در سازمان مجاهدین با تهدید از من اعتراف اجباری می گرفتند 

من فاضل فرهادی هستم جدا شده از سازمان مجاهدین خلق. زمانی که در پادگان اشرف بودم چند بار درخواست کردم که می خواهم بدنبال زندگی خودم بروم. هر بار که درخواست می کردم با برخوردهای نادرست از طرف سران رجوی مواجهه می شدم. در یک نشست جمعی مرا سوژه کردند مسئول نشست در نشستی به […]

من فاضل فرهادی هستم جدا شده از سازمان مجاهدین خلق.

زمانی که در پادگان اشرف بودم چند بار درخواست کردم که می خواهم بدنبال زندگی خودم بروم. هر بار که درخواست می کردم با برخوردهای نادرست از طرف سران رجوی مواجهه می شدم. در یک نشست جمعی مرا سوژه کردند مسئول نشست در نشستی به من گفت فکر می کنی اینجا کجاست؟ تو چند بار درخواست کردی که می خواهی بدنبال زندگی خودت بروی! اینجا از این خبرها نیست. این جا میدان جنگ است. خانه خاله نیست .

در سازمان مجاهدین قبل از این که کسی را سوژه کنند یک سری نفرات را قبل از نشست توجیه می کنند و به آنها می گویند فلان کس را می خواهیم سوژه کنیم تا می توانید سوژه را بکوبید. در ادامه مسئول نشست گفت گزارش نویسی تو فضای یگان را مسموم کرده است. من هم در جواب گفتم مگر من چکار کردم؟ در مبارزه نمی کشم و می خواهم بدنبال زندگی خودم بروم. حرفم را که زدم افراد توجیه شده پشت میکروفن صف کشیدند و شروع کردند به اراجیف گفتن. یکی می گفت در اُردوگاه عراق شپش تو را می خورد سازمان تو را از منجلاب اُردوگاه کشید بیرون و تو را آدم کرد. من هم در جواب گفتم ای کاش در همان منجلاب می ماندم. اگر فریب نمی خوردم الان پیش خانواده ام بودم. تهاجم در نشست به من بیشتر شد. مسئول نشست همه را ساکت کرد و گفت منظورت این است که سازمان تو را فریب داده؟ مزدور خائن بریده مگر سازمان کلاه بردار است. تناقض خودت را بگو .. بگو من غرق جیم هستم. می خواهم بروم بدنبال زندگی عادی خودم تشکیل خانواده بدهم. اما شتر در خواب بیند پنبه دانه .

در نشست دو نفر برخورد فیزیکی با من کردند اما من سر حرفم ایستاده بودم و می خواستم خودم را از سیاه چالی بنام پادگان اشرف نجات دهم. بد و بیراه و فحش های رکیک به من در نشست ادامه داشت و در نهایت مسئول نشست گفت ببین ما تو را اخراج نمی کنیم. تو را می کشیم و همین جا دفنت می کنیم. تصمیم خودت را بگیر. بایستی تعهد مکتوب بدهی و در تعهد نامه بنویسی زندگی طلبی روی من غلبه کرده بود. زندگی طلبی را کنار می گذارم  و به مبارزه خود در سازمان مجاهدین خلق تا آخرین قطره خونم ادامه می دهم .

من هم گفتم بایستی بروم فکر کنم. این حرف را که زدم مسئول نشست از جای خودش بلند شد و با پرخاشگری گفت تو غلط می کنی. همین جا جلوی جمع باید تعهد بدهی. بهت اجازه نمی دهیم بروی فکر کنی. فُرم تعهد را برای من آوردند و بالاجبار از من تعهد گرفتند. تعهد اجباری را از من گرفتند و دست از سرم بر داشتند. نزدیک به چهار ساعت مرا سوژه نشست کرده بودند. در پایان مسئول نشست گفت: حالا که تعهد دادی کلا باید عوض شوی. وای به حالت اگر چوب لای چرخ ما بگذاری. نشست به اتمام رسید .

درونم می جوشید و به خودم روحیه می دادم و با خودم می گفتم روزنه ای پیدا می شود و خودت را از شر اینها خلاص می کنی. صبر داشته باش . کج دار و مریض خودم را در تشکیلات رجوی تنظیم کردم و با کسی کاری نداشتم. برای اینکه فضای یگان را خراب نکنم مرا به آشپزخانه می فرستادند و یا کارهای پشتیبانی را انجام می دادم. خودشان هم می دانستند تعهد من سوری بوده و هنوز بدنبال زندگی طلبی خودم هستم. نمی توانستم در فضای بی روح پادگان اشرف دوام بیاورم. مجبور بودم بسازم و بسوزم. یک گزارش برای مسئول مقر نوشتم که مرا آموزش نظامی نفرستید. کشش ندارم. هر روز مرا تحت امر پشتیبانی بدهید.

در آن زمان بولتن خبری  روی تابلو اعلانات سالن غذا خوری زده می شد و بوی جنگ از خبرها می آمد. آمریکا خودش را آماده می کرد که به عراق حمله کند. تهدید آمریکا علیه عراق روز به روز شدت می گرفت. شروع جنگ برای من لحظه خوشحالی داشت. جنگ شروع شد و صدام ارباب رجوی بعد از چند روزی توسط آمریکا سرنگون شد. ما در پراگندگی بودیم. بعد از این که رجوی دو دستی تمام سلاحهای سبک و سنگین خود را تحویل آمریکاییها داد در پادگان اشرف فضای بدی حاکم بود و محفل بیداد می کرد. نفرات پشت سر هم از سازمان جدا می شدند و به آمریکاییها پناهنده می شدند.

برای من فرصت خوبی بود که از شر رجوی و دار و دسته اش جدا شوم. برای مسئول مقر نوشتم که من می خواهم جدا شوم و به دنبال زندگی عادی خودم بروم. فردای آن روز مسئول مقر مرا صدا زد و گفت گزارشت را خواندم. تو یک مجاهدی و مسئول هستی. من هم به او گفتم مگر شما به من مسئولیتی دادید؟! به من می گویید مسئول اما مرا همیشه در نشست ها مزدور و خائن می نامید. الان شدم مجاهد؟ من نمی خوام مجاهد باشم. می خواهم بدنبال زندگی خودم بروم. مسئول مقر خیلی اصرار کرد جدا نشوم. ولی من تصمیم خودم را گرفته بودم. بعد از دو روز مرا صدا زدند گفتند آماده باش که تو را تحویل آمریکاییها بدهیم. مرا سوار خودرو کردند و تحویل آمریکاییها دادند . رجوی و زنش مریم دیکتاتورند. آزادی را از انسانها می گیرند و هر کسی مخالف آنها باشد او را زندانی می کنند. شکنجه می کنند و در نهایت فرد را سر به نیست می کنند. شعار آزادی و برابری می دهند اما پوشالی است .