زمانی که در تشکیلات مجاهدین بودم در سال 1370 چند روزی مرا در بنگال زندانی کردند. علت زندانی کردن من در بنگال شرکت نکردن در نشست های انقلاب مریم رجوی بود. روزی نبود که توسط مسئولین مجاهدین برای من نشست برگزار نشود. نشست های تهدید آمیز و تحقیر آمیز. حرفشان با من این بود که […]
زمانی که در تشکیلات مجاهدین بودم در سال 1370 چند روزی مرا در بنگال زندانی کردند. علت زندانی کردن من در بنگال شرکت نکردن در نشست های انقلاب مریم رجوی بود. روزی نبود که توسط مسئولین مجاهدین برای من نشست برگزار نشود. نشست های تهدید آمیز و تحقیر آمیز. حرفشان با من این بود که چرا در نشست های انقلاب مریم شرکت نمی کنی! من هم در جواب می گفتم: من که در تشکیلات شما زن ندارم و طلاقهای شما معنی ندارد و هیچ مشکلی را حل نمی کند. با این کارتان همه را طلبکار می کنید. به من بد و بی راه می گفتند و به من فحاشی می کردند و می گفتند: این حرفها ضد انقلاب است و کارت رژیم ( جمهوری اسلامی ) را داری بازی می کنی.
یک روز در بنگال (کانکس) یکی از سران آمد سراغم و گفت: آماده باش بعد از ظهر می خواهیم جایی برویم. همان لحظه به ذهنم زد که می خواهند نشست بزرگتری را برای من برگزار کنند. بعد از ظهر آمدند سراغم مرا سوار خودرو کردند و به سالن غذا خوری بردند. آن زمان مسئول مقر هفتم زنی بود بنام زهرا گرابیان با نام مستعار (سارا) و معاونش فردی بود بنام محمد رضا مرادی نصب با نام مستعار (رسول) که مقر را مدیریت می کردند. وارد سالن غذا خوری شدم همه به من چپ چپ نگاه می کردند روی یک صندلی مرا نشاندند. سارا گفت: خب کجای انقلابید؟ با تناقضاتتان چکار می کنید؟ طبق معمول همیشه در نشست ها که یک سری کاسه داغ تر آش بودند که سریع می رفتند پشت میکروفن و شروع می کردند به چرت و پرت گفتن، دو سه نفری پشت میکروفن صحبت کردند. بعد سارا مرا صدا زد و گفت خب تو بگو فواد. تو در چه نقطه ای هستی؟
من هم گفتم در هیچ نقطه ای نیستم. رسول آمد کنارم میکروفن را دستش گرفت و گفت: خواهر، من و چند تا از مسئولین مقر در بنگال خیلی با او صحبت کردیم، فایده ای نداشت. انقلاب خواهر مریم را قبول ندارد و می گوید هیچ تضادی را حل نمی کند. این را که گفت مثل مور و ملخ ریختن پشت میکروفن و یک صف طویلی درست شد که فقط مرا بکوبند و بد و بیرا بگویند . یکی می گفت این چه غلطی در سازمان می کند، یکی می گفت ما با خواهر مریم زنده ایم، انقلاب خواهر مریم ما را زنده تر کرد . یک سری ها بد و بیرا و فحش های رکیک به من می دادند که لایق خودشان بود و …
سارا یک لحظه ای همه را ساکت کرد و گفت: احمق تو می دانی چی گفتی؟ وقتی انقلاب خواهر مریم را قبول نداری یعنی رهبری ما را قبول نداری. در کدام جبهه کار می کنی؟ تو دشمن ما هستی، مجاهدین اجازه نمی دهند دشمنشان در کنارنشان زندگی کند. یا انقلاب خواهر مریم را قبول می کنی یا آنقدر در کانکس نگهت می داریم تا بپوسی. فکر نکن در کانکس بهت خوش می گذرد! خیر، کاری باهات می کنم که از زندگیت سیر شوی.
من هم در جواب گفتم: شاید من از یک غذایی خوشم نیاید نباید که آن غذا را بزور به خورد من بدهید! گفت: بله انقلاب خواهر مریم باید اجرا شود. به رسول گفت: فُرم براش بیاور تا امضاء کند. اگر امضاء نکرد او را برگردانید در کانکس و روزی یک وعده غذا به او بدهید و هر دو سه روز نشست بزرگ برای او برگزار می کنم. آنقدر نشست برای او برگزار می کنم که از بین برود. سارا به همه گفت یک ربع زمان استراحت دارید که بروید و برگردید. یک دستشویی پشت سالن غذا خوری بود، رفتم دست و صورتم را بشورم که با یک فرمانده دسته که قبلا هم محفل داشتم، روبرو شدم. گفت تو دیوانه ای فُرم را امضاء کن خودت را راحت کن کسانی که در نشست به تو بد و بیرا می گفتند و بر سرت عربده می کشیدند پنجاه درصد آنها انقلاب را قبول ندارند. اگر فکر می کنی با امضاء نکردن فرم انقلاب تو را اخراج می کنند، در اشتباهی. این ها کسی را اخراج نمی کنند خیلی راحت تو را از بین می برند.
زمانی که برگشتم سالن، همه که نشستند سارا گفت: فواد می خواهی چکار کنی؟ وقت ما را نگیر کارهایمان مانده. در جواب گفتم باشه فرم را امضاء می کنم. رسول فرم را به من داد. در فُرم نوشته بودند انقلاب خواهرمریم را با گوشت و پوست می پذیرم و ….. بالاجبار انقلاب مریم را به من تحمیل کردند و تا روزی که از مجاهدین جدا شدم اعتقادی به انقلاب مریم نداشتم. سوری خودم را تنظیم می کردم و منتظر روزنه ای بودم که خودم را از پادگان اشرف خلاص کنم . و این اتفاق افتاد .
زنده باد آزادی
فواد بصری

