قربانیان سیاست‌های ضدایرانی مسعود و مریم رجوی

اخیراً خبر درگذشت یکی از دوستان عزیزِ رهایی یافته از اسارتگاه رجوی را شنیدم و بسیار متأسف شدم. حسن شرقی که در ایام جوانی حین دفاع از کشورش به اسارت نیروهای صدام درآمده بود، پس از 9 سال اسارت، بدون کمترین شناختی از سازمان مجاهدین، در دامی که سران این تشکیلات پهن کرده بودند گرفتار […]

اخیراً خبر درگذشت یکی از دوستان عزیزِ رهایی یافته از اسارتگاه رجوی را شنیدم و بسیار متأسف شدم. حسن شرقی که در ایام جوانی حین دفاع از کشورش به اسارت نیروهای صدام درآمده بود، پس از 9 سال اسارت، بدون کمترین شناختی از سازمان مجاهدین، در دامی که سران این تشکیلات پهن کرده بودند گرفتار شد و از اسارتگاه صدام به اسارتگاه رجوی افتاد. البته این دام سال‌ها بود که به اشکال مختلف برای صدها هزار جوان ایرانی پهن شده بود و مسعود رجوی در طول سالیان دراز، همچون عنکبوت در آن چنبره زده بود و خون قربانیان را می‌مکید.

حسن یکی از صدها اسیری بود که مسعود گرفتار خود کرد و سالیان دراز از آنان بیگاری کشید و خدمات آنها را نیز با انواع تهمت‌ها و آزارهای روحی لجن‌مال کرد. کسانی که حسن شرقی را از دوران حضور در تشکیلات مجاهدین می‌شناختند، بخوبی می‌دانند که وی مدام در معرض اتهامات مختلف قرار داشت و به همین علت، سازمان هزینه دوستی با او را بالا برده بود تا کمتر کسی بتواند با وی گپ و گفتگوی دوستانه داشته باشد. در مناسبات رجوی، ابراز دوستی و گفتگوی دوستانه تحت هر بهانه‌ای ممنوع بود و از آن با عنوان “محفل‌زدن” یاد می‌شد که نتیجه آن، به صلابه کشیده شدن در نشست‌های سرکوب بود.

در همین رابطه، یک خاطره از حسن را همیشه در یاد داشتم که با شنیدن خبر آزادی وی از چنگال رجوی، و امروز هم با شنیدن خبر درگذشت او برایم تداعی شد. به همین خاطر، برای بزرگداشت خاطره این انسان شریف آنرا نقل می‌کنم تا دوستان و بازماندگان وی، بدانند که مسعود و مریم رجوی چه برخورد ضدانسانی و غیراخلاقی با نیروهای خود داشتند، و چطور در برابر اعضای خود لبخند می‌زدند اما در جلسات خود، آنها را تحقیر می‌کردند و زیرآب آنها را با انواع طرح و نقشه‌ها می‌زدند:

آشنایی من با حسن شرقی به اوایل دهه 70 برمی‌گردد که وی در ستاد پشتیبانی و همچنین در بخش آماد و ترابری مرکز 12 کار می‌کرد و من با توجه به مسئولیت “افسر اداری و موتوری” که در رسته مهندسی رزمی داشتم، با وی و سایر اعضای این بخش آشنایی پیدا کرده بودم و هیچ مشکلی هم وجود نداشت. اما مدتی بعد من به یگان تانک محور 1 همان مرکز منتقل شدم که عملاً دیگر حسن و بقیه نفرات آنجا را نمی‌دیدم.

یادآوری کنم که پس از انتصاب مریم به عنوان رئیس‌جمهور صوری شورای ملی مقاومت، همه ساله در نیمه دوم مهرماه (مصادف با جشن مهرگان)، مجموعه‌ای از مسابقات ورزشی و جشن در قرارگاه اشرف برگزار می‌شد که آنرا “جشنواره‌ی سیمرغ” می‌خواندند. مهرگان سال 1374، که مسابقه ورزشی بین محور 1 و ستاد پشتیبانی مرکز 12 مجاهدین برگزار شده بود، پس از مدت‌ها حسن شرقی را دیدم که با تیم خودشان برای دیدن مسابقه آمده بود. به همین خاطر با دیدن او خوشحال شدم و در کنار او نشستم و از اوضاع کارهایشان پرسیدم. حین گفتگو بودم که بناگاه یکی از فرماندهان محور به نام “بابک الف” مرا صدا زد و به من چیزی در مورد نشستن در کنار حسن گفت که شوکه شدم. وی با “معلوم‌الحال” خواندن این انسان شریف، به من گفت چرا در کنار او نشستی و محفل زده‌ای؟!

واژه محفل زدن در مناسبات مجاهدین خلق، اتهام خوبی نبود و مفهومی امنیتی داشت. چرا که مسئولین سازمان “محفل‌زدن” را “تشکیل شعبه سپاه پاسداران در مناسبات مجاهدین” قلمداد می‌کردند و سوژه را در نشست‌های سرکوب، بشدت زیر ضرب می‌بردند تا دیگر جرأت محفل زدن نداشته باشد. به همین خاطر من در ابتدا جا خوردم. چون اولین بار بود که مرا اینگونه متهم می‌کردند. البته من هیچ برخورد بدی تا آن زمان از حسن ندیده بودم که یک محفل دوستانه در یک جشن را ناپسند و مرزسرخ قلمداد کنم. به همین خاطر بیش از حد جا خورده بودم.

پس از شنیدن این سخن از بابک، با او بحث کردم و در نهایت هم گزارش این برخورد را برای مسئولین بالاتر نوشتم. هرچند که پاسخی هم دریافت نکردم و قضیه به ظاهر تمام شد. البته این قضیه برای مدت‌ها ذهن مرا به خود مشغول کرد و این سؤالات به ذهنم زد که چرا بعد از اینهمه سال حضور در تشکیلات مجاهدین و شرکت در خطرناکترین مأموریت‌ها، باید تحت نظر باشم و نسبت به یک دیدار دوستانه، به من شک و تردید کنند؟! و چرا مناسبات مجاهدین به این نقطه رسیده که از یک گفتگوی دوستانه بین نیروهای خودشان هم وحشت دارد؟…

چند سال از این ماجرا گذشت و من به قرارگاه حبیب در بصره منتقل شدم. از عبرت روزگار، در یکی از روزهای سال 1379 متوجه شدم که بابک برای انجام یک عملیات تروریستی به بصره منتقل شده تا از آنجا به ایران اعزام شود. در مدت حضور وی در بصره (که تصور دارم کمتر از یکروز بود)، چند لحظه چشممان به یکدیگر برخورد کرد و چون همچنان از او خاطره منفی داشتم، سرم را برگرداندم و این آخرین دیدار ما در مناسبات بود. پس از فرار از قرارگاه اشرف، مطلع شدم که او حین عملیات تروریستی بازداشت و زندانی شده ولی سازمان در این چند سال هیچ خبری از او منتشر نکرده بود. بابک که روزگاری تا به آن حد تحت تأثیر سازمان بود و مرا بخاطر یک دیدار دوستانه مورد نقد قرار داد و مرحوم حسن شرقی را معلوم‌الحال خوانده، در ایران، به خیانت رجوی پی برد و پس از پایان حکم دادگاه‌اش، به تشکیل خانواده و دور شدن از مناسبات مافیایی مجاهدین روی آورد. 11 سال پس از آنکه بابک به اشتباهات خود پی برد، حسن شرقی نیز توانست خود را از این تشکیلات ضدایرانی برهاند و به دامان وطن بازگردد و در خاک وطن خود از دنیا برود.

هر چند امروز حسن شرقی (که انسانی بامعرفت و مهربان بود) از کنار ما رفته است، اما خیانت‌های مسعود و مریم رجوی تا ابد در خاطره ملت ایران باقی است و آنها بخاطر قربانی کردن هزاران دختر و پسر ایرانی منفور تاریخ هستند و باید پاسخگوی انبوه جنایات خود باشند. به امید آنکه جوانان ایرانی، از این حکایت‌های تلخ درس بگیرند و در دام جریان‌های ضدمردمی و ضدانقلاب و ضدایرانی نیفتند.

حامد صرافپور