امشب نوبت اعدام توست، منتظر باش

حوالی دی ماه 1376 بود، من در زندان اسکان مجاهدین در سلول انفرادی در حبس بودم، بدون هیچ اتهام متقن و مستندی! نزدیک به سه ماه ( 90 روز ) بود که من تک و تنها در سلول انفرادی سازمان مجاهدین خلق محبوس و تحت بازجویی و شکنجه قرار داشتم، یک اعتراض و سئوال کوچک […]

حوالی دی ماه 1376 بود، من در زندان اسکان مجاهدین در سلول انفرادی در حبس بودم، بدون هیچ اتهام متقن و مستندی! نزدیک به سه ماه ( 90 روز ) بود که من تک و تنها در سلول انفرادی سازمان مجاهدین خلق محبوس و تحت بازجویی و شکنجه قرار داشتم، یک اعتراض و سئوال کوچک مرا به این زندان کشانده بود، از مسئولم مریم باغبان سئوال کردم که آیا از خانواده ام خبری نیست؟ آیا نامه های من به دستان آنها می رسد؟ من کی از این پذیرش خلاص می شوم؟ و …

او هم هر بار می گفت تو در انقلابت مشکل داری که این سئوالات را می کنی! برو انقلاب کن! برو درخواست بده یک بار دیگر نوارهای انقلاب را ببینی…

آخر سر هم من از سئوالاتم کوتاه نیامدم و او هم حکم زندان مرا صادر کرد!

حدود 90 روز بود که من در عراق بی آب و علف و پادگان مخوف اشرف در سلول انفرادی با بازجوها و شکنجه گرهای مجاهدین خلق، دست و پنجه نرم می کردم.

اسدا… مثنی سربازجو و شکنجه گر اصلی من بود، عصر بعد از تاریکی هوا مرا به اتاق بازجوئی بردند، فکر می کردم الان با یک معذرت خواهی و اینکه اشتباه شده است، مرا آزاد خواهند کرد، اما بعد از چند دقیقه ، اسدا… مثنی با هیکلی خیلی درشت و بلند وارد شد. پرونده ای قطور و سنگین را روی میز کوبید. گفت ما به این نتیجه رسیدیم که تو نفوذی وزارت اطلاعات رژیم هستی و حکم اعدام تو صادر شده است، امشب به جرم خیانت به کشور و رهبری، اعدام خواهی شد. این حکم دادگاه مجاهدین خلق است، تو مزدور دشمن هستی و ما تمامی مستندات را از داخل کشور جمع آوری کردیم و همین الان داخل این پرونده است. اما اگر تا شب اعتراف کنی و خودت اقرار کنی ، شاید راه نجاتی باشد.

همه جا روی سرم می چرخید، چشمانم سیاهی می رفت، همه اش از خودم سئوال می کردم که چه چیزهایی داخل این پرونده است؟ من کجا به کشورم خیانت کردم؟

اما من پیش وجدان خودم راحت بودم، من خیانت نکرده بودم، من خائن نیستم، از این کلمه خیلی منزجر بودم، من بخاطر وطن و آزادی اینجا آمدم و نه چیز دیگر. من مشکل مالی هم در ایران نداشتم و از خانواده نسبتا مرفهی بودم.

این امر به من آرامش می داد، اما من الان دشمن را روبرویم می دیدم، اسدا… دشمن بالفعل من بود که قصد اعدام مرا داشت. آرزو می کردم کاش یک جوری از این مهلکه بدر برده شوم، نمی دانم یک امداد غیبی یا یک …

حکم اعدامم به من ابلاغ شده و به سلول انفرادی بازگردانده شدم.

شب با کوچکترین صدای پایی، قلبم از جا کنده می شد، دلم می ریخت، چشمانم به در بود که کی مرا برای اعدام خواهند برد؟

شکنجه دادن یکی از اصول اساسی در کنترل اعضای سازمان های مخرب است و سازمان‌ها از انواع روش‌های شکنجه برای سرکوب انواع تمایلات و ناسازگاری‌های اعضای خود و سرسپردگی بیشتر اعضا بهره می‌برند؛ اما در مورد سازمان تروریستی مجاهدین خلق استفاده از ابزار شکنجه، هم در مورد کنترل نیرو‌های خودی مورد استفاده قرار می‌گرفت و هم در جهت گرفتن اطلاعات و آزار و اذیت نیرو‌های مخالف خود؛ از این رو دامنه و شدت این شکنجه‌ها بسیار وسیع و غیرانسانی‌تر است. اعدام مصنوعی و در انتظار نگه داشتن برای اعدام نیز یکی از ابزارهای شکنجه این سازمان برای منتقدین و معترضین است.

آن شب درب سلول من برای اعدام باز نشد، اما تا صبح دهها بار تن و بدنم لرزید، به همه چیز شک می کردم و امروز جای استغفار دارد که من علیرغم اینکه در سلولم نماز می خواندم اما دچار شک شده بودم.

لعنت به رجوی و شکنجه گرانش

محمدرضا مبین