چرا و چگونه به انجمن نجات پیوستم؟- قسمت پایانی

طبق توصیه های مژگان پارسایی در جریان ملاقات خانواده ها با وابستگان خود می بایست چهارنفر از اعضای وفادار به رجوی در پوش نفرات پذیرایی، روند ملاقات را کنترل می کردند و کلیه صحبت ها را شنود می کردند. به اعضا تاکید شده بود نباید با اعضای خانواده ها برخوردهای عاطفی و احساسی داشته باشند. […]

طبق توصیه های مژگان پارسایی در جریان ملاقات خانواده ها با وابستگان خود می بایست چهارنفر از اعضای وفادار به رجوی در پوش نفرات پذیرایی، روند ملاقات را کنترل می کردند و کلیه صحبت ها را شنود می کردند. به اعضا تاکید شده بود نباید با اعضای خانواده ها برخوردهای عاطفی و احساسی داشته باشند. به این اعضا گوشزد شده بود که برقراری هرگونه رابطه صرفا احساسی که خاطرات گذشته را تداعی کند ممنوع و مرز سرخ می باشد. اما حضور خانواده ها در قرارگاه اشرف و دیدار با وابستگان برخلاف تصور رجوی نتیجه ای عکس بر جا گذاشت و نه تنها خانواده ها جذب مناسبات مجاهدین خلق نشدند بلکه برعکس اعضای بیشماری تحت تاثیر این دیدارها مسئله دار و از تشکیلات جدا شدند. از آن تاریخ درب پادگان اشرف به روی خانواده ها بسته شد.

آشنایی با انجمن نجات و دیگر دوستان جداشده باعث شد که من نیز علیرغم سالها عقب ماندگی از شرایط زندگی عادی و ضرورت تلاش برای بازسازی زندگی کنونی، فعالیت در راستای اطلاع رسانی به خانواده‌ها و کمک به آزادی دوستان سابق را انتخاب کنم. در ادامه همین فعالیت ها فرصتی پیش آمد تا در برخی دانشگاهها حاضر و تجارب تلخ گذشته خود و همچنین ماهیت پلید تشکیلات مجاهدین خلق را در اختیار اساتید و دانشجویان بگذارم و به ابهامات و سوالات آنها پاسخ دهم، تا آنها همانند نسل ما در زنجیر دروغ رجوی دچار نشوند.

حضور در میان دانشجویان من را به دورانی برد که خاطرات گذشته را برایم تداعی می کرد. جلسات صمیمانه و شفاف و بدور از هرگونه ملاحظه کاری و در منتهای آزادی بیان فضای بسیار دوستانه ای را ایجاد می کرد. آنها در خلال صحبت های من و بخصوص بیان تجربیات تلخ قصه زندگی ام و خروج سرفرازانه از مجاهدین، گاهی غمگین و در لحظاتی بعد شاد میشدند. اشک ها و لبخندها در غریو دست زدن های ممتدشان در هم می آمیخت. از بدو ورود به ایران بارها برای حضور در دانشگاهها و جمع دانشجویان اصرار و اعلام آمادگی کرده بودم. تا سرانجام با موافقت با این درخواست ها برای اولین بار خودم را در میان دانشجویان مازندران، سمنان، بوشهر و اهواز یافتم. در گام بعد در میان طلاب جوان حوزه های علمیه حاضر شدم که برخلاف تصور اولیه من استقبال خیلی خوبی شد. مصاحبه با شبکه های تلویزیونی استانها و حضور در جمع خانواده های آذربایجان شرقی، اصفهان هم سعادتی بود که نصیب من شد. آنجا دریافتم سخن همه خانواده ها یکی است. قصه تلخ جدایی و حسرت دیدار سالها.

احساس کردم توانستم قدری دینم را به نسل جوان و خانواده ها ادا کنم. در ادامه حضورم در انجمن نجات به تجربه دریافتم که با توجه به فقدان پایگاه اجتماعی مجاهدین خلق در میان مردم و همچنین عمق تنفر مردم از خیانت هایشان در جنگ تحمیلی عراق برعلیه ایران، آنها می بایست با هویتی کاملا مجهول در فضای مجازی بدنبال فریب و جذب جوانان باشند. آنها در این مسیر به ترفندهای پیچیده ای برای جلب توجه جوانان روی آوردند. ورود من به عرصه مجازی با توجه به آشنایی نسبت به تکنیک های مجاهدین خلق توانست کمک زیادی به نسل جوان این کشور در راستای مصون سازی آنها داشته باشد.

در گام های بعد همراهی خانواده ها در سفر به عراق و اطراف پادگان اشرف و حضور در کنار سیاج های پادگان اشرف که از لابلای سیم های خاردار اعضای تحت اسارت را صدا می زدیم و بالاخره لحظات فرار و آزادی اعضا بعد از سالها که حاصل زحمات و تلاش های خانواده ها بود عزم من را به پیمودن این مسیر سراسر افتخار جزم تر کرد و تا چشم باز کردم 18 سال گذشت. من اکنون دیگر صاحب یک خانواده بزرگ تری بنام نجات شده بودم که در سراسر ایران طنین خانواده های عضو آن را می شنیدم.

علی اکرامی