خاطرات تلخ از فرقه رجوی که هرگز فراموش نمی شود

تقریباً 3 الی 4 روز قبل از آغاز حمله آمریكا به عراق سازمان كلیه نیروهایش را از قرارگاه ها تخلیه كرد . آنموقع من در قرارگاه انزلی واقع در جلولا بودم . چون قبل از حمله , وقوع آن قطعی شده بود سازمان نیز تدابیر آن را اندیشیده بود و برای استقرار و حفظ نیروهایش در مناطق خاص سنگر بندی كرده بود . كلیه نیروهای موجود در قرارگاه انزلی در حوالی سه راه خانقین مستقر و موضع دفاعی گرفته بود . در شب خروج از قرارگاه انزلی كه با چراغ خاموش حركت می كردیم حدوداً سه كیلومتر بعد از شهر جلولا به سمت سه راهی خانقین یكی از تانكهای یگان خودمان توقف كرده بود ما هم به تصور اینكه مشكل فنی برایش پیش آمده توقف كردیم اما به ما گفتند متوقف نشویم و به راهمان ادامه بدهیم . فرمانده آن تانك پیمان نام داشت و راننده ولی اكبر اهل ارومیه بود و توپچی آن ناصر كیومرثیان بود . تا اینكه بعد از طی مسافتی همگی به محل استقرار رسیدیم و استراحت كردیم و فردای آن روز بلافاصله دستور استتار كامل تانكها را دادند . در تجمع و نشست ها یكی از هم یگانی ها هم كه رده تشكیلاتی من نیز بود حضور نداشت آن شخص كسی نبود جز ناصر كیومرثیان , وقتی سراغ وی را گرفتم گفتند برای ماموریتی به اشرف رفته . اما حتی بعد از آن كه خلع سلاح شده و به اشرف برگشتیم نیز خبری از ناصر نشد . از آنجایی كه خلع سلاح شده بودیم و سازمان نیز مثل قبل نمی توانستند هر بلایی كه دوست دارد سر نیروها بیاورد و فضای ترس و وحشت تا حدود زیادی در بین نیروها از بین رفته بود و در واقع هیبت سازمان شكسته شده بود نیروها مثل قبل حرفها و مسائل سری و محرمانه را پنهان نمی كردند بلكه به دیگران نقل می كردند اینجا بود كه یك نفر از هم یگانی های خودمان به من گفت در آن شب خروج , توقف تانك علتش فرار ناصر بوده اما اكبر راننده تانك كه زده نیز داشت ناصر را از پشت سر هدف قرار داده و كشته است و بعدش هم گفتند ناصر به ماموریت رفته و از نیروها موضوع را پنهان كردند .
در جریان حمله آمریكا و در گیری های داخلی كه وضع روز به روز بدتر می شد و كنترل بر روی نیروها ضعیف تر می گشت از جانب سازمان …..
كه ما همگی در بیابان های عراق پراكنده و بلاتكلیف و بی امید بودیم اتفاقات و تغییراتی رخ می داد كه علتش برای ما نامعلوم بود مثلاً تركیب نگهبانی را عوض می كردند و یك نفر از رده بالاتر قرار می دادند یا پستها را كه دو نفره بود سه نفر می گذاشتند . در همین بحبوحه جنگ و پراكندگی یك نفر از هم یگانی خودمان كه اتفاقاً از دسته مجاورنیز بود یك دفعه غیبش زد و نا پدید شد . بنام داریوش محرابی ( اسم كوچك داریوش مستعار بود ) چند ماه بعد از تسلیم و خلع سلاح سازمان توسط آمریكا و تجمع كلیه نیروها در اشرف . یكی از بچه های با سابقه كه با هم ارتباط داشتیم به من گفت امروز در نشست لایه ای خودشان یكی از مسئولان گزارش را خوانده كه در مورد كشته شدن داریوش در حین فرار از تشكیلات در پراكندگی بود , و اینكه چگونه وی را از بین بردند و دفن كردند .
وقتی كه صدام توسط نیروهای آمریكایی سقوط كرد نوبت سازمان بود البته سازمان بر خلاف تمام ادعاها و شعارهای ضد امپریالیستی و ضد آمریكایی اش و تمامی اصول مبارزاتی و ایدئولوژیكی خود را زیر پا گذاشت و تسلیم نیروهای آمریكایی كه شد هیچ بلكه خواهان همكاری نظامی – اطلاعاتی و غیره …نیز شد .
آمریكایی ها چند قرارگاه را از جمله نیروهای قرارگاه انزلی را در فیلق 2 (سپاه دوم) در منصوریه جمع كردند تا نقشه خلع سلاح و…….را به طور متمركزتر عملی كنند .هنوز خلع سلاح نشده بودیم كه سازمان طبق روال پیشین شروع كرد به برگزاری نشست های ایدئولوژیكی و فاكت خوانی تا كمی از هیبت ریخته خود را جبران كند و كنترلش بر تشكیلات را بیشتر كند , قبل از ظهر بود كه برای كاری به آسایشگاه رفتم یكی از بچه های جدیدالورود هم آمد آسایشگاه بغلی كه تازه به تشكیلات تزریق شده بودند بعنوان فشنگ گذار تانك , فاصله من تا وی یك دیوار 10 سانتی و یك درب موجود وسط دو آسایشگاه بود . بلافاصله بعد از ورود وی به آسایشگاه صدای گلن گدن شنیده شد و سپس صدای یك رگبار دو یا سه تایی آمد . من به سرعت خودم را به وی رساندم و با یك صحنه دلخراش مواجه شدم وی وسط دو تخت به صورت نشسته به خود شلیك كرده بود و مغزش متلاشی شده بود و اسلحه كلاش نیز كنارش افتاده بود . بلافاصله مسئولین ریختند و اجازه ندادند كسی به آسایشگاه نزدیك شود . علیرضا امام جمعه یكی از فرماندهان مسئولان پاكسازی و انتقال جسد بود جسد و وسایل به خون آغشته شده را از جمله پتو و موكت و …… را بایك خودرو (جیپ) از منطقه منتقل كردند طوری آسایشگاه را پاك كردند كه هیچ اثری از خون و …… بجای نماند . هیچ كس نفهمید چه اتفاقی افتاد اما بعداً می گفتند در نشست كه مسئول آن شهرزاد اسدی بوده آنقدر به وی فشار اورده بودند كه دست به خودكشی زده بود .
از من هم تعهد گرفتند كه مشاهدات خودم را به كسی نگویم . ضمناً به من گفتند , طرف نفوذی بوده و دیده دارد لو می رود خودكشی كرده .
مقدم

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.