عملکرد سازمان مجاهدین خلق

علیرضا اسفندیاری، قربانی آدم ربایان مجاهد

یکی از چهره های شاخص سال 1376 در پذیرش “علیرضا” بود! او خود را بچه ی تهران معرفی می کرد، باسواد، به لحاظ سیاسی یک پله بالاتر از بقیه، دارای تحصیلات آکادمیک، آشناتر از ما با سازمان، با عینکی روی صورت و مهربان بود.
بعدها در جریان سرکوب های شدید درون سازمانی وقتی که علیرضا را بشدت زیر ضرب برده بودند، متوجه شدم که سال قبل از پیوستن او به سازمان رزم درعراق، خواهرش در بغداد و در یک عملیات کشته شده است.

سازمان در رابطه با این قضیه نوشته است:
” ۲۷اردیبهشت۱۳۷۴- عراق- بغداد: تروریستهای یک شبکه اجیر شده رژیم به ‌یک خودرو مجاهدین خلق حامل پنج سرنشین در خیابان ابی‌طالب، در منطقه شَعب بغداد، آتش گشوده، ۲مجاهدخلق به ‌نامهای عفت‌حداد و فرشته‌اسفندیاری را به ‌شهادت رساندند. مجاهدشهید عفت حداد عضو شورای ملی مقاومت ایران و از مسئولان پشتیبانی ارتش‌آزادیبخش ملی، و مجاهد شهید فرشته اسفندیاری از مسئولان ستاد تبلیغات مجاهدین و گوینده باسابقه صدای مجاهد بود. در این‌حمله تروریستی، صدیقه خدایی‌صفت نیز به‌ شدت مجروح شد.(ظاهرا عفت حداد نیز برادری به اسم تقی حداد داشت که امدادگر بود و بعدها در سازمان با مرگی مشکوک سربه نیست شد ، اما اعلام گردید که سکته ی قلبی کرده است)! مجاهد شهید فرشته اسفندیاری، پس‌از انقلاب ضدسلطنتی، در سال۵۸ ‌هنگامی ‌که دانش‌آموز پرشور دبیرستان خوارزمی تهران بود، قدم در راه مجاهدین گذاشت. در اوایل پاییز۶۰، سه ‌ماه پس ‌از آغاز مبارزه مسلحانه انقلابی، ارتباط او با سازمان قطع شد و ازآن ‌پس درحالی ‌که زندگی مخفی داشت، نزدیک ۴سال به ‌فعالیتهای خود در چارچوب هسته‌های مقاومت ادامه داد و از هنگامی ‌که توانست به ‌بخش اجتماعی سازمان وصل شود، به ‌سرعت، خود را به ‌پایگاههای مجاهدین در منطقه مرزی رساند. فرشته از بهمن سال64‌ ، فعالیتش را در رادیو صدای مجاهد آغاز کرد و تا روز شهادتش مسیر درخشانی را پشت ‌سر گذاشت.”(نقل از سایتهای کذاب فرقه ی رجوی ).

فرشته اسفندیاری

سرگذشت دردناک و عبرت آموز علیرضا از این پس آغاز شد، علیرضا با ترفند های معمول سازمان در جذب نیرو که ذره ای صداقت در این پروسه وجود ندارد، در تور سازمان افتاد! از این دست آدم ربائی ها در تاریخچه ی سراسر ننگین سازمان بسیار اتفاق افتاده است که در این مقال قصدم پرداختن بدان ها نیست. داستان غم انگیز علیرضا اسفندیاری، برادری که با ترفند دیدار یا خونخواهی خواهر به عراق کشانده شده بود ، اما خود نیز قربانی شد، شنیدنی و خواندنی است ، چرا که امثال این قصه های دردناک در فرقه ی منحوس رجوی بسیار است !

علیرضا اسفندیاری، در سال 1376 به ارتش در عراق پیوست! او را که با بهانه ی خونخواهی خواهرش به عراق کشانده بودند، از همان اول با دیدن مناسبات غیرانسانی رایج در سازمان ، به مظلومیت خواهر و اینکه برای هیچ و پوچ به کشتن داده شده است پی برد و از همان روزهای اول به مخالفت با سیاست های سرکوبگرانه ی مسعود رجوی پرداخت.
علیرضا پس از سالها پاسیویسم در مناسبات سرانجام درخواست خروج از مناسبات را داد!

اما پاسخ رجوی به این برادر شهید!!! چه بود:
علیرضا اسفندیاری باید خفه و لال در مناسبات باقی بماند! رفتنی در کار نیست!
همان روزها بود که علیرضا یک روز اعلام کرد که : نمی خواهد به نشست عملیات جاری بیاید! علیرضا حرفش را با تمام جسارت و شجاعت زد و البته که بهای بسیار سنگینی را هم پرداخت!
برای روشن شدن نحوه ی مفقود شدن علیرضا اسفندیاری برادر فرشته ، مجبور هستم که به آنروزها در عراق رفته و قضیه را کاملا توضیح بدهم:

عید نوروز 1377 ، بعد از پروسه طولانی زندان انفرادی من ، به سالن اجتماعات قرارگاه باقرزاده ، در نشست رهبری ، برده شدم . این اولین بار بود که قراربود من مسعود و مریم را از نزدیک ببینم! در سالن مسعود و مریم، همه را به شور و فتور وادار می کردند. آهنگ های شاد با ریتم های تند از بلندگوها در حال پخش بود.

صحبت های مسعود ، همه از سرنگونی و سرنگون کردن بود . نشست دو سه روز طول کشید و مسئولین و فرماندهان ، از عملیات فروغ و علل ناتوانی در سرنگونی و ضعف های خود می گفتند .
مسعود هم بحث ها را روی ضعف های فردی برده و ابدا از خودش انتقاد نمی کرد که چرا هزاران نفر را در عملیات های مختلف سازمان به کشتن داده است ! یک جای بحث هم از موارد امنیتی اخیر صحبت کرد که در نشریه 380 خلاصه شد . خیلی گذرا به کسانی اشاره کرد که فرستاده وزارت اطلاعات ایران بودند و در جریان چک امنیتی اواخر سال گذشته دستگیر و اخراج شدند . اما هیچ اشاره ای نکرد که عده زیادی را هم ماهها در انفرادی نگه داشته که اکنون در این نشست حضور دارند و نفوذی هم نبودند ( مثل من و حمید و تیمور و…)!

در یک جای بحث به فرمان مسعود ، تابلوئی را روی سن قرار دادند ، مسعود رجوی سر رشته کلام را بدست گرفت و با شیادی خاص خودش ، چنین توضیح داد که من دیگر بیش از این وارد ضعف های فردی تان نمی شوم ، آنها را البته در یگان های خودتان و با مسئولینتان حل و فصل کنید ، اضافه کرد ، تحولات بین المللی و وقایع دنیای بیرون، فارغ از ضعف های فردی شما ، رو به جلو در حرکت است و اتفاقاتی در جهان افتاده و همه را طبق معمول به نفع خود مصادره کرد . به جنگ های بین جناحی هم در ایران اشاره کرده و توضیح داد که همه کارها ازامروز در یک مدار جدید ودر یک دوران جدید انجام خواهد گرفت تا به سرعت بیشتری به سرنگونی برسیم.

مسعود اضافه کرد که اکنون وارد دوران سرنگونی شدیم و رژیم بزودی توسط ارتش آزادیبخش ملی ، باید سرنگون شده و شما خواهر مریم را به تهران ببرید . طوری صحبت می کرد که انگار قرار است خودش در عراق بماند و مریم به تهران خواهد رفت ! بچه ها هم شعار می دادند :
” مریم مهر تابان ، رو دوش قهرمانان ، می بریمش به تهران “…
” می توان و باید ، می توان وباید ، می توان وباید …”

اسم این دوران را هم ، دوران آمادگی برای سرنگونی و آ- 77 ، اعلام نمود . در همین حین موزیک شادی با صدای بلند پخش می شد و همه هورا کشیده و داد و بیداد می کردند.
مسعود گفت : اگر تا امروز 10 ساعت کار می کردید ، از این به بعد باید خیلی بیشتر کار کنید ، تمام زرهی ها را سرویس کرده و آماده نبرد آخر کنید ! نبرد نهائی و نبرد سرنگونی در راه است و شما باید امانت بزرگ مردم ایران ، یعنی خواهر مریم را به تهران ببرید !
مسئول من (ابوطالب هاشمی، که درجریانات بعدی کشته شد) هم که کناردستم نشسته بود ، گفت : محمدرضا ، عجب شانسی آوردی ، درست زمانی به ارتش آمدی که دیگر قرار است برویم ایران و مردم را آزاد کنیم ! خیلی خوش شانس هستی!
به قدری مسعود زیرکانه و شیادانه بحث را پیش می برد که من دیگر بکلی زندان انفرادی و کل جریانات کثیفی که به سرم آورده بودند را نزدیک بود فراموش کنم . ولوله عجیبی تمام یگان ها و نفرات را فرا گرفته بود . مسئولین به همدیگر تبریک می گفتند ! همه می گفتند بالاخره برادر سوت سرنگونی و عملیات آخر را به صدا در آورد .

تعدادی هم پشت میکروفن رفته و صحبت های مسعود را تایید کرده و حسابی به آن روغن داغ اضافه می کردند . کم کم من هم باورم شد که یک اتفاقاتی افتاده و بزودی به نبرد آخر اعزام خواهیم شد .
مسئولین می گفتند این مهم ترین سرفصلی است که برادر تا کنون اعلام کرده و دیگر سرنگونی حتمی است . مسعود هم از همه قول گرفت که در برگشت از این نشست ، ضمن ادامه دادن این بحث در یگان ها ، باید همه زرهی ها و ادوات سرنگونی ، مهیای عملیات نهائی شوند . یک چیزهائی هم از قول ” صاحبخانه ” می گفت که من منظورش را زیاد نمی فهمیدم ، اما مسئولم توضیح داد که منظوراز صاحبخانه ، سیدالرئیس صدام حسین رئیس جمهور عراق است که ادوات زرهی به ما می دهد و برخی پشتیبانی ها را از ما انجام می دهد.

نشست تمام شد و قرار شد به قرارگاههایمان برگردیم . من در سازماندهی ها جزو ارتش ششم شدم که باید در قرارگاه جدید در نزدیکی شهر العماره در جنوب عراق ، اسکان پیدا کرده و مستقر می شدیم .
العماره از شهرهای بسیاربسیار گرم عراق بود . هوای شرجی قرارگاه همایون از مشخصه های بارز این قرارگاه بود . هر روز صبح پرچمی را که در وسط قرارگاه در اهتزاز بود نگاه می کردم ، اگر از سمت جنوب می وزید یعنی امروز روز مرگ است ، وزش سمت باد از جنوب به شمال علامت شرجی بودن هوا در آنروز بود . برای امثال من هم که بچه مناطق سردسیر ایران بودیم ، این فشار گرما و شرجی ضریب می خورد و چند برابر می شد .

اما یک روز خبر مهمی اتفاق افتاد:
قرارشد همه بچه های مرکز 34 به نشست اف جی (فرمانده قرارگاه ) برویم .
ظاهرا خبر مهمی بود، ژیلا دیهیم فرمانده قرارگاه بود . زنی با صدای بلند و خشن و البته سرسپرده به تشکیلات بود ، زمانی هم از اعضای تیم حفاظت مریم رجوی (قجرعضدانلو) ، بود .
در سالن نشست که از چسبیده شدن 4 بنگال بزرگ درست شده بود ، همه چیز آماده شده بود ، بلندگو ها هم آماده بود ! ژیلا دیهیم وارد شده و پس از چند دقیقه مکث، صحبت را شروع کرد . معلوم بود که یک موضوع جدی در دستور کار نشست وجود دارد . زنان دیگری هم در طرفین ژیلا نشسته بودند . در حین صحبت علیرضا اسفند یاری را چند فرمانده دسته در میان خود به سالن آورده و در ردیف جلو نشاندند .

ژیلا با اشاره به علیرضا اسفندیاری شروع به صحبت کرد و گفت:
” از انفجار قرارگاه حبیب این علیرضای ترسو شلوارش را خیس کرده و میخواهد نزد رژیم برود. من هم از قرارگاه حبیب به قرارگاه همایون منتقلش کردم بلکه آدم شود و به خاطر خانوادۀ شهیدش هم که شده فعلاً بماند تا رژیم را سرنگون کنیم و بعد گورش را گم کند”!

تعدادی از افراد شروع کردند به انتقاد از علیرضا و با تحریکات از سوی ژیلا که می گفت: نشست انتقادی نیست احمقها این مزدور اعلام بریدگی کرده. حسین مدنی شروع به فحاشی کرد و با همانهایی که برای همین کارآمده بودند بطرف علیرضا حمله کرده و بشدت وی را با مشت و لگد خون آلود کردند و بعد هم او را از سالن خارج کردند . ژیلا موقتا نشست را تعطیل اعلام کرد تا فردا.
فردای آنروز نشست دوباره شروع شد و علیرضا به طور باور‌نکردنی اعلام کرد که من از ترس نیست که می‌خواهم بروم آقای رجوی دیگر رهبر عقیدتی برای من نیست و من فکر میکنم خاتمی جام زهر نیست و ما اینجا قفل شده‌ایم و دیگر ارتش ازادیبخش کارایی ندارد. همه بچه‌ها برای چند لحظه‌ای ساکت شده بودند و هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.

هرچقدر موضع گیری ها و حملات فیزیکی بیشتر می شد ، علیرضا بیشتر مقاومت می کرد . برای من این حد از شهامت هم عجیب بود. من علیرضا را از نزدیک می شناختم و مدتی بود که به یگان ما آمده بود و در نشست عملیات جاری با هم بودیم ، مطلقا حرف نمی زد . اولش فکر می کردم که حرف زدن بلند نیست ، اما در کار که با هم کار می کردیم دیدم اتفاقا خیلی هم پرحرف و نکته سنج است . علیرضا بسیار دقیق و خوش فکر بود . اما در نشست ها و صفر صفر های روزانه مطلقا صحبت نمی کرد و وقتی هم مسئولی می گفت نکته ای داری بگو ، می گفت من چیزی ندارم .

نشست های دیگ علیرضا دو یا سه روز ادامه داشت .( ظاهرا مسعود گفته بود که فرماندهان حق ندارند رخت چرک های خود را روی میز من بیاندازند و اگر حلقه ی ضعیفی پیدا شد باید فرماندهان قرارگاهها خودشان این موضوع را در یگان هایشان حل و فصل کنند)! این نشستها هر روز حدود ۱۶ساعت طول میکشید. آنروز علیرضا را در نشست دیگ دوباره حسابی کتک زدند تا او مجاهد شود اما علیرضا گفت : می خواهم بروم . در این نشست ژیلا اعلام کرد که سازمان تصمیم گرفته علیرضا را اخراج کند و رو به وی گفت بیا مزدور ورقه ها را امضا کن! که علیرضا بلند شد و به سرعت ورقه ها را امضا کرد. ژیلا بعد از چند ثانیه مکث و خیره شدن به وی ورقه ها را پاره کرد و گفت: «کور خواندی مزدور کثیف!! می‌خواستیم ثابت شود که مزدور رژیم هستی که ثابت شد ولی کور خوندی در سازمان مقوله ای بعنوان بریدن نداریم و خروج ممنوع است و برادر مسعود گفته تا سرنگونی به زور هم که شده ترا با خود می کشیم!!.

از آنروز به بعد دیگر علیرضا را ندیدیم تا یک روز ظهر که برای ناهار در سالن غذاخوری بودم دیدم علیرضا با فریاد و لباسهای پاره و پابرهنه وارد سالن شد و به طرف بچه ها دوید و درخواست کمک کرد ، او فریاد می‌زد: محمود فخر می‌خواهد مرا بکشد!… محمد کریمی که کشتی گیر بود علیرضا را بلند کرد و زدش زمین. رضا جبلی که از بچه های خارجه بود و اهل اصفهان محمد کریمی را هل داد و علیرضا را بلند کرد رضا پرسید : کجا بودی؟ چی شده؟ او همچنان فریاد می‌زد: محمود فخر می‌خواهد مرا بکشد… من از زندان فرار کردم!… (محمود فخر یا فخاری از اعضای قدیمی و اطلاعات قرارگاه شش بود و برادر کوچکترش آقای مهدی فخار که تا روز‌های آخر با هم بودیم و اکنون سالها است که از فرقۀ رجوی جدا شده است برایم تعریف کرد که برادرش سال ۷۳ در زمان چک امنیتی وی را مورد ضرب و شتم شدید قرار داده است و به همین دلیل از وی متنفر بود و از او دوری می کرد. امیدوارم روزی خودش افشاگری کند). در این زمان محمود فخر آمد و می‌خواست علیرضا را ببرد که رضا جبلی نگذاشت ، علیرضا بشدت لاغر شده بود و خیلی می ترسید! محمود فخاری رفت و با جمیله فیضی و تعدادی از فرماندهان برگشت. جمیله فیضی به بچه ها گفت: نگران نباشید … علیرضا برای کارهای خروجی اش به اشرف منتقل می‌شود.

بالاخره علیرضا را با صورتی خون آلود و پس از مشت ولگد های زیاد ، بردند ودیگر از او خبری نشد . هرگز از علیرضا خبری نشد !
گویا بر خلاف گفته های ژیلا دیهیم، علیرضا اسفندیاری را در همان قرارگاه همایون و در یک جای مخفی زندانی کرده بودند!
از آنزمان دیگر هیچکس علیرضا اسفندیاری را ندید .

حسین مدنی آنروز نقش بسیار مهمی در سرکوب علیرضا داشت ، حسین مدنی بعد ها در قرارگاه اشرف در درگیری های اشرف باعراقی ها ، بطرز فجیعی کشته شد .
فردای آنروز ژیلا دیهیم به قرارگاه حبیب منتقل و جملیه فیضی به جایش فرمانده قرارگاه همایون شد.
گویا بدلیل این ناتوانی در مجاهد کردن علیرضا با کتک و ضرب و شتم، از سمتش خلع شده بود، گرد بدبختی و سرکوب در همه جای قرارگاه العماره نشسته بود .
امیدوارم قدری روشن شده باشد که مسعود رجوی با چه ترفندهائی افراد را به عراق کشانده و به کشتن می داد.

این روایت توسط اعضای جداشده ی دیگری نیز نقل شده است که یک مورد از این حکایت های نقل شده ی مستند بعنوان گواهی بر حقانیت این موضوع در زیر آورده می شود:

” مهدی خوشحال، بیست و هشتم آوریل- علیرضا اسفندیاری، زندانی سیاسی آزاد شده در ایران، در سال 1376 وارد سازمان مجاهدین خلق در عراق شد. او از دانشجویان خارج از كشور بود و در سالی كه وارد سازمان شد، 33 سال سن داشت و هنوز مجرد باقی مانده بود. علیرضا اسفندیاری، اولین بار در پذیرش سازمان دیده شد كه در آن حین مراحل آموزش های ایدئولوژیك/ تروریستی را سپری می كرد و سپس به قرارگاه همایون واقع در شهر العماره عراق، مامور شد و تا سال 1379 در آن جا به سر می برد.

علیرضا، در یگان تانك های چیفتن كار می كرد و در رشته مكانیكی و برقی و تاسیساتی، مسئولیت خودروهای یگان را بر عهده داشت. با این حال، از نگاه سازمان، علیرضا عضوی غیر خودی و ناراضی محسوب می شد و هیچ گاه سازمان وی را به مسئولیت های حساس یگان نگمارد. متقابلاَ علیرضا نیز دائماَ ساكت و خموش بود و در نشست های یگان هیچ گونه موضعی اتخاذ نمی كرد و با سكوتش، نارضایتی اش را بروز می داد، چیزی كه هیچ گاه از چشمان تیزِ سازمان پنهان باقی نماند.

وضعیت تشكیلاتی و نارضایتی علیرضا در قرارگاه همایونِ مجاهدین، هیچ وقت عوض نشد تا این كه در تابستان سال 1379، ژیلا دیهیم، فرمانده قرارگاه، طی نشستی با حضور 200 تن از اعضای مجاهد، علیرضا اسفندیاری را به جرم نارضایتی و محفل زدن، به محاكمه كشیدند. در آن نشست، ژیلا دیهیم، علیرضا را متهم كرد كه با خطوط سیاسی و تشكیلاتی سازمان زاویه دارد و قرار بر این شد كه بعد از خاتمه دادگاه، برای علیرضا اسفندیاری كلاس سیاسی بگذراند تا این كه ابهاماتش در ارتباط با سازمان، رفته رفته بر طرف شود. سه ماه تمام از درس كلاس های سیاسی علیرضا گذشت و هیچ گونه تغییری در احوال وی و نظراتش رخ نداد.

بدین سبب سازمان ناچار شد طی دادگاهی مجدد، علیرضا را به محاكمه بكشد. در این دادگاه نیز كه هم چنان رئیسش ژیلا دیهیم بود، حدود 300 الی 350 عضو مجاهد، شاكی و شهود دادگاهی بودند كه مجرم یك تنه و بی هیچ وكیل مدافع و عضوِ خانواده اش، در حال محاكمه شدن بود. زمان دادگاه حدود 8 الی 10 ساعت به درازا كشید. علیرضا وقتی بازی و سناریوی از پیش تعیین شده قضات دادگاه را باخت، شاكیان پرونده كه تا دیروز با وی همرزم و همسنگر بودند، به سرش ریخته و كتك مفصلی نثار علیرضا كردند و با ادای فحش های چارواداری مانند بی ناموس، بی شرف، خائن، مزدور و غیره، از علیرضا اسفندیاری پذیرایی جانانه ای به عمل آوردند تا مبادا حق رهبری از گلویش پایین برود!

با این وجود و با وجود این كه علیرضا اسفندیاری در صحن دادگاه توسط همرزمان و برادرانش، مورد هتاكی و بی حرمتی و ضرب و شتم قرار گرفت، دست از مقاومت بر نداشت و هم چنان بر مواضع و اصولش پافشاری كرد. پس از این كه آخرین دادگاه علیرضا اسفندیاری در قرارگاه همایون، خاتمه یافت و حكم دادگاه مثل همیشه به صورت مخفی صادر شد، تا كنون هیچ كس از وی سراغی ندارد و یاسر عزتی كه یكی از همرزمان و شاهدان دادگاه و مقاومت علیرضا اسنفدیاری در مقابل سازمان بود، حتم و گواهی می دهد، سازمان مجاهدین، علیرضا اسفندیاری را ابتدا به جرم نارضایتی، دادگاهی، و سپس وی را طی حكمی مخفی، ابتدا محكوم و سپس سر به نیست كرده است – گفت و گو با یاسر عزتی، دوست و همرزم قربانی، آلمان، مارس سال 2005؛ یاسر عزتی از نیمه تبخیرشدگان مجاهدین خلق است .”(پایان نقل قول).

امروز بعد از 25 سال، مسعود رجوی، آنچه از کاشته‌هایش درو کرده چیزی جز نفرت مردم ایران در داخل و انزوای گسترده سیاسی در منطقه و جهان، نیست. خودش هم که گور به گور شده است !

اما امیدوارم امثال علیرضا اسفندیاری که اگر توانستند جان سالم بدر ببرند! به میدان آمده و حقایق پشت پرده را افشاء کنند! دوستانی هم که اگر اکنون در مناسبات باقی هستند بدانند که سرنوشت علیرضا ، باید درس عبرتی برای همگان باشد و بدانند که رجوی به برادر فرشته اسفندیاری ، رحم نکرد ، چه برسد به بقیه …

محمدرضا مبین – عضونجات یافته از فرقه ی منحوس رجوی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا