این جهنم دره نجات دهد. بعد ها او را به مکان نامعلومی منتقل کردند.
از این گونه موارد در سازمان زیاد بود.
مراد از نوشتن چنین خاطراتی که شاید برای خوانندگان عزیز نیز دردآور باشد، افشای حقایق دردناکی از سازمانی است که به زور دگنک و تفنگ ، سالهاست که می خواهد به زور همه را ” مجاهد خلق ” کند.
به جرات می توانم ، ادعا کنم که مسبب تمام کسانی که در این سازمان تعادل روحی خود را بر اثر شکنجه های وحشیانه، زندان و سلول انفرادی، ضرب و شتم شدید و ضربات به سر و صورت، از دست دادند ، شخص مسعود رجوی و همسر سومش مریم رجوی است. البته برخی سران تشکیلات جهنمی نیز که کورکورانه به شکنجه و ضرب و شتم ، اعضای منتقد و ناراضی مبادرت می کنند ، جرمشان کمتر از عامران این دستورات شیطانی نیست.
تا آنجائی که من اطلاع دارم، در سازمان ، محلی مخصوص به نام تیمارستان و بخش روانی ، وجود ندارد، چرا که این موضوع می تواند روی بقیه نیروها نیز تاثیرات منفی داشته باشد، اما در گوشه و کنار این سازمان و در تمام مقرها ، افراد و اعضایی را دیده بودیم که بر اثر فشار بیش از حد و غیر انسانی تشکیلات مخوف مجاهدین، تعادل روانی خود را از دست داده بودند. البته همه می دانیم که علت تشدید وضعیت روانی چنین بیمارانی که شمارشان هم اکنون نیز در سازمان کم نیست، قطع ارتباط با دنیای بیرون است، ایزوله شدن اعضای کهنسال سازمان است، متاسفانه بیماران اعصاب و روان امروز در سازمان کم نیستند، البته اختلالات دوقطبی ،افسردگی، اضطراب شدید، اسکیزوفرنی و زوال عقل ، از منشاء رهبر این سازمان برخواسته است که تعادل روانی ندارد و همه ی اعمالش نیاز به روان درمانی ومراقبت های روانی ویژه دارد. سرکوب احساسات جنسی برای سالیان ، قطع از دنیای بیرون، نداشتن کودک ، نداشتن ارتباطات خانوادگی و … همه و همه و هزاران دلیل دیگر سرمنشاء تمام این اختلالات روانی است. من نمی خواهم برچسبی ناچسب و غیرعادی به اعضای کنونی سازمان در اشرف 3 بزنم ، اما همگان می دانند که در اولین مرحله برای درمان چنین آسیب دیدگان روانی ، باید درب های اشرف 3 باز شده و اعضای سازمان آزاد شده و به جامعه انسانی وارد شده و بازپروری و روان یابی گردند.
ما با سازمانی مواجه هستیم که با ترویج فضای یاس ، دل مردگی و افسردگی ، اعضاء را قدم به قدم به سمت مرگ ، سوق می دهند. همچنین اگر به دعوت شدگان به مراسمات مجاهدین و یا هواداران در خارج توجه کنید همه به نوعی هم جنس مجاهدین هستند و از اختلالات روانی رنج می برند. خود مجاهدین خلق نیز همواره به غیرعادی بودن خود معترف هستند وحتی به این بیماری افتخار نیز می کنند! من به نوبه خود، نقض فاحش حقوق بشر در سازمان تروریستی و بسته مجاهدین خلق را محکوم می کنم.
امیدوارم سایر همسنگران و جداشدگان از این تشکیلات جهنمی ، تجربیات ارزشمند خود را در این زمینه برای بیشتر روشن شدن این زاویه دید به درون سازمان ، برای آگاهی بخشی بیشتر نسبت به جنایات ضدبشری این سازمان در اختیار عموم مردم قرار داده و در این امر مشارکت کنند.
پایان
محمدرضا مبین

