گفتگوی بنیاد خانواده سحر با خانم ها بتول سلطانی و میترا یوسفی – قسمت هشتم

حفاظت و امنیت ترددهای رجوی

 بنیاد خانواده سحر: خانم سلطانی در هر مناسباتی و با هر شکل و ساختاری همواره یک رابطه ای فراتر از آنچه از بالا تشخیص داده می شود، گاه بر عکس افرادی از لایه های پائین به حسب ضرورت هایی تمایل دارند با راس و رجوی ملاقات داشته باشند. می خواستم بینیم این نوع ارتباطات در مناسبات سازمان چه جایگاهی داشت، آیا امکان پذیر بود، و اگر پاسخ مثبت است چه انگیزه هایی آن را امکان پذیر می کرد و چه پروسه ای باید طی می شد تا یک فرد از سطح تشکیلات به ملاقات رجوی برود.

خانم سلطانی: یک قاعده کلی ارتباط از پائین با رهبری را با هر انگیزه و دلیلی خط قرمز تعریف می کرد. رابطه از پائین با رهبری اصلا معنی نداشت. حتی بصورت مورد و استثنا هم نداشتیم. اگر چنین درخواستی می شد، اولین واکنش نسبت به درخواست کننده این بود که فرد را می بردند قرنطینه تا چک امنیتی بشود. یعنی فرد در این وضعیت به مفهوم کامل کلمه خودش را می برد زیر شک امنیتی و پروسه خوانی. فرقی هم نمی کرد کی باشد، از چه رده و لایه و بخش و قسمتی باشد. هیچ استثنایی قائل نبودند که حساب کنند پدر این نفر در سازمان بوده و کشته شده است. چون این فرد کشته شده پیش از اینکه پدر این بچه باشد فرد رجوی و رهبری بوده یا اینکه مثلا پدری که فرزندش در سازمان کشته شده او هم حق چنین جسارتی را نداشت که درخواست ملاقات با رجوی را بدهد. هر کس این درخواست را مطرح می کرد باید برگردد و یک دوره وضعیت او از لحاظ امنیتی بررسی و بازخوانی بشود. این رابطه همیشه از بالا به پائین تعریف شده بود. به ضرورت های مختلف که رجوی تشخیص می داد. یک تبصره و توضیح حاشیه ای در این رابطه بدهم، موضوع و اهمیت آن روشن تر می شود. وقتی در بحث رهبری روی این موضوع تاکید می کردند که رهبری اساسا به پائین تر از خودش پاسخگو نیست وقتی سازمان می گوید؛ رهبری مطلقاً هیچ تعیّنی به سمت پایین را نمی تواند بپذیرد. یک معنی اش این است که هیچکس نمی تواند از پائین به بالا درخواستی بدهد. حتی اگر این درخواست یک ملاقات ساده با رهبری باشد. حتی این را هم نوعی نقض اصول می دانستند. عقیده داشتند اگر به این امور تن بدهیم به نوعی گرفتار فرمالیسم شده ایم. همیشه عکس این صورت می گرفت، یعنی همیشه این رهبری بود که احضار می کرد، سوال می کرد، مواخذه می کرد، تقبیح و نکوهش می کرد. گزارش می خواست، توضیح می خواست و یا هر طور که مایل بود با پائین تر از خودش برخورد می کرد. اگر بخواهیم دلیل این خط قرمز بودن را به نوعی باز کنیم، معنی اش این خواهد بود که بطور طبیعی وقتی کسی درخواست ملاقات از رهبری می کند یا چیزی از او می خواهد یا می خواهد درباره چیزی از او توضیح بخواهد و در هر صورت این نوعی طلبکاری از رهبری محسوب می شود. نوعی به چالش کشیدن و در صندلی مدعی نشستن تعریف و تعبیر می شود. چون شما علی القاعده وقتی وارد سازمان شده اید به عنوان یک فرمانبر و انجام دهنده و اطاعت کننده وارد شده اید. بنابراین وقتی درخواست می کنید فی النفسه به چیزی شبیه مطالبه کردن اقدام کرده اید. وقتی نفس این مطالبه خط قرمز باشد، علی القاعده مطالبه از رهبری چیزی در مدار خیلی بالاتر و به همان نسبت بستانکاری است. برای همین درخواست ملاقات هم شامل این خط قرمز می شود.
بنیاد خانواده سحر: یک سوال در رابطه با موضوع حفاظت و امنیت از رجوی مانده و آن بحث حفاظت و امنیت ترددهای رجوی در عراق است. اینکه جابجایی رجوی چه داخل قرارگاه اشرف و چه بیرون از آن تابع چه تشریفاتی بود، چه سلسله مراتب و نیرو و امکانات و تدارکاتی برای انجام آن بکار گرفته می شد.
خانم سلطانی: من بیشترین اطلاعی که دارم مربوط به سالهای ۱۳۷۶ تا ۱۳۸۲ یعنی قبل از سقوط صدام است. در آن موقع مسئولیت امنیت تردد رجوی از ابتدا تا انتها یعنی از نقطه آغاز حرکت تا مقصد و برگشت و مسیر تماما بعهده گیتی گیوه چی بود. بعد از لحاظ حفاظت از نقطه مقصد تا مبدا و بالعکس یعنی کل رفت و آمد مسئولیت حفاظت با محبوبه جمشیدی بود. یعنی یک مسئول حفاظت تردد داشت و یک امنیت که این را در واقع تضمین و مهر می کرد از باب اینکه این تردد مشکلی پیش نمی آورد و از لحاظ امنیتی و حفاظتی اوکی است. موقعی که قرار بود نشستی در سالن باقرزاده یا هر محلی برگزار بشود و ترددی صورت بگیرد، این تردد جزو اطلاعات بکلی سری بود و در هیچ کجا نباید مطرح می شد. فقط مسئولین حفاظت و امنیت رجوی در جریان این جابجایی بودند. البته چک و تامین امنیت مسیر و جابجایی سوژه یک موضوع جدا بود که باید قبلا تضمین می شد. اینکه مثلا چه مسیری برای تردد انتخاب بشود، در کجاهای این مسیرها نیرو و به چه اندازه و کیفیت مستقر بشود. اینکه این مسیر دارای چه نقاط کوری است و چگونه باید آنها را کنترل کرد. اینها مقوله جداگانه ای بود که حتما از روزهای قبل باید چک و ارزیابی لازم روی آن انجام می شد. مثلا این بحث بود که آیا روی مسیر جابجایی ترددهای دیگری انجام می شود یا خیر. مسئولیت این بخش بعهده نیروهای مخابرات عراق (سرویس اطلاعاتی صدام) بود. نیروهای مخفی این تردد را نیز همین مخابرات عراق بعهده داشتند. بعد در جابجایی و گشت یک لایه اسکورت پلیس بود که باز نیروهای عراقی بعهده داشتند. بعد از اینها یک لایه گشت خودی بود که متشکل از نیروهای سازمان و قسمت حفاظت و ترددات بود و به سلاح بی کی سی و کلت و نارنجک مجهز بودند. این گشت تا شعاع ده کیلومتری از سوژه محافظت می کردند. میزان این نیروها و تشخیص تعداد آنها هم بعهده یگان حفاظت ترددات بود طوری بود که بتواند این شعاع ده کیلومتری را پوشش بدهد. در بحث های قبلی هم گفتم که سه حلقه حفاظت وجود داشت که یک حلقه این حفاظت به اصطلاح گشت عادی سازی بود. یک حلقه هم حفاظت گشت نظامی بود. یک حلقه هم اسکورت نظامی که بعهده پلیس و سیستم امنیتی عراق و یک گشت بی کی سی که نفرات خود سازمان بودند و بعد حفاظت شخصی یا بادیگارد که همراه سوژه بود. حفاظت شخصی معمولا علی رضا صدر بود یا وحید باباخانی که بصورت چرخشی عمل می کردند. گاها نفرات دیگری هم می گذاشتند. اما معمولا مسئولیت تردد با اینها بود. از خانم ها هم که محبوبه جمشیدی با زری آقاخانی همراه بودند. گاهی هم از فاطمه وطنخواه استفاده می کردند. ولی بطور معمول پایه ثابت محبوبه جمشیدی بود که همراه سوژه می رفت. راننده رجوی معمولا صمد سیاه کلاه بود. فکر کنم محسن اسم مستعار صمد بود. خودرو معمولا از نوع بنز بود. بعد یک اسکورت جلو و یک اسکورت عقب داشتند. این اسکورت ها مسلح نبودند و به شکل نظامی هم نبودند، به نظر می رسید بیشتر جنبه تشریفاتی داشتند.
بنیاد خانواده سحر: به لحاظ نفراتی این سه لایه جمعا چند نفر می شدند.
خانم سلطانی: در اسکورت بی کی سی معمولا سه نفره بودند. یکی فرمانده، یکی راننده و نفر سوم که نفر آتش بود. نفرات دو خودرو اسکورت بی کی سی جلو و عقب را سر جمع نمی توانم بگویم چند نفر بودند. ولی می شود به این صورت حساب کرد که کل نفرات بی کی سی جلو و عقب جمعا هفت نفر بودند. اسکورت عادی سازی که معمولا یک خودروی بنز یا کرونا بود بسته به طرح ماموریت که نمی خواستند یک دست و یک نواخت باشد، معمولا به این صورت بود که در عقب هر خودرو سه نفر می نشستند. یک نفر هم راننده بود. اگر نخواهید همه اینها را آنالیز کنم، می توانم بگویم با لایه عادی سازی جمعا ۱۸ نفر از اعضای سازمان از سوژه محافظت می کردند. اما از تعداد آن لایه هایی که مربوط به نیروهای عراقی بود اطلاعی ندارم.
بنیاد خانواده سحر: منظورتان از لایه عادی سازی چی بود؟
خانم سلطانی: اصولا ترددها به شکل های مختلف انجام می شد. یک شق عادی سازی بود به این مفهوم که اصلا ماهیت این سوژه ای که دارد تردد می کند مشخص نشود. برای این کار روش های مختلفی بکار می گرفتند. یک روش طوری بود که به نظر می رسید یک نظامی عراقی در حال تردد است. در این وضعیت تمام نیروهای سازمان هم لباس رسمی نیروهای عراقی را می پوشیدند و به نظر می رسید که همه جزو نیروهای اسکورت عراقی هستند. یا شکل دیگر این بود که با خودروهای شهری استتار می کردند، مشابه وضعی که یک شخصیت سیاسی در حال تردد است. یک وقت هم بود که اصلا بطور کاملا عادی سازی می شد یعنی تمامی نیروهای اسکورت و لایه های محافظت بصورت مخفی و با لباس عادی دنبال سوژه می رفتند. بعضی موارد هم بطور مشخص معلوم بود که این تردد خارجی است، در مواردی مثل نشست های مربوط به باقرزاده طوری عمل می کردند که اصلا معلوم نبود سوژه کیست. کلا جنبه امنیتی این ترددها خیلی برای تشکیلات مهم بود. چون احساس می شد تضمین آنچنانی برای این ترددها وجود ندارد.
بنیاد خانواده سحر: ضرورت این استتارها را چه چیزی مشخص می کرد، این که حالا عادی سازی بشود یا به صورت رسمی انجام بشود.
خانم سلطانی: ضرورت اینها را من نمی دانم، اما بطور کلی از این شیوه ها استفاده می کردند. اما می شد حدس زد که بستگی به شرایط داشت. شرایط منظور من شرایط منطقه ای است. اینکه اتفاقات و تحولات منطقه ای چگونه است و چه خطراتی را بصورت بالقوه و بالفعل روی میز سازمان گذاشته است.
بنیاد خانواده سحر: برای ترددهای داخل اشرف همین ضرورت های امنیتی و حفاظتی رعایت می شد.
خانم سلطانی: آنجا هم ضوابط و شرایط خاص خودش را داشت. به اندازه ترددهای بیرون از قرارگاه نبود اما به هر حال تابع شرایطی بود که توضیح می دهم. مثلا تردد در داخل قرارگاه اشرف به این صورت بود که یک خودرو بصورت جلودار و یک خودرو بصورت عقب دار حرکت می کردند. اما در داخل پارسیان به این صورت بود که یک خودرو در جلو و دوتا بادیگارد رجوی را همراهی می کرد. در مقرهایی که لایه های پائین تردد نداشتند این حساسیت ها کمتر بود. بیشترین حساسیت ها روی تردد در داخل اشرف بود. درباره ضرورت آنها هم توضیح دادم.
بنیاد خانواده سحر: خوب خانم یوسفی اگر در رابطه با صحبت های خانم سلطانی توضیح تکمیلی یا حاشیه ای دارید، بفرمائید.
خانم یوسفی: در رابطه با ملاقات رجوی طی بحث های پیشین موردی بصورت خاطره یادآوری شد. خانم سلطانی درست می گویند آن حمله و ضرب و شتم، بخاطر ارتکاب به یک جسارت بود. یعنی درخواست ملاقات با رجوی و بطور خیلی واضح به چالش کشیدن و طرح این سوال که اگر طلاق های رجوی ایدئولوژیکی است چرا خودش را از این قاعده مستثنی کرده است؟! این جسارت خیلی برای پادوهای درجه اول رجوی سخت آمد. بویژه از جانب کسی چون من که وضعیت با ثباتی در آن تشکیلات نداشت و مسئله دار تلقی میشد.
بیاد دارم روزی ضمن یک ملاقات با خسرو رحیمی (بیژن)، تکه کاغذی روی میز کارش به چشمم آمد با امضای ترانه داوران که «به میترا یوسفی نمی توان اعتماد کرد». به اعتراض پرسیدم این دیگر چیست؟ که البته طبق مناسبات همیشه طلبکارانه ی تشکیلات رجوی، او به انتقاد رفت که چرا گزارش را خوانده ام، اگر چه نه مخفیانه و پنهانی، آشکارا به حکمتی برابر چشمانم ظاهرشده بود. آن لحظه به نوعی صیانت نفس سخت آزرده خاطر گشتم و هنگامی که ترانه داوران به جمع ما آمد، یکایک کاستی هایش را شمردم، لختی بعد، هنوز در همان عراق برایم روشن شد آن بی اعتمادی ریشه در سرسپردگی رجوی و شرکت در بت سازی از اوست که طبیعتا غرورانگیز و افتخار آفرین است. بارها به من گفته بودند تو دروغ نمیگویی، نتیجه مثبت کارهایت نشانی از عمل توست، در هر کاری حاضر به یراقی، ولی ما کارمند خوب نمی خواهیم!
تناقضی آشکار در این میانه قابل تعمق است. رجوی به همان نسبت که در مناسبات درونی برای ملاقات با افراد خودش سخت گیر بود، به همان اندازه برای دیدار کمترین غربی مشتاق و آماده بود و چه بسا در این راه میلیون ها هزینه می کرد و از افراد خودش بیگاری می کشید. به همان اندازه که برای اعضای خود تکبر به خرج میداد و خود را بزرگ نشان میداد، به همان اندازه در مناسبات بیرونی ضعیف و زبون و زبان باز بود. او یک منافق به معنای کامل بود، دوگانگی بیمارگونه در رابطه با جهان و جهانیان که به روشنی رجوی را تفسیر می کند. او سبب خشم و حیرت آدمی می گردد. هم به دنبال امریکا می دود و هم در مناسبات داخلی شعار ضد امریکایی می دهد. از طرفی هنگام کنترل جلسات عمومی اش که همان محفل فرقه ای است، هیچ انقلابی به گرد پایش نمی رسد. از طرف دیگر با کمترین پادوهای دنیای سرمایه داری همکاسه میشود و هم در مناسبات درونی بر علیه سرمایه داری به عنوان ام الفساد شعار می دهد. هم با کارگر است و شعار روز جهانی اول ماه مه سر می دهد و هم در عین حال در قرارگاه اشرف کارگران نگون بخت سودانی را به بدترین شکل ممکن استثمار میکند. هم غرق در لجنزار جامعه طبقاتی زندگی می کند و از تمام مظاهر و اهرم های آن استفاده می نماید، و هم افرادش را به جرم ابتلا به مظاهر بورژوازی محاکمه می کند. این تناقض ها را در همه جا و بخصوص در روابط درون تشکیلاتی اش به همین ترتیب می توان دید. آن وقت چنین آدمی در درون اینقدر غیر قابل دسترس و دور ایستاده است.
فراموش شدنی نیست دیدن عکسی از رجوی در یکی از نشریات رسمی اش، شاید همین نشریه مجاهد، با شرح زیر عکس «برادر مجاهد مسعود رجوی، یا آقای رجوی و… » به اتفاق آقای عماد رام و برادرش! اگرچه همیشه و حوالی ظهور و چاپ آن عکس هم، هرگونه علایق غیر رزمی، در ردیف مطالعه، فیلم و سینما، موسیقی و آواز، توجه وعلاقمندی به هنرمندان را جزء مفاسد جامعه عادی شمرده و افرادش باید به آن عواطف و احساسات تُف کرده و با عرض معذرت از ادای کلمات مستهجن، بالا بیاورند! هر چند پا به پای زنش هم سالها پی تاسیس بنگاه های شادمانی هر مطرب گمنامی را از هر کشوری به خدمت می گرفت تا با اجرای کنسرت های کذایی سیاهی لشگر جمع کند. و اگر هم دمی دستش به هنرمندان محبوب می رسید که دوامی بس کوتاه داشت، از جلسات تمرین آنان هم نمی گذشت.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.