همراهی با خانواده ها ملاقات با صبورا شعبانی خواهر محسن شعبانی در آمل
مصاحبه با خانم نرگس بهشتی – پس از بازگشت ایشان از سفر ششم به لیبرتی
قبل از کشته شدن برادرم مرتضی، برای نجات برادرانم از اسارت فرقه رجوی، بارها به نمایندگان مراجع بین المللی مستقر در ایران مراجعه کردم و مکاتباتی داشتم ولی این تلاش ها نتیجه ای نداشت. پس از قربانی شدن برادرم مرتضی، برای نجات و ملاقات برادر دیگرم مصطفی تلاش های بسیاری نمودم اما دریغ از ذره ای انسانیت که در وجود سران فرقه رجوی باشد.
والدین فیروز ساعدی بازهم از رنج هایشان میگویند!
فیروز من چندین سال است که در کمپ های اشرف ولیبرتی عراق ودردست رجوی ها اسیر است ودراین مدت طولانی، هرگز موفق نشده با من، مادر وخواهر وبرادرهایش دقیقه ای صحبت تلفنی داشته باشد!
مادران، قربانیان فراموش شده فرقه رجوی – قسمت سیزدهم
چندین سال است دخترم را ندیده ام و آرزوی دیدن دخترم را دارم. من فقط دخترم را می خواهم این جُرم است، چندین سال است در رابطه با آزادی دخترم با سازمان های بین المللی نامه نگاری می کنم ولی متاسفانه جوابی به من نمی دهند باز هم از آن ها تقاضا می کنم فکری به حال ما بکنند.
نامه تکان دهنده زهرا قلیزاده به عضو اسیر رجوی درآلبانی
آره برادرخوبم همه خواهان شما هستند شما سربازان وطن بودید که اغفال شدید. همه منتظرشما هستند. اینقدربه حرفهای دروغین این شیاطین وازخدا بی خبران گوش نده آنها فقط سنگ خودرا به سینه می زنند. داداشی عزیزم علی جان پدروخواهروبرادروفامیل وودوست وآشنا همه ازتومی پرسند همه به یاد شماهستندومنتظرند کی می آیی. منتظرندکه بیایی وچشمان همه مارا روشن کنی. دیگردوری وانتظاربس است کی میخواهد این لحظه های نفس گیر تمام شود.
جنایت دیگر در حق خانواده ها
خانواده های سالمند از جمله پدران و مادران پیر هم از پشت درب های بسته و دیوارهای بتونی با بلندگوی دستی فرزندانشان را صدا کرده و خواستار ملاقات حضوری شدند در حقیقت ملاقات کمترین حق هر پدر، مادری،همسری، فرزند، و خواهری هست اما در این فرقه این حق متاسفانه به مدت 30 سال دریغ شده است خانواده ها با چشمان گریان و با التماس برای دیدار و ملاقات جلوی درب لیبرتی در این گرمای سوزان و 50 درجه مرداد ماه در بیابان های بغداد برای نجات فرزندانشان خودشان را به آب و آتش می زنند تا این حق را محقق کنند
درد دلها و صحبت های خانواده های اسیران خوزستانی بعد از بازگشت ازعراق – قسمت دوم
بنابراین بعد ازسالها بی خبری ازسرنوشت او چند سال پیش با دیگرخانواه ها جلوی کمپ اشرف جمع شدیم شاید که بتوانیم با برادرمان ملاقات کنیم که مسئولان مجاهدین درکمپ وحشیانه با ما برخورد کردند! البته آنها با رفتارغیرانسانی خود بیشترچهره دروغگوی رجوی که می گفت:”من آمدم تا خودم وسازمانم را درراه نجات خلقم فدا کنم” برای همه دنیا روشن کرد.
درد دل های خواهر یوسف خوب زمانی بعد از بازگشت از لیبرتی
او درتمامی اعزام ها اعلام آمادگی میکند ومیگوید که باوجود سختی راه وبازماندن ازکار وعدم موفقیت های مکرر، بازهم امیدواراست که برادرش راببیند. این خانم این بار هم به لیبرتی رفته بود واین سخنان را در ورودی ترمینال تبریز وهنگام بازگشت به خانواده های استقبال کننده میزد.
گفتگو با پدر حسن رهنما در بازگشت از لیبرتی
آقای حاج بیاض علی رهنما میگوید که همسرش هم میخواست برود که بیمار بود ومن مانع رفتن او شدم. او میگوید که ترس من این است که پیری مرا ازپای درآورد و نتوانم حسن را ببینم. حسن 29 سال است که رفته و هرگز تماسی با من و مادر و بچه ها نداشت و ما همواره چشم انتظار او هستیم.
سالهاست انتظار شنیدن صدایت و دیدنت را می کشم
از فاطمه شنیدم که تو زنده ای خیلی خوشحال شدم ولی انتظار کشیدن خیلی سخته داداش خیلی سخت. نمیدونم چی بگم چون از حالت خبر ندارم از خدا خواستم نگه دارت باشه و اینکه تا زنده ام دوباره ببینمت
پیام شاد باش و تبریک انجمن نجات استان قزوین به خانواده های چشم انتظار
بنا بر خبرهای دریافتی در نیمه اول مرداد ماه 1395 در راستای تخلیه لیبرتی وباز اسکان فرزندانمان به کشورهای ثالث 100 و 106 عضو گرفتار در تشکیلات مافیای رجوی به آلبانی انتقال داده شدند که درمیان آنها 5 اسیر دردمند از استان قزوین مشاهده می شود
نامه سرگشاده نرگس بهشتی به ادی راما نخست وزیر کشور آلبانی
من نرگس بهشتی خواهر دو قربانی فرقه رجوی به نام های مرتضی و مصطفی بهشتی میباشم.درسال 2001 یعنی 15سال پیش دو برادرم یکی از طریق ترکیه و دیگری از منزل توسط این فرقه ربوده شدند.در سال 2011 برادر بزرگترم مرتضی توسط فرقه رجوی به قربانگاه فرستاده شد و برادر دیگرم به نام مصطفی چندین بار در حملات مجروح شده است و از لحاظ روحی به شدت آسیب دیده است. بنده طی این چند سال روزها پشت درب اشرف و لیبرتی به تمنای دیدار برادرم روز را شب کردم و منتظر نشستم اما سران فرقه اجازه دیداری حتی برای چند دقیقه را ندادند.
فهمیدم شخصی به نام رجوی پدرم را با وعده های دروغ جذب فرقه کرده است
مادرم تمام آرزوهای جوانی اش را در یک قاب عکس از پدرم خلاصه کرده و آن را به دیوار زده است تا فراموش نکند روزی اوهم آرزوهایی داشته است و من که از کودکی تا بحال 36 سال دارم آرزوی بودن پدرم را در کنارم دارم و سالهاست که منتظر یک نامه و یا یک تلفن میباشم. من که بهترین روزهای عمرم برایم تلخ ترین خاطرات را دارد، هر دختری آرزو دارد شب عروسی پدرش در کنارش باشد ولی پدرم نبود بخاطر این موجودات پست نبود.

