آب در هاون کوبیدن فرقه رجوی – قسمت دوم

اگر رجوی خود خواه نبود در 3 مرحله جمع بندی خود واحترام گذاشتن به هیئت اجرایی می توانست سرنوشت خود را طور دیگر رقم بزند وحتی رجوی به خواسته اعضای شورای ملی مقاومت هم احترام نگذاشت وفقط یک نفر در این گروه می توانست تصمیم بگیرد وخود رجوی بود. نام این تصمیم ها را هم می گفتند تصمیم رهبری تا کسی هم نتواند اعتراض نماید و اینطور شد که رجوی فرقه خود را با عمر صدام یکی کرد وتمام تصمیم ها با منافع صدام باید هم خوانی می شد. بطور کلی رجوی در دیدگاه صدام آب شده بود به همین خاطر انسان های آزاده بر دیکتاتور رجوی تاکید می کند و تمام دنیا بر خشونت های او شهادت می دهند. جمع بندی مرحله اول:
در سال هزار و سیصد و شصت بود که رجوی اعلام مبارزه مسلحانه نمود و کورکورانه ترورها را در داخل کشور شروع کرد و همان سال اکثر نیروها فریب خورده آن زمان به ماهیت این گروه پی بردند، یا فرار کردند و یا به زندگی عادی خود رفتند و بعضی ها هم دیر متوجه نیت این گروه شدند آنها یا در عملیات های انجام شده فوت کردند و یا در عراق سرنوشت دیگری بر آنها ورق خورد نتوانستن سرنوشت خود را عوض کنند وامروز هم مثل زندانی در اشرف هستند رجوی باید در آخر آن سال نتیجه جنگ مسلحانه را شکست خورده اعلام می کرد اما چون منافع صدام در این تروها بود رجوی به خواسته صدام تن داد و تمام هواداران خود را از کردستان به سمت عراق فرا می خواند، به سمت دشمن مردم ایران رفتند و در جنگ ایران و عراق برای کمک به عراق با آنها دست دوستی داد و از مردم جدا شدند و اینطوری به ستون پنج تبدیل گردید.
طوری که حتی نیروهای وفادار خود(پرویز یعقوبی) به خاطر کار رجوی از آنها جدا شدند که به آنها مارک رژیمی زدند و بعضی ها را هم در جنگ های بین گروهی (علی زرکش) از بین بردند و در آخر به جای اینکه در صدد رفع و رجوع اشتباهاتش برآید بیشتر به سمت دیکتاتوری رفت و رسماً در سال 63 با ازدواج با مریم این خط مشی در پیش گرفته را مهر کرد که نتیجه آن دور شدن از یک دیدگاه و رفتن به سمت دیدگاه فرقه گری بود که همسر جدیدش هم درپیاده کردن این دیدگاه به او کمک و وی را تشویق نمود تا اینکه مرکز رسمی این فرقه در بغداد اعلام شد و از سال 60 تا زمان سقوط صدام، رجوی و نیروهای تحت امرش به طور کامل به صورت سرسپرده در سپاه های ارتش عراق سازماندهی شدند و به نفع صدام با نام به اصطلاح (ارتش آزادی بخش ملی ایران)کار کردند که از جمله کارهایشان سرکوب و کشتار کردها در اربیل – کرکوک بود و بعداً هم که صدام از درون ارتش خود ترس داشت توسط اینها یعنی رجوی آن ناراضی ها را شناسایی و به استخبارات تحویل دادند و اینگونه صدام ارتش خود را پاکسازی می نمود. شاید سوال شود چطور؟ این داستان عملی می شد، ماجرا اینطوری بود که بعضی از نیروهای ارتش مخالف رجوی بودند که چرا به رجوی ها پناه دادند اینها با ترفندهای خاص خود که بارزترین آنها طرح دوستی ریختن و فریب افراد می باشد آنها را شناسایی و اسمشان را به استخبارات می دادند و آنها را به بازجویی می بردند. و این بود مبارزه رجوی در طول این مدت و این طور شد که زمینی به آن وسعت را بدست آورد و آنجا را اقامتگاه خود نمود و شعار امروز مهران، فردا تهران را می داد و یا سرسال، امسال سال سرنگونی رژیم ایران را می گفت که در طول این سی سال هر سال این حکومت جمهوری اسلامی سرنگون شده و دوباره احیا شده که ایشان شعار تکراری ایشان پابرجا بماند.
در عملیات آفتاب و چلچراغ رجوی رسماً با نیروهای عراقی وارد ایران شده و توسط سپاه دوم آن وقت عراق پشتیبانی شد چه لجستیکی و چه مانورهایی این سپاه انجام می داد بعد ازاین کشت ها وعلت ریزش ها و جداشدن خیلی از نفرات شورایی و سازمانی رجوی باید به جمع بندی اساسی دست می زد که آینده خودش را با صدام یکی نمی کرد، که رجوی این کار را نکرد.
جمع بندی دوم:
در سال 67 که عملیات فروغ جاویدان را انجام داد به جمعبندی نشست ها روی آورد ولی نتیجه آن را برعکس اعلام نمود طوری که خودش هم به آن اعتقاد نداشت و اگر داشت حداقل کاری انجام می داد. در جمعبندی 67 رجوی اعلام کرد که درست است که دولت عراق با دولت ایران آتش بس نموده ولی بین ما که ارتش به اصطلاح آزادی این فرقه باشد آتش بس وجود ندارد این شعار را بیرونی اعلام کرد و در داخل تشکیلات برای فرقه گری دست به نشست های درونی زد که انقلابی به نام تنگه و توحید وبعد از یکسال طلاق اجباری را بین نیروها صادر و از دو طرف بر نیروها تسلط پیدا کرد.
آقای رجوی در جمعبندی خود که در مورد آتش بس بود به تاثیری که بر نیروها و آینده این گروه خواهد گذاشت توجه نکرد و این بی توجهی رجوی از موضع قدرت بود به قول خودش پشتش به کوهی به نام صدام گرم بود به همین خاطر منافع سازمانی خود و منافع نیروهای فریب خورده خود را به نفع صدام حسین میزبان بزرگ ترجیح داد و چون آینده عراق را بعد از صدام پسران صدام می دانست به همین خاطر همه چیز را در عراق فدای دیکتاتوری کرد که روز به روز رو به افول پا گذاشته بود و همین باعث شد در جمعبندی 67 به جای باز گذاشتن درب به نیروها تا هر کس برای خود تصمیم بگیرد پا به وادی نظامی گری با چتر ایدئولوژی فرقه گری نوین گذاشت و توانست با انقلاب درونی روش جدید مغز شوئی را در درون تشکیلات بوجود بیاورد و این نیاز به یک تحرک داشت و آن ایجاد ساز و برگ نظامی جدید بود که رجوی از طریق " سید رئیس" آن را تهیه کرد و حدود 200 تانک زرهی، نفربر و… را در آن سال "سید رئیس" به رجوی هدیه داد و این شعار که می گفت جمهوری اسلامی با من آتش بس نکرده است و هر موقع بخواهم به ایران حمله خواهم کرد نیروها را فریب داد طوری که خیلی ها فکر می کردند بعد از عملیات فروغ جاویدان،دو ماه دیگر در ایران خواهند بود و این دو ماه،الان حدود 23 سال شده است و اینطور رجوی اسیرهای در زنجیر را برای پیوستن به خود جلب نمود که اسیرها فکر می کردند در دو ماه آینده اینها در ایران هستند و اگر نباشند در عملیات فرار خواهند کرد و این فریب باعث شد در آن شرایط حدود 2000 نفر با این فرقه جذب شوند و از آن 2000 نفر الان حدود 400 الی 500 نفر باقیمانده و بقیه بعد از چند سال که ماهیت رجوی را فهمیدند از این فرقه جداشدند اما چه چیز باعث شد بقیه در اشرف باقی بمانند؟
رهبران فرقه که در درون تشکیلات اخبار را سانسور می کردند دروغ و دغلهای خود را به نیروها می قبولاندند و می گفتند که دولت ایران کسانی را که از پیش ما رفتند همه را اعدام نموده است و این اخبار دروغین باعث شد یک نسل دیگر در فرقه(مجاهدین خلق)در آتش هوس بازی رجوی بسوزند که امروز آن 400 – 5000 نفر هم با مرده ها فرقی ندارند. نه قدرت تصمیم گیری دارند و نه عاطفه در آنها باقی مانده است چون در طول این سالها با مغز شوئی توانسته اند آنها را تهی کنند و این نسل در این فرقه مظلوم ترین نسل بود که به نام اردوگاهی شناخته می شدند و در درون تشکیلات هر اتفاقی می افتاد به گردن آنها می انداختند و آنها را سرکوب می کردند و آنها یک نیروی کاری به حساب می آمدند و کارهای سیاه به عهده آنها بود به معنای عام برده نوین فرقه رجوی بودند و چون به هیچ ارگانی وابسته نبودند، حتی مرگ آنها برای رجوی کاری ساده بود و مشکل ساز هم نبود.
بعد از آتش بس نیز ماندن در عراق یک نوع خودکشی بود چرا رجوی به این تن داد به خاطر اشتباهات خود نیروها را در یک زندان حفظ کرد تا بتواند عمر خود را زیر چتر صدام در عراق طولانی کند.رجوی وقتی که دید در بین نیروها ریزش شدید پیش خواهد آمد از جنگ خلیج فارس اول استفاده کرد و فرزندان را از پدر و مادرشان با زیرکی جدا کرد و جداسازی به به نقطه اوج رسید و این باعث شد که رجوی در بین نیروها فقط نخ وصل را حل کند و آن خانواده بود که در آن زمان هم، خانواده نقطه فساد به حساب می آمد و اگر کسی درخواست تلفن و یا نوشتن نامه را می داد به او مارک می زدند که تو قطع از رهبری هستی و به فکر پدر و مادرت افتادی اما چرا رجوی راه خروج را بست و راه ورود را باز گذاشت؟
رجوی بعد از داستان کرد کشی کاملاً وابسته به صدام و زیر نظر استخبارات رفت یعنی قبل از آن زیر نظر سپاه دوم ارتش عراق بودند ولی بعد از آن زیر نظر استخبارات رفتند و دراین مرحله رجوی در عراق دستش را به خون عراقیها آلوده کرد طوری که هنوز هم این داستان جنایت فراموش نشده و ادامه دارد رجوی از ماهیت خود دست برداشته و نمی تواند دست بردارد اما رنگ عوض کرده وبا پول دادن به بعضی از گروه های عراقی ونیروهای باقی مانده از حزب بعث مجددا در بمب گذاری ها دست دارد ماهیت رجوی که روی خشنوند وایجاد رعب و وحشت است عوض نشده آن زمان از صدام پول دریافت می کرد ولی امروز پول می دهد واین تغییر رفتاررهبران فرقه است.
سعید

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.