وضعیت نابسامان بیماران روانی در مجاهدین خلق – قسمت اول

به خوانندگان عزیزی که ناراحتی قلبی دارند و یا احساسات لطیفی دارند، توصیه می کنم ، از خواندن این مطلب خودداری کنند و قبلا نیز از همه عزیزان به جهت درج مطالب ناراحت کننده زیر ، پوزش می طلبم، هدف بیان و افشاگری مواردی از نقض حقوق اولیه انسانی در ، سازمان تروریستی رجوی است. […]

به خوانندگان عزیزی که ناراحتی قلبی دارند و یا احساسات لطیفی دارند، توصیه می کنم ، از خواندن این مطلب خودداری کنند و قبلا نیز از همه عزیزان به جهت درج مطالب ناراحت کننده زیر ، پوزش می طلبم، هدف بیان و افشاگری مواردی از نقض حقوق اولیه انسانی در ، سازمان تروریستی رجوی است.

بیمارستان روان‌پزشکی، تیمارستان یا آسایشگاه روانی نوعی بیمارستان است که از آن برای بستری افراد مبتلا به بیماری روانی استفاده می‌شود. بستری کردن بیماران به دلیل اختلالات روانی عمده یا شدید، عبارت است از قرار دادن شخص در محیطی امن، محیطی که در آن خدمات روان‌درمانی ارائه می‌گردد اما در سازمان هرگز شما تابلوئی به اسم تیمارستان و یا بیمارستان روانی نمی بینید ، اما در جای جای سازمان و در هر قرارگاه ، افرادی را می دیدیم که تعادل روانی نداشتند و کارهای خطرناک انجام می دادند. اولین بار بهار 1376 بود که در پذیرش در قسمت باغچه ریحان، یک جوان را دیدم که ترانه های عادی می‌خواند، گاهی گریه می‌کرد و گاه هم می‌خندید. گویا او بیمار روانی بود. صحبت‌های عادی می‌کرد و به زنان سازمان هم چشم چرانی می کرد.

یکی از این قربانیان ، فرهاد نام داشت، فرهاد در ایران معلم بود و همیشه عینک ضخیمی نیز به چشم داشت. محل خواب او از ما جدا بود، یک مسئول همیشه او را می آورد و می برد، سر صبحانه و ناهار و شام هم ، نفر همراه او چندین قرص به او می‌داد. یکبار او موقع نهار که غذا استانبولی بود، سر صحبت را با من باز کرد و از سوابق تدریس و زندگی شخصی خود در ایران می گفت. خیلی منطقی و عقلانی صحبت می کرد، نفر مراقب او نیز مرتبا به او گوشزد می کرد که آقا فرهاد نیاز به این صحبت‌ها نیست ، غذایت را بخور! اما فرهاد همچنان ادامه می داد. در حین خوردن غذا فرهاد خواست سیگار روشن کند که مراقب او گفت فرهاد اینجا سالن غذاخوری است و نباید سیگار روشن کنی، فرهاد هم قبول کرد ، اما دو نخ سیگار را از پاکت درآورد و در غذای استانبولی خود خرد کرد ، سپس آنها را با غذا مخلوط کرد و مشغول  خوردن شد. چند قاشق که خورده بود، مراقب او متوجه شد و نفر دیگری را صدا زد، دو نفر او را بلند کردند تا او را به بیرون ببرند، اما او می‌گفت من گرسنه‌ام، آنها هم گوش نمی‌کردند و او را به زور به بیرون بردند. فرهاد هرگز در مراسمات و کلاس‌های ما شرکت نمی‌کرد و در محلی جدا و ایزوله نگهداری می‌شد. بعدها هم دیگر از او اصلا خبری نشد.

در یک مورد دیگر، در همان زمانها یعنی بهار 1376، حدود ساعت ده و یازده صبح بود، نبی مجتهد زاده، که فرمانده من بود و بعدها هم رئیس زندان اسکان شد و مرا ماهها در سلول انفرادی انداخت، صدایم کرد و گفت با مسئول صنفی برای چیدن سبزی برای نهار به باغی خواهی رفت و خودت را الان به مسئول صنفی معرفی کن. من هم همین کار را کردم، به اتفاق او یک سبد و دو قیچی برداشته و از مقر خارج شدیم، حدود چهارصد متر به سمت شمال رفتیم، پشت ساختمان‌های مقر در کنار سیاج ، درخت های بلندی قرار داشت ، از آنها هم رد شدیم و وارد باغچه سبزی بزرگی شدیم، من اولین بار بود آنجا را می دیدم. با راهنمائی او وارد یکی از کرت‌ها شدیم و با قیچی شروع کردیم به چیدن سبزی‌های ریحان و ریختن آنها در سبد. باغچه خیلی مرتب و سرسبز بود. او گفت مسئولیت اینجا با من و چند نفر دیگر است، ما برای کار جمعی به اینجا می آییم، یک استخر مخروبه بزرگ، اما کم عمق هم آنجا بود که نشان از قدمت این باغچه می‌داد. بعد‌ها فهمیدم که در زمان سالهای 1366 که بچه های کوچک سازمان ، اجازه داشتند پیش والدین خود باشند، اینجا مهدکودک و باغ و محل بازی کودکان بوده است. بهرحال ما حین کار بودیم که دو نفر ، آمدند و سلام کردند، من اولین بار بود آنها را می دیدم، حین کار یکی ازآن دو نفر که جوان و هم سن و سال ما بود، زد زیر آواز و به لهجه کرمانشاهی ترانه می خواند، کمی بعد نشست و گریه کرد، من از او اسمش را سئوال کردم، فکر می کنم گفت سعید! او گفت این‌ها مرا اذیت می کنند، نفر مراقب او کمی دورتر سیگار می کشید، من گفتم چرا؟ گفت نمی گذارند من به خانواده ام زنگ بزنم، من را تنها در چند ساختمان مخروبه نگه می دارند، می گویند تو خطرناک هستی و باید چند ماه قرص بخوری و جدا زندگی کنی ! خیلی منطقی صحبت می کرد واطلاعات جدیدی را به من می گفت، در همین حین نفر مراقب نزدیک شد و متوجه صحبت‌های دو نفره ما شد، به او گفت : بسه دیگه بیا بریم، در آن موقع او روی زمین خوابید و دو دستش را روی سرش گذاشت و گریه  کرد. مدام می‌گفت: نزن ، نزن! او هم می‌گفت: نمی‌زنم ، فقط بلند شو برویم خیلی دیر شده است. او هم یا می‌خندید و یا گریه می‌کرد، کاملا معلوم بود که تعادل روانی خودش را از دست داده است. کمی بعد آنها از ما جدا شدند و من ماندم و صدها سئوال و معما در ذهن.

این مطلب ادامه دارد . . .

محمدرضا مبین