ابر فرقه – قسمت سیزدهم

High cult
نگاهی اجمالی به تاریخچۀ سازمان مجاهدین خلق ایران
(در پادگانهایش در عراق و قلعۀ اشرف)
با نگاهی به کتاب "فرقه ها در میان ما"
نوشتۀ: خانم مارگارت تالر سینگر استاد دانشگاه برکلی آمریکا
ترجمه: مهندس ابراهیم خدابنده
نگارش: مهندس محمّدرضا مبیّن – (با تجربه 10 سال حضور در فرقۀ مخرب رجوی)
دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی عمران
در حال حاضر مهندس یک پروژه ساختمانی است  
عضو انجمن نجات استان آذربایجان شرقی
نقطۀ انتخاب:
همواره می گفتند که شما خودتان انتخاب کردید اینجا باشید، "نقطۀ انتخاب" خود را هیچ وقت فراموش نکنید و روی این" نقطۀ انتخاب" خیلی مانور می کردند. و در مقابل مدعیان بیرونی، سران فرقه اعلام می داشتند و اصرار مکرر می کردند که هیچ عضوی، بر خلاف میل خود، در فرقه نگاه داشته نشده است. رهبر فرقه و مسئولین فرقه به پیروان می گویند: که شما خود انتخاب کردید تا این جا باشید، هیچ کس به شما نگفته که به اینجا بیایید، هیچ کسی روی شما تأثیر گذاری نداشته است. و البته ما بهترین و تنهاترین هستیم (فرقه). در حالی که ما در فرقه، خصوصا سال های قبل از سرنگونی صدام، در موقعیتی بودیم که نمی توانستیم، به دلیل فشارهای درون فرقه و ترس از زندان و انفرادی فرقه را ترک کنیم.
با این تلقینات واقعا هم کم کم باین باور می رسیدیم که ما این طرز زندگی را  خود انتخاب کردیم و اگر کسی از بیرون می گفت: که شما بازسازی فکری و مغز شویی شدید. در جواب،  قاطعانه می گفتیم که: نه، نه، من داوطلبانه انتخاب  کردم. و فرقه نیز برای جا انداختن این" افسانه داوطلب بودن" تلاش زیادی کرده و اصرار مکرر دارند که هیچ عضوی بر خلاف میل خود در فرقه نگاه داشته نشده است و متأسفانه این حرف درست بود. اما، هیچ یک از ما، هیچ گاه، فرصت انتخاب مجددی به دور از شرایط فرقه نداشتیم.
* * * * *
 بارها و بارها، این حرف گفته شده و برای ما جا افتاده بود که اگر چند شب "عملیات جاری" نکنیم، یک اتفاق بسیار خاصی خواهد افتاد و…
بقدری این حرف برای من آیه شده بود، که اگر پیش می آمد مثلا در مانور باشیم، یا جابجایی قرارگاه داشتیم و خلاصه وقت برای سر خاراندن نداشتیم و عملیات جاری نمی کردیم. احساس می کردم فضایم سنگین شده و در خود فرو رفته ام.
و این احساس را ذره ذره، بعد از جدایی ام از سازمان، از دست داده و فهمیدم که این همه انسان بیرون از فرقه نشست انتقادی ندارند و زندگی شان هم به خوبی می گذرد. پس آن اعتقاد پوچ و نتیجۀ مغز شویی بود.
پس اگر "بازسازی فکری" را خلاصه تر کنیم: عبارتست از مراحلی که، فرد در فرقه، از آنها عبور می کند تا برخوردهایش، در فضای فرقه تغییر کند. ابتدا همه چیز درونی فرد نامتعادل می شود و با سیستم جدید اعتقادهای قبلی بمباران می شود، کم کم، اعتماد بنفس مان، خدشه دار می شد. در این حالت اضطراب، می دیدم که گروه راه هایی برای برون رفت نشان می دهد، پس مقاومتم در برابر ایده های جدید، کاهش می یافت و مسیری برای طی کردن می دیدم و همه هیجاناتم، با راه حل های "مسعود رجوی" تخفیف پیدا می کرد!. این جا بود که شروع می کردم به تقلید از مسئولین فرقه، که در جمع تعهد می دادم، که دیگر فرد گذشته نباشم، بدنبال این تعهد، رفتارهایم نیز به طور معمول در جهت حمایت از تعهدات اعلام شده، شکل می گرفت.
حال وقتی در فعالیت های مشترک جمعی با افراد هم عرض در محیطی وارد می شدم، اولا متوجه نمی شدم محیط و شرایط آن مصنوعی است، ثانیا درک نمی کردم که واکنش هایم تحمیلی است، و وقتی تشویق می شدم که به زبان بیاورم" فی الوقوع ایدئولوژی را فهمیدم و تغییر کردم" و البته باین کار هم مجبور نمی شدم، بلکه واقعا در این دنیای مجازی باین نقطه می رسیدم، که مدعی شوم، تغییر کردم.
این فعل و انفعالات با هم عرض هایم، مرا باین نتیجه گیری می رساند که من دارای اعتقاداتی متکی بر اعمال خودم شدم، و بعبارت دیگر باین تصور میرسیدم، که خودم به انتخاب ایده ها و رفتارهایم رسیدم.
پس بطور خلاصه:
1- در برابر جمع می گفتم: کاری را انجام خواهم داد، ناگزیر آن کار را انجام میدادم.
2- وقتی کار را انجام می دادم، ناچار بآن فکر هم می کردم.
3- وقتی بآن فکر می کردم، نهایتا باور می کردم که خودم بآن فکر کرده بودم!.
و این طوری، وقتی هم عملکرد مطلوبی، در فرقه انجام می دادم و حتی انطباق، کار می کردم، در جمع تشویق می شدم  که محصول "انقلاب درونی مجاهدین و مریم " هستم، و با این عملکرد های مثبت، به بخش های دیگر فرقه هم، راه می یافتم و بعنوان یک" عضو انقلاب کرده" و مؤثر معرفی می شدم و این طوری بود، که سال ها در فرقه ماندگار شدم. کم کم احساس داشتن هویت جدیدی می کردم که قبلا نداشتم، احساس تغییر، تولدی دوباره و قدرتمندتر شدن به من دست می داد!.
و البته فکر هم می کردم، که من هیچ وقت به نقطۀ قبل از پیوستنم به فرقه باز نخواهم گشت!. ولی واقعیت، چیزی است متفاوت. به هر حال، اکثر افرادی، که فرقه را ترک می کنند، از محتوای فرقه و از رفتارهای فرقه ای، تهی می شوند و بدون عوارض، به نقطه ای باز می گردند، که قبل از پیوستن به فرقه بودند. تغییرات تحت این گونه اعمال فرقه ای و اعمال نفوذها پایدار و دائمی نیست، اعتقاداتی، که فرد ممکن است کسب کرده باشد، زمانی که فرد از محیطی که  آن اعتقادات باو القاء شده است، خارج می شود، قابل برگشت است.حضور مستمر، و طولانی در فرقه معمولا فرد را به صحبت کوته فکرانه، غلیان کردن شدید در بحث، و دگم بودن در اظهارات، می کشاند.
من خودم در زمان حضور در فرقه، مواردی بود که با اعضای جدیدتر از خودم برخورد اعتقادی، پیدا می کردم، روی یک حرف مثلا استدلال می کردم، که این را "رهبر" گفته و حتما درست است، ولی وقتی با شک و تردیدهای آنها مواجه می شدم، باز می گفتم:  ببین این دیگر حرف من و تو نیست، حرف رهبر است! انگار رهبر مصون از هر اشتباهی بود که البته نتیجۀ القائات ذهنی در درون فرقه بود.
واقعیت این است، که محیط فرقه ای، هویت فرقه ای را تولید و حفظ می نماید و اکثر افراد درون فرقه، در نقطه ای جدا می شوند. در مورد "انقلاب درونی مجاهدین" یا در اصل همان "تکنیک های بازسازی فکری"  مسعود رجوی، اغلب این سؤال برایم مطرح می شد، که انقلاب خوب است، ولی نمی فهمیدم، چرا نباید برای بیرونی ها، "بندهای انقلاب" را توضیح بدهم، ولی الأن می فهمم برای این که، بازسازی فکری خوب عمل نماید، گروه فرقه ای نیازمند کار درونی و پنهانی است، اگر این فرقه برای مردم توضیح بدهد، که چکار دارند می کنند، حتما کسانی از روانشناسان و آنها که اطلاعات فرقه ای دارند دست آنها را رو خواهند کرد و آنان هرگز نخواهند توانست محیط مناسبی را برای بازسازی فکری ایجاد کنند.
روزی که به پادگان اشرف رسیدم، یا حتی مدت ها بعد از آن، اطلاعات بسیار اندکی، از آنچه نهایتا بآن هدایت خواهم شد، به من داده می شد. در همان ابتدا می فهمیدم یک فریبکاری وجود دارد، چون محیط خیلی بسته و فوق العاده محدود بود. اما همه چیز را، برای خودم توجیه می کردم، تا بمانم و نپذیرم که منهم مورد فریبکاری واقع شدم. حرفشان یک چیز بود، اما سیم خاردارها و نگهبان ها و سکوت شبانه و سیاهشان، یک چیز دیگر را نشان می داد و این جا نخستین دوگانگی، در فرقه محسوس بود و باین دلیل باید با فرقه ها و روش های پنهانی آنها مبارزه کرد.
تعدادی از اعضاء فرقه نیز در کنار ما بودند، که تعادل روانی خود را به کلی از دست داده بودند و اکثرا ساعت ها به نقطه ای خیره می ماندند. که وقتی کار آنها به نقاط خطرناک می رسید دیگر آنها را نمی دیدیم و از جمع دور شده، و از فرقه اخراج می شدند. و فقط خدا می داند که آنها الان کجا هستند و عزیزانشان چه می کشند.
ادامه دارد
 

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا