فرازی از کتاب “خداوند اشرف از ظهور تا سقوط” – قسمت چهارم

نوشته سید حجت سید اسماعیلی
تحقیر اعضاء در حضور جمع
تحقیر اعضا در حضور جمع که محور اصلی فرقه ی مجاهدین است به عنوان یک اصل کلی و عامل بازدارنده و کنترلی تمامی اعضا در تشکیلات مجاهدین به کار گرفته می شد. در زیر نمونه ای از آن آورده می شود.
این موضوع به مرحوم مهدی افتخاری از اعضای قدیمی و با سابقه ی تشکیلات مجاهدین مربوط است که در شروع فاز نظامی، مسئولیت و فرماندهی عملیات خروج رجوی از ایران را به عهده داشت که بعدها به «فرمانده فتح الله» معروف شد.
در رابطه با مهدی افتخاری بحث و حدیث زیاد است ولی من می خواهم وضعیت او در تشکیلات مجاهدین و آنچه که بر سرش آمد را به طور اجمالی و اساساً حول موضوع تحقیر اعضا در فرقه ی مجاهدین تحلیل و بررسی کنم تا شاید تهدیداتی که توسط فرقه ها متوجه جامعه و به ویژه نسل جوان ماست، بیشتر و بیشتر شناخته شوند.
در رابطه با تحقیر اعضا توسط سازمان باید گفت هر چند خیلی از اعضای سازمان به دلایل مختلف شخصی و یا ایدئولوژیکی (از جمله قبول نکردن بند های انقلاب ایدئولوژیک رجوی به ویژه در رابطه با طلاق همسر) که خواهان جدایی بودند، در جمع مورد تحقیر قرار گرفته اند، ولی آقای مهدی افتخاری با نام مستعار ناصر، از مسئولین قدیمی و پرسابقه مجاهدین، تنها کسی بود که بیشتر از همه در معرض تحقیرهای دیوانه وار شخص رجوی قرار می گرفت. به عبارتی مهدی افتخاری تنها کسی بود که رجوی با او کینه و دشمنی خاصی داشت؛ چرا که او تنها فردی از اعضای قدیمی سازمان بعد از کشته شدن علی زرکش بود که در مقابل انقلاب ایدئولوژیکی رجوی تا آخر ایستادگی کرد و رجوی هم در مقابل، هرگز اجازه ی خروج وی از قرارگاه اشرف را صادر نکرد. رجوی او را به پایین ترین فرد در تشکیلات تبدیل کرد و پایین ترین کارها را به او سپرد و نهایتاً هم مهدی در اوج تنهایی درون و بیرون خویش در همان قرارگاه اشرف که به بیماری سرطان مبتلا شده بود، جان سپرد. لذا شرح کمی از وضعیت وی و شیوه های تحقیر او که در تشکیلات مجاهدین بی سابقه بود، شاید ما را در فهم بیشتر محتوای واقعی ایدئولوژی رجوی کمک کند.
مهدی را از نزدیک می شناختم. با او دوبار هم ستادی شده بودم: اول بار وی را در سال 1368 و قبل از انقلاب ایدئولوژیک و در موضع مسئول ستاد اطلاعات و به عبارتی مسئول خودم می دیدیم که مدت کوتاهی مسئولیت این ستاد را به عهده داشت و بار دوم بعد از بحث های طعمه بود که ناصر به ارتش سوم منتقل شد. البته دیگر ناصر آن ناصر قبلی و فرمانده فتح الله نبود. او مهجور و رنجور و کسی بود که سالیان سال داشت تحقیرهای مسعود و مریم رجوی را با کمری خمیده تحمل می کرد. او نماد کسی بود که داشت عملکرد ایدئولوژی رجوی را به معنای واقعی کلمه به نمایش می گذاشت.
در خلال سال های 71 – 70 زمانی که در قرارگاه بدیع بودم، مهدی هم به عنوان مربی رزم انفرادی در قرارگاه بدیع تعدادی از بچه ها را آموزش می داد. او وضعیت به هم ریخته ای داشت و به خوبی می فهمیدم که او مشکلی دارد ولی هنوز به طور کامل در جریان وضعیت او نبودم. چند روز بعد از آن در همان قرارگاه بدیع رجوی یک نشست محدود در سطح مسئولین گذاشت که من هم شرکت داشتم. در این نشست مهدی سوژه ی رجوی شد که باز هم محور اصلی و لبه ی تیز حملات رجوی حول تحقیر کردن مهدی بود تا شاید او را وادار به تبعیت از انقلاب ایدئولوژیکی خودش کند. ما هم که در آن نشست بودیم، ناخواسته بلند شده و از مهدی انتقاد می کردیم.  
مهدی افتخاری با توجه به سوابق درخشان مبارزاتی و نه گفتن به رجوی تبدیل به سمبل مقاومت علیه رهبری در تشکیلات شده بود. علی رغم تحقیرهای دیوانه وار رجوی که در جمع وسیعی از اعضای فرقه و بر علیه او صورت می گرفت، در مقابل او سر تعظیم فرود نیاورد و این همه کینه و دشمنی رجوی نسبت به یک همرزم، که جانش را هم نجات داده بود، شاید در تاریخ گروه های فرقه ای معاصر بی سابقه باشد.
 مهدی افتخاری از زندانیان سیاسی زمان شاه و از مسئولین برجسته ی مجاهدین به حساب می آمد. وی طراح و فرمانده عملیات خارج کردن رجوی به همراه ابوالحسن بنی صدر از کشور در 7 مرداد سال 1360 با یک هواپیمای نظامی از پایگاه یکم شکاری تهران بود به همین دلیل هم رجوی او را فرمانده فتح الله لقب داد.
بعد از عملیات فروغ جاویدان که تعداد زیادی از مردان و زنان در آن کشته شدند، رجوی مجدداً ازدواج های بی شماری را در سطح مسئولین راه اندازی کرد.
در تغییرات سازماندهی بعد از عملیات فروغ، مهدی افتخاری که مدتی مسئول ستاد اطلاعات بود، به دستور رجوی، خانم محبوبه جمشیدی (آذر) از زنان بالای تشکیلات را به همسری خود درآورد.
با شروع انقلاب ایدئولوژیک در سال 1368 و پا گرفتن طلاق های اجباری، مهدی شروع به مخالفت با انقلاب رجوی کرد. همسر او محبوبه جمشیدی که مدت کوتاهی بود به همسری وی درآمده بود، در جریان این انقلاب و به دستور رجوی از مهدی طلاق گرفت که خود این فشار مضاعفی را به مهدی وارد آورد.
مخالفت با بند های انقلاب در اغلب ستادها و ارتش های رجوی وجود داشت که باعث جدایی خیلی از اعضای سازمان گردید و خیلی ها علی رغم تحمل فشارهای مختلف در تشکیلات فرقه ای مجاهدین توانستند از تشکیلات فرقه خارج شده و به خارج بروند. ولی مخالفت شخص مهدی برای رجوی به این سادگی قابل قبول نبود و رجوی از افشاگری های وی به شدت ترس و واهمه داشت؛ او می توانست به مراتب تأثیرگذارتر از همه کسانی باشد که تا آن لحظه از تشکیلات جدا شده بودند. زیرا بقیه به نسبت مهدی، سابقه کمتری در تشکیلات داشتند و می شد جدایی آن ها را به خیلی از مسائل شخصی شان نسبت داد، ولی در مورد مهدی اینچنین نبود و او داشت ایدئولوژی رجوی را به محاکمه می کشید. لذا رجوی تصمیم گرفت که او را به هر ترتیبی شده در تشکیلات نگه دارد و بلایی به سر او بیاورد تا عبرتی باشد برای کسانی که قصد جدایی از تشکیلات را در سر می پروراندند. بی مهری رجوی به مهدی تقریباً از سال 1370 شکل عریان تری به خود گرفت.
بعد از انقلاب ایدئولوژیک که رجوی نتوانسته بود مهدی را مجبور به طلاق اجباری همسرش کند، نهایتاً تصمیم گرفت که مهدی را خلع رده کرده و رفتاری حتی پایین تر از یک رزمنده تازه وارد به تشکیلات با او داشته باشد.
بعد از این قضایا او به ستاد اشرف منتقل شد. رجوی نمی توانست حضور مهدی را در ارتش ها تحمل کند. او به شدت از تأثیر رفتارهای مهدی روی بقیه ی اعضای مجاهدین می ترسید. در سال 70 در ستاد اشرف به همه ابلاغ شد که دیگر از گفتن فرمانده فتح الله به مهدی خوداری کنند و وی را فقط برادر ناصر صدا کنند.
همچنان که گفتم مهدی مدتی را در قرارگاه بدیع و مدتی را هم در قرارگاه اشرف و در  آموزش های  رزم انفرادی به عنوان مربی به کار گرفته شد. در واقع او هیچ مسئولیتی در ارتش نداشت و هر کاری هم که به او واگذار می شد صرفاً بابت این بود که او را مشغول نگه دارند.
ارتباط همه با او قطع و در ایزوله ی کامل بود.هیچ کس نباید با وی صحبت کرده و یا رابطه ای می داشت. او کاملاًایزوله بود. مهدی بعد از مدتی به ستاد تخصصی منتقل گردید. در ستاد تخصصی هم او همچنان ایزوله بود و علی رغم این که در میان جمع بود، ولی همچنان تنها بود.
در جریان نشست های حوض در سال 1374 بود که بار دیگر مسعود، مهدی را سوژه ی خود کرد. رجوی می خواست به هر نحوی شده مهدی را با خود همراه کند ولی او هرگز موفق به این کار نشد و مهدی در پاسخ رجوی گفت: «حال شما که راه خروج مرا بستید پس من هم از این به بعد به عنوان مهمان در نزد مجاهدین می مانم.» با گفتن این کلمات توسط مهدی، مریدان رجوی بر وی شوریدند و هرچه لایق خودشان بود، به او گفتند. وی تنها با سکوت جواب حرف های آن ها را می داد. شرایط بسیار سخت و طاقت فرسایی بود. این همه فشار توسط جمع وسیعی از مسئولین و سایر اعضای فرقه که ساعت ها ادامه داشت، تعادل روحی و روانی مهدی افتخاری را به شدت به هم می زد و او کاری نداشت جز این که باز هم سکوت پیشه کند. به او انواع تهمت ها زده و گفته شد که تو خائن و ضد انقلاب هستی، تو مزدور رژیم هستی، تو پاسداری و…
مسعود برای این که فشار را روی مهدی بیشتر کند، دست پایین ترین اعضای سازمان را هم برای توهین به مهدی بازگذاشته بود تا بدین ترتیب او را تحت  فشار بیشتری قرار داده و تحقیرش کنند که دیگر هیچ احترامی برای وی نزد بقیه اعضای سازمان به ویژه اعضای پایین که او را به چشم یک مسئول نگاه می کردند، نماند.
علی رغم این همه فشار، مهدی همچنان مقاومت می کرد. بعد از این نشست ها به او قطعه زمینی در نزدیکی امداد اشرف دادند که مشعول کاشت سبزی شود!
مهدی بر اثر فشارهای مستمر و مداوم و تغذیه ی ناکافی به لحاظ جسمی هم تحلیل رفته بود. لاغر شدن مهدی، موهای سفید و لباس هایی که از شدت لاغری تن او نمی ایستادند دل هر انسانی را به درد می آورد. بنابراین هرکس مهدی را می دید فکر می کرد 20 سال پیرتر شده است. مهدی سیگاری بود و زردی سبیل های وی حاکی از این بود که او بیش از اندازه سیگار می کشد. مسئولین به خاطر این که او را بیشتر تحت فشار بگذارند به اندازه نیازش سیگار نمی دادند و برخی از افراد که دلشان به حال او می سوخت، مجبور می شدند مخفیانه به او سیگار برسانند.
مهدی در تشکیلات مجاهدین همچون خاری در چشم سران فرقه بود. او با ایدئولوژی رجوی مبارزه می کرد و دستگاه رهبری فرقه هم به خوبی می دانست که وی سمبل مبارزه با رجوی شده است.  
رجوی برای نشان دادن کینه ی خود به مهدی و تحقیر بیشتر و شکستن اراده اش، او را در هر نشستی سوژه می کرد تا شخصیت و چهره ی وی را در بین افراد رده پایین تشکیلات بیشتر خراب کرده و وی را آدمی ضعیف و مسئله دار و کم شخصیت نشان بدهد.
در همین رابطه در یکی از نشست های جمعی که شخص مسعود آن را اداره می کرد و تقریباً همه اعضای فرقه در آن حضور داشتند، مجدداً رجوی، مهدی را سوژه قرار داد تا بار دیگر او را در چنین جمع بزرگی تحقیر کند. در این نشست یکی از بچه های ستاد اشرف بلند شده و به رجوی گفت: مهدی در زمان جنگ کویت که همه چیز جیره بندی بود، از صنفی نان و مواد غذایی می دزدید و در زمینی که کشاورزی می کرد، قایم می کرد. رجوی گفت: این کار ناصر [مهدی افتخاری] از دو حال خارج نیست: یا برای فرار، توشه ی راه جمع می کرد و یا از ترس این که اتفاقی بیفتد و بمباران شود و نان کمیاب، این کار را کرده است؛ به نظرم ناصر [مهدی افتخاری] از ترس بمباران و مردن این کار را کرده است. بدین ترتیب صحبت های رجوی که باعث مضحکه و خنده ی اعضای فرقه شده بود، بیشتر و بیشتر او را تحقیر می کرد.
سلسله نشست های بحث های «طعمه» در سال 1380 که بعدها با عنوان نشست های «پرچم» لقب یافت، فرصت دوباره ای بود که رجوی بخواهد از مخالفین خود نسق گرفته و آن ها را وادار به تمکین تمام عیار از تشکیلات فرقه کند. در این میان ناصر هم جزء کسانی بود که از این انتقام گیری رجوی بی نصب نماند و باز هم بیشتر و بیشتر در جمع مورد اذیت و آزار و تحقیر قرار گرفت.
باز در این نشست ها بود که مسعود و مریم، ناصر را به پای میز محاکمه کشاندند. مریم رجوی در این نشست خطاب به ناصر گفت: تو 10 سال است که هیچ اطلاعاتی نداری و بهتر است که به ایران برگردی و مثل بقیه تو را هم می فرستیم بروی ایران. ناصر گفت: اگر من ایران بروم صد در صد اعدام می شوم که یک باره رجوی گفت پس می خواهی ترا به خارجه بفرستیم که طعمه ی رژیم بشوی؛ البته تو سر طعمه می شوی.
مسعود از هر فرصتی برای از بین بردن احترامی که مهدی در نزد اعضای فرقه داشت، استفاده می کرد. در این نشست، رجوی با فریب کاری تمام خواست از زاویه ی دیگری نیز مهدی را تحقیر کند. رجوی گفت: بعد از این قضایا به دستور من فلانی را همسر مهدی کردیم و گفتیم برو و در گوشه ای از این قرارگاه زندگی بکن. ولی بعد از مدتی این خواهرمان به من نامه نوشته و از مناسبات ناصر شکایت داشت… رجوی با بیان این مسائل و این که ناصر افتخاری در طی این سالیان مخالف مریم بوده و…  افراد حاضر در نشست را بر علیه ناصر شوراند تا همه خواهان اعدام او شوند که چرا با انقلاب ایدئولوژیک رجوی مخالفت کرده است. بدین ترتیب جمع حاضر از پایین ترین نفرات تا بقیه با دادن انواع فحش ها و ناسزاها و فریاد زدن ها بر سر ناصر او را بیش از پیش تحقیر کردند. در این میان  ناصر هم نمی توانست کاری بکند جز این که سرش را پایین انداخته و تنها خدایش را شاهد و گواه این همه ظلم و جفای رجوی بگیرد.
علی رغم این همه فشار روحی و روانی و تحقیر کردن های وی، رجوی باز هم نتوانست او را متقاعد و مقید به تبعیت از بندهای آنچه که آن را انقلاب ایدئولوژیک می نامید بنماید.
بعد از این فشارها مهدی به تدریج تعادل روحی و روانی خود را از دست می داد. او در سطح قرارگاه و با یک گونی که به دوش داشت، آشغال ها را می گشت و وسایلی را برای خودش جمع آوری می کرد. او دیگر به وضعیت ظاهری اش هم نمی رسید و اغلب لباس های تن او کثیف و به هم ریخته بود. او قیافه ی ژولیده ای داشت. مهدی حتی هنگامی که تنها بود، یا راه می رفت با خودش هم حرف می زد. البته او مظهر مقاومت علیه ایدئولوژی رجوی هم بود و رجوی هم می خواست به مخالفین خودش بگوید هرکسی که بخواهد با انقلاب او مخالفت کند، سرنوشتش چیزی بیشتر از این نخواهد بود.
ناصر مدتی را هم همراه ما در ارتش سوم بود. او با کسی کاری نداشت و تنهای تنها بود. وی در قرارگاه ما هم در زیر آفتاب سوزان به کشاورزی مشغول بود. او در حین کشاورزی با خودش حرف می زد. لباس های کثیف و وضعیت ظاهری نامناسب او دل هر کسی را به درد می آورد ولی کسی جرأت همدردی با وی را نداشت. او در سالن غذاخوری هم در گوشه ای از میز می نشست و غذا می خورد و در هر لحظه و در هر حالی تنها بود.
بدین ترتیب، از نظر تشکیلات، ناصر کسی بود که به رهبری فرقه پشت کرده و مرتکب خیانت و گناه بزرگی شده بود و باید این شکلی و هر روز و ساعت و تا لحظه ی مرگش، شکنجه و تحقیر می شد. و سرانجام در بدترین شکل ممکن و به دلیل ابتلا به سرطان و باز هم در تنهایی در کام مرگ فرو رفت.
حال باید گفت سرطان، به عنوان اولین عامل مرگ و میر اعضای مجاهدین خود موضوعی در خور تأمل است. آنان قبل از آن که با این بیماری دست و پنجه نرم کنند به کام آن فرستاده می شوند. فشارهای عصبی، روانی و جنسی از دلایل ابتلا به این بیماری است، این واقعیت بر رهبری مجاهدین پوشیده نیست، منتهی رجوی مرگ اعضاء را بر آزادی شان ترجیح می دهد. البته ناصر تنها یک نمونه از صدها نفری است که در تشکیلات فرقه ای مجاهدین به چنین سرنوشتی دچار شده است. باشد تا با گذشت زمان، جنایات رجوی و انحرافات ایدئولوژیکی او  بیش از پیش بر همگان آشکارتر شود.
محمدی
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.