خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هشتم
در قسمت قبل امیر یغمایی از منتقل شدننش از بلوک 6 گفت. در کسری از ثانیه، حجم زیادی از افکار و ترسها به ذهنم هجوم آورد. قلبم تند میزد. بهتازگی در این بلوک با آدمها آشنا شده بودم، روابط انسانی ساخته بودم، و مهمتر از همه، حس امنیت نسبی پیدا کرده بودم. حالا دوباره باید […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و هفتم
امیر یغمایی در قسمت قبل درباره ورودش به کمپ تیف مطالبی را بیان کرد. او از جهانی می گوید که نه سازمان مجاهدین بود و نه دنیای آزاد بیرون. چیزی در میانه. پر از قانونهای نانوشته، خطرهای ناشناخته، و شاید در لابهلایش نشانههایی از دوستی واقعی و همدلی. هفتهی دوم حضورم در TIPF با حس […]
چگونه در سازمان مجاهدین خلق محکوم و دادگاهی شدم
زمانی که فرقه تروریستی رجوی بعد از عملیات ماجراجویانه فروغ (مرصاد) متحمل خسارت های جبران ناپذیر از لحاظ نیرو و امکانات شد و به بن بست رسید، برای حفظ نیروهایش( سازمان بدون نیروهایش در واقع وجود خارجی نخواهد داشت و وجود نیروهایش بیشتر برای فرقه رجوی به معنی جلب حمایت کشورهای غربی مثل آمریکا و […]
خمپاره زدن به مردم بی گناه از افتخارات رجوی بود
رجوی همیشه تشنه به خون مردم بی گناه ایران بود. برای اینکه خون مردم ایران را بیشتر روی زمین بریزد واحد های تروریستی را راه اندازی کرد. وقتی می خواستند واحد های عملیاتی را به داخل ایران بفرستند من در مقر موزرمی بودم. نفرات واحد را از یگانها جدا می کردند و در یک ساختمان […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و ششم
امیر یغمایی در قسمت قبل خاطراتش از اولین تجربه پس از رها شدن از مناسبات چنین می گوید: برای اولینبار در سالها، نفس عمیقی کشیدم—نه برای اینکه کسی ازم خواسته، نه برای اینکه بخواهم قدرتنمایی کنم. بلکه فقط برای اینکه میتوانستم. چون هوای آنجا، نه از آنِ سازمان بود، نه از آنِ رهبری، نه از […]
خاطره ای از شکنجه شدنم در سال ۱۳۷۳
داشتم مطالب را در سایت انجمن نجات می خواندم که مقاله ای توجه من را جلب کرد. مقاله ای از رضا گوران با عنوان ” دکتر وحید؛ جعبه سیاه شکنجهگاههای مجاهدین خلق”. در این مقاله رضا گوران شرح یکی از پزشکان حاضر در تشکیلات رجوی را ارائه می دهد. او توضیح می دهد که چگونه […]
خاطرات امیر یغمایی کودک سرباز پیشین مجاهدین خلق – قسمت شصت و پنجم
بهمحض آنکه تصمیمم را علنی کردم، دیگر کسی با من مثل گذشته رفتار نکرد. من حالا غریبهای در خاک آنها بودم. گفتند که اجازه ندارم به مقر برگردم. نه برای جمعکردن وسایل، نه برای خداحافظی با دوستانی که سالها با آنها شب را روز کرده بودم. فقط یک جمله: “تو دیگر یکی از ما نیستی”. […]
از چاله اردوگاه صدام تا چاه اسارتگاه رجوی
به دنبال تجاوز نظامی رژیم صدام به ایران همانند هزاران جوان ایرانی برای دفع تجاوز و حفاظت از خاک و ناموس وطن به خدمت مقدس سربازی رفته و بسوی جبهه های جنگ شتافتم. در تاریخ 24/4/67 در منطقه زبیدات توسط ارتش صدام اسیر و به اردوگاههای بعثی منتقل شدم. شرایط اردوگاه برای اسیران خیلی سخت […]
چرا سکوت کردم؟!
همانطور که قبلا گفتم من کسی بودم که به عشق رفتن به اروپا سر از کمپ اشرف و مناسبات مجاهدین در آوردم که بعد از حضورم در تشکیلات وقتی متوجه شدم فریب خوردم درخواست جدایی و بازگشت به کشور مبدا کردم. اما مسئولین تشکیلات به روش های مختلف تهدیدم کردند که نباید درخواستم را برای […]
به مناسبت بیست و دومین سال رهایی ام از تشکیلات رجوی
در نیمه دوم سال 83 بود که تصمیم به جدایی از تشکیلات رجوی را که مدتها بشدت با آن درگیر بودم قطعی کردم. البته من و یک نفر از دوستان دیگری که او هم مانند من ایدئولوژی مجاهدین را نپذیرفته بود و تنها بعنوان رزمنده ساده در تشکیلات به اصطلاح ارتش آزادیبخش بودیم از چندین […]
خاطره ای از محفل خودمانی با محمد قرایی و یادی از کربلایی صفدر پیر
چند روز پیش که سیمای موسوم به آزادی را می دیدم محمد قرایی در حال سرودن شعری از مجموع دفتر شعرش بود. با دیدن او بیاد داستانی که او با عنوان کربلایی صفدر سروده بود افتادم. من در بخش روابط عمومی ستاد روابط خارجی در بغداد و دفتر اصلی آن در ساختمان جلال زاده واقع […]
۱۲ سال حضورم در تشکیلات – قسمت دوم
داریوش قنواتی در قسمت قبل یکی از صدها موارد نقض حقوق بشر در تشکیلات مجاهدین را شرح داد. تحقیر اعضا به خاطر عدم نوشتن درخواست عملیات انتحاری اوایل که وارد تشکیلات شده بودم به طور پیوسته و شبانه روز زیر بمباران تئوری ایدئولوژی سازمان قرار داشتم. جوان و خام بودم. قدرت تجزیه و تحلیل وقایع […]