از روزهای رهایی و باز گشتم به وطن

بعد از سالها اسارت و بندگی در تشکیلات رجوی، بالاخره در اردیبهشت 90 موفق شدم به همراه یکی از دوستانم از تشکیلات رجوی فرار کنم. بعد از آزادی، در هتل مهاجر بغداد مستقر شدم. برای اولین بار با خانواده ام در ایران تماس برقرار کردم. در کمال تعجب وقتی خانواده ام بعد از سالها صدایم […]

بعد از سالها اسارت و بندگی در تشکیلات رجوی، بالاخره در اردیبهشت 90 موفق شدم به همراه یکی از دوستانم از تشکیلات رجوی فرار کنم. بعد از آزادی، در هتل مهاجر بغداد مستقر شدم. برای اولین بار با خانواده ام در ایران تماس برقرار کردم. در کمال تعجب وقتی خانواده ام بعد از سالها صدایم را شنیدند، باور نمی کردند من محمد رضا هستم. از من خواستند نشانی بدهم تا حرفم را باور کنند. من خاطراتی را برایشان تعریف کردم که تا حدودی متقاعد شدند. اما با این وجود مادرم از من نشانی خاصی را دنبال می کرد. از آنجائیکه یکی از دستانم در دوران کودکی سوخته بود وقتی نشانی سوختگی دستم را به او گفتم، به یقین رسید که خودم هستم.

پس از آن خانواده ام بلافاصله برای دیدار من به بغداد آمدند. یک هفته ای را مهمان من بودند و در این فاصله مرا متقاعد کردند که به ایران برگردم. من از پیش درخواست کرده بودم که به یکی از کشورهای اروپائی بروم اما وقتی پدرم به من گفت به ایران برگرد. این همه سال دوری بس است. من تصمیمم را عوض کردم و از صلیب سرخ درخواست بازگشت به ایران را دادم .

در آن ایام من با تعدادی از دوستانم در یک کنفرانس مطبوعاتی با حضور تعداد بسیار زیادی از خبرنگاران بین المللی شرکت کردیم که در وزارت دفاع عراق برگزار شده بود. در این کنفرانس ما به افشاگری علیه تشکیلات سازمان مجاهدین خلق و منجمله موضعگیریهای رهبری سازمان پرداختیم که در خبرگزاریها انعکاس وسیعی هم داشت. دست بر قضا همان موقع خانواده ام در بغداد حضور داشتند و وقتی تلویزیون بغداد را روشن کردند، شاهد پخش همین خبر بودند. جالب این است همان موقع سازمان در یک موضعگیری اعلام نمود که من را وزارت اطلاعات ایران به تهران جابجا کرده است و توجیه ام کرده تا در کنفرانس مطبوعاتی علیه رهبری سازمان موضعگیری کنم. در حالی که من در هتل مهاجر بغداد حضور داشتم. وقتی همین خبر را پدرم شنید گفت: این سازمان که سالهای متمادی عمر خودتان را صرف آن کردند، همین است؟ روز روشن دروغ سر هم بندی می کند. با تعجب گفت چه جوری این همه سال با این جریان که با دروغ کارش را پیش می برد، همکاری کردی؟ سپس من مناسبات سازمان را برایش تشریح کردم. او در حالی که با دقت حرفایم را دنبال می کرد، گفت: با این وجود انگار که در زندان بودید. من هم گفتم قرارگاه اشرف شبیه زندان بود و بس.

بعد از یک هفته حضور خانواده ام در بغداد آنها به ساری برگشتند، به امید این که من به زودی به ایران برگردم. اما تا سیکل بازگشت قانونی من به ایران طی شود، دو الی سه ماه طول کشید. در نهایت توسط صلیب سرخ به ایران بر گشتم و حالا با همه فراز و نشیب ها در کنار خانواده ام زندگی می کنم و از این بابت خیلی هم خوشحال هستم .

محمد رضا گلی

محمد رضا گلی

محمد رضا گلی